تبليغاتX
خاطرات خانواده - سریال ... سه ریال ...!

Thu 23 Oct 2008

سریال ... سه ریال ...!

۱ - اینجا چند تا سریال می بینیم . یکیش سریال بتی زشته است که سال گذشته توی یکی از این مسابقات اسکار مانند چند تا جایزه برد . داستان یک دختر زشتی هست ( که بدبخت زشت نیست به زور گریم و با یک عینک زشت و موهای بد فرم زشتش کردند ) میره توی دفتر مجله مد کار بکنه . اونجا هم همه اند تیپ و هیکل و لباس رو مد هستند و همش این باعث خنده و تفریحشونه اما خب ماجراهایی داره که جالبه .دو فصل این سریال تموم شده و فصل سومش شروع شد .

سریال بعدی مسجد کوچکی در چمنزار هست . اون داستان یک عده مسلمون رو که توی یک شهر کوچیک زندگی میکنن رو میگه . اینها میخواستند که مسجدشون رو فعال کنن و یک امام براش استخدام میکنن . سریال طنزه و خیلی وقتها ما رو حسابی میخندونه اما فکر نکنین کسی یا مثلا مسلمونها رو مسخره میکنه . نه اصلا اما چون مسائلی که تو مطرح میشه برای ما قابل لمسه برامون دیدنش جالبه . نمیدونم کجا خوندم که با توجه به موفق بودن این سریال امتیازش رو یکی از کمپانی های هالیوود خریده که یک فیلم سینمایی از روش بسازه . فصل اولش تموم شده و فصل دومش شروع شده .

وقتی اینا رو میدیدم به این فکر کردم که مردم اینجا چقدر با ایرانی ها متفاوتند . وقتی یک سریال توی ایران پخش میشه همه در موردش حرف میزنن . تکیه کلامهاش توی دهن مردم میفته . همه میخوان بدونن اخرش چی میشه و حدش میزنن . یادمه یک سریالی میداد ... اسمش چی بود ؟ .... آهان در پناه تو . ما تازه عقد کرده بودیم . سر آخر این سریال توی خانواده امین اینا شرط بندی شد . همه به هم زنگ زدند که باید آخرش رو پیش بینی کنید و بازنده ها به برنده ها بستنی بدند . اینجور شد که وقتی برنده ها و بازنده ها معلوم شدند همه رفتیم هتل هایت و بستنی خوردیم و مهمون بازنده ها بودیم . دیگه بعد از سریال های کذایی مهران مدیری و زبون برره ای که نگو . اما اینجا اصلا اینجور نیست . بعدش یک چیزی شد که فهمیدم موضوع چی هست .

دوست بسیار عزیزم توی ایران برام سریال مرد هزار چهره رو خریده بود و با خودم آوردمش اینجا . مدتها ندیدیمش تا بالاخره تصمیم گرفت ببینیم . یک شب یک قسمتش رو دیدیم و بعد دیگه بچه ها ول نکردند . هر شب میگفتند لطفا بشینیم بقیه اش رو ببینیم و اگه وقت میشد کلی کیف میکردند و به استایل  movie night* مینشستیم و میدیدم . کلی هم همه مخصوصا شادمهر میخندیدیم و کیفور می شدیم . آخرهاش که شد یک تفاوت مهمی رو میشد تشخیص داد  . بچه ها هیچ وقت در مورد اینکه خب حدس میزنیم قسمت بعدی بتی زشته چیه حرفی نمیزدند اما در مورد مرده هزار چهره حرف میزدند . هیچ وقت سعی نکرده بودند شبیه یکی از افراد سریال مسجد کوچکی ... حرف بزنن یا شبیه اونا کاری رو انجام بدن .. اما وقتی مرد هزار... رو میدیدم شروع کردند به  گفتن به به   به به . یا اینکه به هم بگن پوستتو میکنم ( با حرکت دست مهران مدیری ) . به هر حال این معما برای من حل شد که تفاوت در مردم نیست در نوع برنامه است و سریالهای ایرانی خیلی تاثیر گذارترند .

به هر حال نمردیم و در یک زمینه ای نظریه ای دادیم !

* اینی که میگم معمولا شبهای تعطیل اتفاق میفته . فیلم میگذاریم . چراغها باید خاموش بشه . میز جلوی مبل رو میگذاریم کنار . چهار تا بالش و دو سه تا پتو میاریم و همه با هم دراز میکشیم جلوی تلویزون و فیلم میبنیم . این عشق شادمهره که اینجوری فیلم ببینیم .

۲ - دوستم از ونکوور اومده بود . یک بعد از ظهر بیشتر ندیدمش . یک کم حرف زدیم . سه تایی ( من و دوستم وامین ) بودیم ، هی وسطش بچه ها میدویدند وسط حرفمون ، زود هم مجبور شد بره چون موقع پروازش بود . در کل کمیتش خیلی کم بود اما ... حرف زدن و نشستن با دوست قدیمی ای که الان ۱۵ ساله باهاش دوستی و قبلش با یک وقفه ۱۵ ساله باهاش دوست و همبازی بودی و کلی خاطرات قدیمی مشترک دارین کیفیتی داره که نگو و نپرس . چیزهایی که گفتیم از آتیش هایی که توی دبستان میسوزندیم و دوران بعدیش که همه توی ایران بودیم و دور هم و مجرد بودیم و کلی میگشتیم و خونه هم جمع میشدیم و بهمون خوش میگذشت تا عروسی هامون و ... همه انرژی ای به آدم میده که خیلی کم میشه اینجا پیدا کرد .

نمیخوام غر بزنم. کیفیت زندگی اینجا با ایران خیلی متفاوته ، سطحش خیلی بالاتره . ارزشی که برای هر آدم قائلند قابل مقایسه با ایران نیست . فقط خوش به حال اونهایی که فامیلهای نزدیکشون باهاشون مهاجرت کردند .

خب چیز دیگه ای نمیخوای ؟ پرتوقع !!

نوشته شده توسط مهسا در 10:10 PM |  لینک ثابت