تبليغاتX
خاطرات خانواده - سفرنامه

Wed 15 Oct 2008

سفرنامه

خستگی جسمی بیش از حد در این سه هفته کاری منو از پا در آورد . اولش به زور خودمو کشوندم اما آخرهاش دیگه بریدم . مریض هم شدم و نور علی نور شد . آخرش با سه روز تنبلی مفرط و تقریبا تمام خواب خودمو از جا بلند کردم . اصولا شاید همه همینطورند اما من بیشتر این مدلیم که وقتی جسمی ضعیف میشم از نظر فکری هم خل میشم و کلی افکار منفی بهم هجوم میارن . برای همین ترجیح دادم چیزی ننویسم تا انرژی منفی به همه نپاشم . الان بد نیستم . خدا رو شکر .

دو هفته پیش با همون گروهی که رفته بودیم کبک رفتیم جایی به اسم سن جیکوب   (st jacob)  تقریبا دو ساعت تا تورنتو راه هست و یک شهر کوچیکه . راه که بسیار قشنگ بود و به حرف زدن با همسفرهای خوب سفر قبلی گذشت . وقتی رسیدیم یک راهنمای محلی رو سوار کردیم و اون مارو برد گردوند و توضیح داد. نکته مهم در این شهر این بود که مردمش در دو سه قرن پیش زندگی میکنن . از برق استفاده نمیکنن . از آب لوله کشی اسنفاده نمیکنن . ماشین ندارن و با درشکه این طرف و اون طرف میرن . رفتیم دم کلیساشون پر بود از کالسکه . وقتی مراسم کلیسا تموم شد و ملت اومدن بیرون دیدیم که مردها از یک در اومدند و زنها از یک در دیگه . بعدش هم هر کدوم جدا ایستادند با دوست و آشناهاشون به حرف زدن . همه عین هم لباس پوشیده بودند . خانمها پیرهنی که دامنش گشاد وبلند بود و آستین بلند داشت به رنگ سرمه ای خیلی تیره . از اون شبکلاههایی که توی فیلمهای وسترن قدیمی میشه دید هم سرشون بود . آقایون همه کت و شلوار سرمه ای تیره با کلاه مشکی . حتی بچه های دو ساله هم همینجور لباس پوشیده بودند . یک نموره قلبمون گرفت از رنگ لباسهاشون . بعد کم کم سوار درشکه هاشون شدند و رفتند خونه شون . ظاهرا یک مقدار مدرن تر از اینها هم هستند که ماشین سوار میشن اما ماشینشون حتما باید سیاه باشه ، کاملا سیاه . بعضی هاشون از برق استفاده میکنن اما خودشون موتور برق دارن و منت دولت رو نمیکشن . حتی بیمه درمانی ندارن چون معتقدند باید برای همه چیز به جامعه خودشون اتکا داشته باشن . تحصیل براشون فقط در حد خوندن و نوشتن معنی داره و یک کمی ریاضی که توی مدرسه محلی خودشون یاد میگیرن حتی ظاهرا مدرسه شون ربطی به دولت مرکزی نداره و خودشون میگردوننش . دخترها و پسرهاشون تا قبل از ۱۸ سالگی حق دیت ندارن و وقتی دختری ۱۸ ساله میشه رنگ کلاهش رو به سفید تغییر میده و بقیه میفهمن که دیگه این حق دیت داره و اگه پسری ازش خوشش بیاد میتونه با نامه ازش تقاضا بکنه ! اگه اون هم قبول کرد هفته ای یک بار بعد از کلیسا هم رو میبینن و بعد اگه خواستند عروسی میکنن . حلقه برای عروسیشون نمیخرن چون تجمله و با همون لباس سرمه ای هر روزشون توی خونه پدر عروس جشنی میگیرن و مشروب میخورن چون ظاهرا تنها مجلسی که حق نوشیدن مشروب الکلی دارن همین مجلس عروسی هست و بعد خداحافط شما میرن سر خونه زندگیشون . کلیساشون هیچ گونه تزیینی حتی صلیب نداشت و اونو هم تجملاتی میدونن . آهان اسم جماعتشون هم مونو نایتها هست . نپرسین یعنی چی ؟ مگه من باید همه چیز رو بدونم ؟ خلاصه برگشتنه یک سری هم به بازار میوه شون زدیم بد نبود و بعد از ظهر رسیدیم خونه .

در کل دیدنش خوب بود اما به هیچ عنوان از طرز زندگیشون خوشم نیومد .

نوشته شده توسط مهسا در 9:3 PM |  لینک ثابت