<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خاطرات خانواده</title>
<link>http://haghighifamily.blogfa.com/</link>
<description>در مورد خانواده خودم مینویسم </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 13 Nov 2008 01:35:50 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>...</title>
<link>http://haghighifamily.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>خداحافظ&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 13 Nov 2008 01:35:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=haghighifamily&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>haghighifamily</dc:creator>
<guid>http://haghighifamily.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://haghighifamily.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>نمیدونم چرا اینطوری شدم اما خیلی بی رمقم و فکرم هم به نوشتن نمیره . حتی زندگیمون هم انقدر روزمره شده که اون هم چیز جالبی نداره . یک جورایی انگیزه نوشتن هم ندارم . فکر کنم دوباره برگردم اما نمیدونم چه وقت . </description>
<pubDate>Thu, 30 Oct 2008 16:40:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=haghighifamily&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>haghighifamily</dc:creator>
<guid>http://haghighifamily.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سریال ... سه ریال ...!</title>
<link>http://haghighifamily.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>۱ - اینجا چند تا سریال می بینیم . یکیش سریال بتی زشته است که سال گذشته توی یکی از این مسابقات اسکار مانند چند تا جایزه برد . داستان یک دختر زشتی هست ( که بدبخت زشت نیست به زور گریم و با یک عینک زشت و موهای بد فرم زشتش کردند ) میره توی دفتر مجله مد کار بکنه . اونجا هم همه اند تیپ و هیکل و لباس رو مد هستند و همش این باعث خنده و تفریحشونه اما خب ماجراهایی داره که جالبه .دو فصل این سریال تموم شده و فصل سومش شروع شد . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سریال بعدی مسجد کوچکی در چمنزار هست . اون داستان یک عده مسلمون رو که توی یک شهر کوچیک زندگی میکنن رو میگه . اینها میخواستند که مسجدشون رو فعال کنن و یک امام براش استخدام میکنن . سریال طنزه و خیلی وقتها ما رو حسابی میخندونه اما فکر نکنین کسی یا مثلا مسلمونها رو مسخره میکنه . نه اصلا اما چون مسائلی که تو مطرح میشه برای ما قابل لمسه برامون دیدنش جالبه . نمیدونم کجا خوندم که با توجه به موفق بودن این سریال امتیازش رو یکی از کمپانی های هالیوود خریده که یک فیلم سینمایی از روش بسازه . فصل اولش تموم شده و فصل دومش شروع شده . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی اینا رو میدیدم به این فکر کردم که مردم اینجا چقدر با ایرانی ها متفاوتند . وقتی یک سریال توی ایران پخش میشه همه در موردش حرف میزنن . تکیه کلامهاش توی دهن مردم میفته . همه میخوان بدونن اخرش چی میشه و حدش میزنن . یادمه یک سریالی میداد ... اسمش چی بود ؟ .... آهان &lt;EM&gt;در پناه تو&lt;/EM&gt; . ما تازه عقد کرده بودیم . سر آخر این سریال توی خانواده امین اینا شرط بندی شد . همه به هم زنگ زدند که باید آخرش رو پیش بینی کنید و بازنده ها به برنده ها بستنی بدند . اینجور شد که وقتی برنده ها و بازنده ها معلوم شدند همه رفتیم هتل هایت و بستنی خوردیم و مهمون بازنده ها بودیم . دیگه بعد از سریال های کذایی مهران مدیری و زبون برره ای که نگو . اما اینجا اصلا اینجور نیست . بعدش یک چیزی شد که فهمیدم موضوع چی هست . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست بسیار عزیزم توی ایران برام سریال مرد هزار چهره رو خریده بود و با خودم آوردمش اینجا . مدتها ندیدیمش تا بالاخره تصمیم گرفت ببینیم . یک شب یک قسمتش رو دیدیم و بعد دیگه بچه ها ول نکردند . هر شب میگفتند لطفا بشینیم بقیه اش رو ببینیم و اگه وقت میشد کلی کیف میکردند و به استایل  movie night* مینشستیم و میدیدم . کلی هم همه مخصوصا شادمهر میخندیدیم و کیفور می شدیم . آخرهاش که شد یک تفاوت مهمی رو میشد تشخیص داد  . بچه ها هیچ وقت در مورد اینکه خب حدس میزنیم قسمت بعدی بتی زشته چیه حرفی نمیزدند اما در مورد مرده هزار چهره حرف میزدند . هیچ وقت سعی نکرده بودند شبیه یکی از افراد سریال مسجد کوچکی ... حرف بزنن یا شبیه اونا کاری رو انجام بدن .. اما وقتی مرد هزار... رو میدیدم شروع کردند به  گفتن به به   به به . یا اینکه به هم بگن پوستتو میکنم ( با حرکت دست مهران مدیری ) . به هر حال این معما برای من حل شد که تفاوت در مردم نیست در نوع برنامه است و سریالهای ایرانی خیلی تاثیر گذارترند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال نمردیم و در یک زمینه ای نظریه ای دادیم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* اینی که میگم معمولا شبهای تعطیل اتفاق میفته . فیلم میگذاریم . چراغها باید خاموش بشه . میز جلوی مبل رو میگذاریم کنار . چهار تا بالش و دو سه تا پتو میاریم و همه با هم دراز میکشیم جلوی تلویزون و فیلم میبنیم . این عشق شادمهره که اینجوری فیلم ببینیم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲ - دوستم از ونکوور اومده بود . یک بعد از ظهر بیشتر ندیدمش . یک کم حرف زدیم . سه تایی ( من و دوستم وامین ) بودیم ، هی وسطش بچه ها میدویدند وسط حرفمون ، زود هم مجبور شد بره چون موقع پروازش بود . در کل کمیتش خیلی کم بود اما ... حرف زدن و نشستن با دوست قدیمی ای که الان ۱۵ ساله باهاش دوستی و قبلش با یک وقفه ۱۵ ساله باهاش دوست و همبازی بودی و کلی خاطرات قدیمی مشترک دارین کیفیتی داره که نگو و نپرس . چیزهایی که گفتیم از آتیش هایی که توی دبستان میسوزندیم و دوران بعدیش که همه توی ایران بودیم و دور هم و مجرد بودیم و کلی میگشتیم و خونه هم جمع میشدیم و بهمون خوش میگذشت تا عروسی هامون و ... همه انرژی ای به آدم میده که خیلی کم میشه اینجا پیدا کرد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیخوام غر بزنم. کیفیت زندگی اینجا با ایران خیلی متفاوته ، سطحش خیلی بالاتره . ارزشی که برای هر آدم قائلند قابل مقایسه با ایران نیست . فقط خوش به حال اونهایی که فامیلهای نزدیکشون باهاشون مهاجرت کردند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب چیز دیگه ای نمیخوای ؟ پرتوقع &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; width=18&gt;!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 24 Oct 2008 03:10:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=haghighifamily&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>haghighifamily</dc:creator>
<guid>http://haghighifamily.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفرنامه</title>
<link>http://haghighifamily.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>خستگی جسمی بیش از حد در این سه هفته کاری منو از پا در آورد . اولش به زور خودمو کشوندم اما آخرهاش دیگه بریدم . مریض هم شدم و نور علی نور شد . آخرش با سه روز تنبلی مفرط و تقریبا تمام خواب خودمو از جا بلند کردم . اصولا شاید همه همینطورند اما من بیشتر این مدلیم که وقتی جسمی ضعیف میشم از نظر فکری هم خل میشم و کلی افکار منفی بهم هجوم میارن . برای همین ترجیح دادم چیزی ننویسم تا انرژی منفی به همه نپاشم . الان بد نیستم . خدا رو شکر . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو هفته پیش با همون گروهی که رفته بودیم کبک رفتیم جایی به اسم سن جیکوب   (st jacob)  تقریبا دو ساعت تا تورنتو راه هست و یک شهر کوچیکه . راه که بسیار قشنگ بود و به حرف زدن با همسفرهای خوب سفر قبلی گذشت . وقتی رسیدیم یک راهنمای محلی رو سوار کردیم و اون مارو برد گردوند و توضیح داد. نکته مهم در این شهر این بود که مردمش در دو سه قرن پیش زندگی میکنن . از برق استفاده نمیکنن . از آب لوله کشی اسنفاده نمیکنن . ماشین ندارن و با درشکه این طرف و اون طرف میرن . رفتیم دم کلیساشون پر بود از کالسکه . وقتی مراسم کلیسا تموم شد و ملت اومدن بیرون دیدیم که مردها از یک در اومدند و زنها از یک در دیگه . بعدش هم هر کدوم جدا ایستادند با دوست و آشناهاشون به حرف زدن . همه عین هم لباس پوشیده بودند . خانمها پیرهنی که دامنش گشاد وبلند بود و آستین بلند داشت به رنگ سرمه ای خیلی تیره . از اون شبکلاههایی که توی فیلمهای وسترن قدیمی میشه دید هم سرشون بود . آقایون همه کت و شلوار سرمه ای تیره با کلاه مشکی . حتی بچه های دو ساله هم همینجور لباس پوشیده بودند . یک نموره قلبمون گرفت از رنگ لباسهاشون . بعد کم کم سوار درشکه هاشون شدند و رفتند خونه شون . ظاهرا یک مقدار مدرن تر از اینها هم هستند که ماشین سوار میشن اما ماشینشون حتما باید سیاه باشه ، کاملا سیاه . بعضی هاشون از برق استفاده میکنن اما خودشون موتور برق دارن و منت دولت رو نمیکشن . حتی بیمه درمانی ندارن چون معتقدند باید برای همه چیز به جامعه خودشون اتکا داشته باشن . تحصیل براشون فقط در حد خوندن و نوشتن معنی داره و یک کمی ریاضی که توی مدرسه محلی خودشون یاد میگیرن حتی ظاهرا مدرسه شون ربطی به دولت مرکزی نداره و خودشون میگردوننش . دخترها و پسرهاشون تا قبل از ۱۸ سالگی حق دیت ندارن و وقتی دختری ۱۸ ساله میشه رنگ کلاهش رو به سفید تغییر میده و بقیه میفهمن که دیگه این حق دیت داره و اگه پسری ازش خوشش بیاد میتونه با نامه ازش تقاضا بکنه ! اگه اون هم قبول کرد هفته ای یک بار بعد از کلیسا هم رو میبینن و بعد اگه خواستند عروسی میکنن . حلقه برای عروسیشون نمیخرن چون تجمله و با همون لباس سرمه ای هر روزشون توی خونه پدر عروس جشنی میگیرن و مشروب میخورن چون ظاهرا تنها مجلسی که حق نوشیدن مشروب الکلی دارن همین مجلس عروسی هست و بعد خداحافط شما میرن سر خونه زندگیشون . کلیساشون هیچ گونه تزیینی حتی صلیب نداشت و اونو هم تجملاتی میدونن . آهان اسم جماعتشون هم مونو نایتها هست . نپرسین یعنی چی ؟ مگه من باید همه چیز رو بدونم ؟ خلاصه برگشتنه یک سری هم به بازار میوه شون زدیم بد نبود و بعد از ظهر رسیدیم خونه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در کل دیدنش خوب بود اما به هیچ عنوان از طرز زندگیشون خوشم نیومد . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 16 Oct 2008 02:03:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=haghighifamily&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>haghighifamily</dc:creator>
<guid>http://haghighifamily.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>متمم لاگ قبل</title>
<link>http://haghighifamily.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>خب من در ادامه لاگ قبل بگم که یکی دیگه از این خوراکی های جدید ماست میوه ای هست . توی خانواده امین با یک دسر آشنا شده بودم به اسم ماست و مربا . هر وقت هم که این قوم همسر ازش میخوردند من حالم بد میشد که یعنی چی که ماست رو با یک چیز شیرینی مثل مربا میخورین ؟! بعد اینجا که اومدیم دیدیم که باید بگردیم تا بین شونصد جور ماست میوه ای یک ماست معمولی پیدا کنیم انقدر که اینجا انواع مختلفش رو دارند و من یکی دوبار امتحان کردم و بازم حالم ازش بد شد . اما نمیدونم چی شد که از مزه بعضی هاش خوشم اومد و الان مشتریش شدم . واقعا سلیقه ها خیلی به عادت بستگی دارن . این هم &lt;A href=&quot;http://www.astro.ca/products/smooth_fruity.htm&quot; target=_blank&gt;لینک&lt;/A&gt; یکی از انواعش .
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این جا هم &lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D8%B3_%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%B3%D8%A7&quot; target=_blank&gt;توضیح&lt;/A&gt; در مورد سالسا در وینکی پدیا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این جا هم توضیحات &lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Cranberry&quot; target=_blank&gt;کرن بری&lt;/A&gt; در وینکی پدیا و این هم &lt;A href=&quot;http://www.presidentschoice.ca/FoodAndRecipes/GreatFood/ProductDetails.aspx/id/17672/name/PCBlueMenuCranberryDelightCocktail/catid/228/type/2&quot; target=_blank&gt;لینک&lt;/A&gt; یکی از انواع آب کرن بری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چای سبز و قهوه که معرف حضور همه هست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این هم &lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Breakfast_cereal&quot; target=_blank&gt;لینک&lt;/A&gt; سریال صبحونه باز در وینکی پدیا و باز از همین دائره المعارف &lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%88%D8%B4%DB%8C&quot; target=_blank&gt;توضیح&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Sushi&quot; target=_blank&gt; &lt;/A&gt;سوشی. عکسهای پایین صفحه رو نگاه کنین و یاد توضح امین در موردش بیفتین . مزه اش به اون بدی ای که ظاهرش نشون میده نیست !!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Oct 2008 02:05:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=haghighifamily&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>haghighifamily</dc:creator>
<guid>http://haghighifamily.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوراکی های جدید</title>
<link>http://haghighifamily.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>چند تا خوراکی هست که اینجا میخوریم و قبلا نمیخوردیم : 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱- سالسا .که من عاشق دلخسته اش هستم و اگه دم دستم باشه انقدر میخورم تا بترکم . متاسفانه باید هم با چیپس خورد که اون چاق کننده است اما من خیلی دوست دارم . من نه خیلی بی مزه اش رو میخورم و نه اون تندهاش رو .متوسطش باب میلمونه . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- آب کرند بری . من شنیدم که این میوه فقط توی آمریکای شکالی به عمل میاد و با توجه به طبیعت متنوع ایران فکر میکنم که اگه بخوان اونجا هم میشه کاشتش اما به هر حال ما از وقتی اومدیم معمولا آب کرند بری توی خونه مون هست که یک کم با آب رقیقش میکنیم و میخوریم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- چای سبز که بعضی اوقات دم میکنم و میخورم . خوبه اما جای چای معمولی خودمون رو نمیگیره . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴- قهوه که روزهای هفته یکی میخورم . ظاهرا امین خیلی طرفدارش نیست اما من دوست دارم و حتما وقتی بیرون از خونه باشم یکی میخورم . خیلی جلوی خودم رو میگیرم که یکی بیشتر نخورم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵- یک چیزی که اینها بهش میگن cereal  و ما نمیدونم بهش چی میگفتیم . بعضی اوقات میگفتند غلات حجیم شده . مثل کورن فلکس که یک نوعشه . انواع و اقسام داره با شکلها و طعمها و خواص مختلف . مثل همون کورن فلکس که بچگیمون میخوردیم میریزیم توی کاسه و یک کم شیر میریزیم روش و بعد میخوریم . قبلا فقط بچه ها برای صبحونه میخوردند اما الان خودم هم میخورم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۶- من توی ایران اسم سوشی رو شنیده بودم خیلی هم دلم میخواست امتحانش کنم اما نمیدونستم کجا داره . خلاصه اینجا که برای اولین بار دیدم قیافه ام اینطوری شد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt; . بعد امین توی مهمونی آخر کلاس زبانشون خورده بود و دقیقا توصیفش این بود : مزه اش به اون بدی که آدم فکر میکنه نیست !!! بعد یک بار یکی از دوستامون ما رو مهمون کرد برامون سوشی خرید خدائیش حالمون به هم خورد . البته بیشترش ساشمی بود که یک چیزیه از سوشی بدتر . من دیگه حاضر نشدم سوشی بخورم تا یکی از همکارها آورده بود شرکت و بهم اصرار کرد که این خوبه امتحان کن و وقتی خوردم دیدم عجب خوشمزه است . بالاخره کشف کردم که این سه تا نوعش رو دوست دارم : شریمپ تمپورا ، سوئیت پوتیو و اسپایسی سالمون . اگه خواستین امتحان کنین من اولی رو بیشتر توصیه میکنم چون میگوش سرخ شده است و خام نیست . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا دیگه چیزی یادم نمیاد . کسی چیزی یادشه بگه . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن. خیلی بی ربط : جنازه به خونه رسیدن ادامه داره . این مطلب رو هم قبلا نوشته بودم . خدا نصیبتون نکنه اینجوری کار کردن که دارم جد و آبادم رو جلوی چشمام میبینم که چا چا میرقصن . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 30 Sep 2008 03:53:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=haghighifamily&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>haghighifamily</dc:creator>
<guid>http://haghighifamily.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند شماره !</title>
<link>http://haghighifamily.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>۱- دوست عزیزی به نام هدیه برام پیغام شخصی گذاشته بود . خیلی ازت ممنونم . سرچ کردم و سایت مربوطه رو پیدا کردم . بسیار از موضوع کاریشون خوشم اومد اما محل کارش به خونه ما خیلی دوره و البته من الان که تونستم ساعت کارم رو کم کنم فعلا ( متاسفانه ) نمیخوام محل کارم رو عوض کنم . اما راهنمایی بسیار خوبی بود ممنونم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- نوع کارم طاقت فرسا شده . مثل یک جنازه میرسم خونه . یاد کارهای دورن دانشکده میفتم . البته این کجا و آن کجا ؟ منظورم این نیست که الان بهتره یا بدتره . در عین اینکه مثل همه خیلی هم متفاوته همین . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- از بچگی خیلی لجم میگرفت که هیچ وقت جرات اعتراض به چیزی رو نداشتیم . تا دهنمون رو باز میکردیم مامان و بابامون میگفتن شماها حرف نزنین شما ها توی ناز و نعمت بزرگ شدین و سختیهای ما رو نکشیدین نمیدونین زمان ما چقدر سخت بود . من با خودم میگفتم من هیچ وقت این حرف رو به بچه ام نخواهم زد اما شادمهر داره اعصاب من و امین رو خورد میکنه . تا بگیم که بیا تکالیفت رو بنویس اول گرسنه اشه بعد باید بره دستشوئی ، بعد چند تا سوال داره ( در حد : چرا گوشتکوب قلنبه است چرا آب تو تلنبه است ... ) بعد یادش میاد که چقدر زندگیش سخته و چرا مثلا فقط در روز میتونه دو ساعت تلویزیون ببینه و نیم ساعت با کامپیوتر بازی کنه . صبحها تا میگم تلویزیون خاموش و بریم مدرسه بغض میکنه که چرا باید برم مدرسه چقدر زندگی سخته .... من با اینکه دلم نمیخواست بهش یادآوری کردم که وقتی سن تو بودم یکهو از تلویزیون اعلام میکردند که هواپیمای دشمن اومده . برقها میرفت و ما کورمال کورمال میرفتیم زیر زمین باید مینشستیم و میلرزیدیم و صدای بمب و ضد هوایی میشنیدیم تا اینکه صداها قطع میشد و اعلام میشد وضعیت امنه و بیاید بیرون و بعد برمیگشتیم . به همینجا که رسیدم خودش شرمنده شد و سرش رو انداخت پایین و من دیگه نخواستم ادامه بدم که تو الان برای بایانکل هشتمت داری چونه میزنی و اون موقع مامان و باباهای ما خیلی هنر میکردند دستمال کاغذی و صابون خونه رو با توی صف ایستادن قبل از اینکه تموم بشه تهیه میکردن . تقصیر اینا نیست اما تفاوت خیلیه . کی میدونه به سر نسل ما چی اومد ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- مصاحبه الف نون رو دیدیم . واقعیتش من خیلی تعجب کردم که معقول و منطقی حرف زد . یک این دفعه رو از دستش در رفت گند نزد به هیکل ملت ما . واقعیتش اینه که زمان انتخابات من بسیار امیدوار بودم این شخص و دار و دسته اش کاری برای بهبود شرایط مردم بکنند که کاملا برعکس از آب دراومد* .کسی رو میشناختم که با خانواده چهار نفره اش بهش رای داده بودند . ازش پرسیدم چرا بهش رای دادین ( شوهر این شخص فررهنگی بود ) گفت این دوبار به فرهنگی ها یک پولی هدیه داده بودکه توی اون زمان ما رو خیلی از هچل درآورد . آدم خوبیه . این دفعه توی ایران ازش پرسیدم حالا نظرت درمورد رایی که دادی چیه؟ گفت غلط کردم . بدبختمون کرد . پسرم میگفت این کی بود ما رو بردی بهش رای بدیم ؟ خلاصه حسابی پشیمون بودند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴- اون خانواده ای رو گفته بودم که آقاهه ایرانه و بقیه اینجا ؟ بسیار مورد جالبی هستند . اول تابستون رفتند ایران که برای مدرسه ها برگردند و دیگه برنگشتند . همه وسایلشون اینجاست . به اندازه دو شاید سه برابر ما وسیله برای خونشون خریده بودند . گفتند اینطوری نمیشه و موندند ایران . آقاهه یکی دو فته پیش اومد یک سری لباس و این چیزها رو برداشت و قراردادهای تلفن و غیره رو کنسل کرد و وسایل خونه رو گذاشت توی انبار و رفت . بر پدر اونی که ما رو آواره کرد لعنت . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵- شادمهر امشب هوای ایوان رو کرده بود و دلش براش تنگ شده بود . خدائیش من هم همینطور . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۶- من هنوز بی حوصله ام . شاید از خستگی باشه . وقتی میگم مثل جنازه میرسم خونه یعنی &lt;STRONG&gt;مثل جنازه میرسم خونه&lt;/STRONG&gt; . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* البته علیرغم امیدم و با اینکه بسیار دلم میخواست ه . ر رئیس جمهور نشه بازم شجاعتش رو پیدا نکردم بهش رای بدم . البته دور اول رای داده بودم که اون هیچی ... اون که حذف شد  . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Sep 2008 05:55:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=haghighifamily&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>haghighifamily</dc:creator>
<guid>http://haghighifamily.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولدم مبارک</title>
<link>http://haghighifamily.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>خب آره تولدم مبارک !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تولدم بسیار هیجان انگیز و شلوغ و پر از تلفن و بودن با دوستای عزیز و همه چیزهای خوب بود . از همه ممنونم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخرین سورپریزم از همه جالب تر بود . مامان یکی از دوستای آرتا زنگ زد که میشه بچه ام رو یک ساعت بیارم خونه تون گفتم بیار . دخترش رو آورد و وقتی اومد دنبالش برام یک گلدون گل آورد ! گفتم برای چی ؟ گفت تولدت مبارک !! هنوز نفهمیدم از کجا فهمیده اما حسابی سوپ ریز شدم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانم همسایه بلغاریمون به ای میلم جواب داد . برگشتند بلغارستان !!! به همین سادگی ! من خیلی تعجب کردم . اصلا حرفی در این مورد نبود اما دیگه من سوالی نپرسیدم . خدا رو شکر که خوبند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; کارم یک مقدار عوض شده . بسیار خسته کننده تر و بیخود تر شده . اما بازم یک تنوعیه . خدا رو شکر .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بچه ها مدرسه فارسی رو از شنبه شروع کردند . فعلا که بد نبوده . آرتا رو کلاس اول اسم نوشتیم و شادمهر رو کلاس دوم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زندگی میگذرد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا رو شکر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Sep 2008 14:10:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=haghighifamily&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>haghighifamily</dc:creator>
<guid>http://haghighifamily.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرا ؟ </title>
<link>http://haghighifamily.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>سلام
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- کارم رو به مقدار ۷و نیم ساعت در هفته کم کردم . صبحها بچه ها رو دی کر نمیبرم . میبرمشون مدرسه یک ده دقیقه ای توی حیاط بازی میکنن تا زنگشون بخوره بعد با آرتا میرم تا دم کلاسش و تحویلش میدم و میرم سر کار. حدود ۹ و نیم میرسم . تا ۴ و نیم کار میکنم و بعد بدو میام و بچه ها رو برمیدارم . روزهای اول شادمهر کلی غر میزد که چرا زود میای دنبالم اما با توجه به اینکه تازگی کانال تله تون رو هم براشون گرفتیم دیگه غر نمیزنه و با خوشحالی میاد خونه تا به کارتونهای دلخواهش برسه . اما ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خسته ام .  بی خود و بی جهت . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک عالمه &quot;&lt;STRONG&gt;چرا؟&quot;&lt;/STRONG&gt; دور سرم دور میزنه . بی خود و بی جهت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- امروز با همکارم وقت نهار رفته بودیم بیرون بهش گفتم احتمالا فکر میکنی خل شدم اما غم اینکه زمستون داره میاد منو گرفته . گفت نه فکر نمیکنم خل شدی اما امیدوار باش که امسال زمستون با توجه به کم شدن کارت بهتر بگذره ....... امیدوارم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- کارم به شدت خسته کننده است . به شدت کسالت آوره و امروز که بهم گفتند یک کار توی سایت هست برای دو هفته کلی ذوق کردم و با خودم خدا خدا کردم که اون جور بشه . گرچه راهش کم نیست اما خب پول بنزین آدم رو در اونصورت میدن . البته مسلما کارش سنگینه اما دیگه از این کاری که دارم میکنم هم خیلی کسل شدم . نمیدونم . بستگی به سرپرستم داره که دست از سرم بکشه یا نه . به شدت راندمان پائینه و هر چی بهش میگم من کار زیادی روی این پروژه نمیتونم بکنم چون اطلاعات ندارم میگه اشکالی نداره همینطوری مجبوریم پیش بریم و من از وقت تلف کردن متنفرم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- اما واقعا &lt;STRONG&gt;&quot; چرا؟ &quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; - همسایه های بلغاریمون آب شدن و رفتند توی زمین . وقتی ایران بودم آخرین تماسم رو باهاشون داشتم که از طریق ای میل بود و مادر خانواده برام نوشت که وقتی برگشتم کانادا هم رو ببینیم . از وقتی اومدم هر بار رفتم دم خونه شون نبودند . تلفنشون قطعه . ماشینشون توی پارکینگ نیست و بچه شون مدرسه نمیاد و ای میل بعدی منو هم بی جواب گذاشته . فکر کنم مدرسه ازشون خبر داره اما به من چیزی نگفتند و گفتند ما نمیتونیم به شما اطلاعاتی بدیم . هم دلم براشون تنگ شده هم در نهایت خودخواهی به اینکه تنها تر شدیم فکر میکنم . یک همسایه دیگه هم داشتیم که هم رشته مون بودند و اونها هم هفته پیش اومدند برای خداحافظی . پاسپورت کاناداییشون رو گرفتند و کاری توی دوبی پیدا کردند و دارند میرن که بمونن . از شرایط کار اینجا اصلا راضی نبودند و برنامه شون موندن نبود که اینجوری براشون جور شد .  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; - ولی &lt;STRONG&gt;&quot;چرا&quot; ؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 Sep 2008 01:25:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=haghighifamily&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>haghighifamily</dc:creator>
<guid>http://haghighifamily.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دویچه وله</title>
<link>http://haghighifamily.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>ظاهرا دویچه وله هر سال مسابقه بهترین وبلاگ رو برگزار میکنه . من نه این فکرو میکنم که بهترین وبلاگ فارسی هستم و نه میتونم ادعاشو کنم اما راستش رو بخواین برای خوابوندن حس کنجکاوولی مادرزادیم ثبت نام کردم ببینم چند تا رای میارم . حالا اگه حالشو دارین به حس کنجکاوولی من ندای مثبت بدین &lt;A href=&quot;http://www.thebobs.com/index.php?w=1221186015913575BYDFNIMU&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;این&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/A&gt; لینکشه . ببینم چند تا از خواننده هام حوصله دارن . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موفق باشین&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Sep 2008 13:11:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=haghighifamily&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>haghighifamily</dc:creator>
<guid>http://haghighifamily.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
