تبليغاتX
خاطرات خانواده - چند شماره !

Sat 27 Sep 2008

چند شماره !

۱- دوست عزیزی به نام هدیه برام پیغام شخصی گذاشته بود . خیلی ازت ممنونم . سرچ کردم و سایت مربوطه رو پیدا کردم . بسیار از موضوع کاریشون خوشم اومد اما محل کارش به خونه ما خیلی دوره و البته من الان که تونستم ساعت کارم رو کم کنم فعلا ( متاسفانه ) نمیخوام محل کارم رو عوض کنم . اما راهنمایی بسیار خوبی بود ممنونم .

۲- نوع کارم طاقت فرسا شده . مثل یک جنازه میرسم خونه . یاد کارهای دورن دانشکده میفتم . البته این کجا و آن کجا ؟ منظورم این نیست که الان بهتره یا بدتره . در عین اینکه مثل همه خیلی هم متفاوته همین .

۳- از بچگی خیلی لجم میگرفت که هیچ وقت جرات اعتراض به چیزی رو نداشتیم . تا دهنمون رو باز میکردیم مامان و بابامون میگفتن شماها حرف نزنین شما ها توی ناز و نعمت بزرگ شدین و سختیهای ما رو نکشیدین نمیدونین زمان ما چقدر سخت بود . من با خودم میگفتم من هیچ وقت این حرف رو به بچه ام نخواهم زد اما شادمهر داره اعصاب من و امین رو خورد میکنه . تا بگیم که بیا تکالیفت رو بنویس اول گرسنه اشه بعد باید بره دستشوئی ، بعد چند تا سوال داره ( در حد : چرا گوشتکوب قلنبه است چرا آب تو تلنبه است ... ) بعد یادش میاد که چقدر زندگیش سخته و چرا مثلا فقط در روز میتونه دو ساعت تلویزیون ببینه و نیم ساعت با کامپیوتر بازی کنه . صبحها تا میگم تلویزیون خاموش و بریم مدرسه بغض میکنه که چرا باید برم مدرسه چقدر زندگی سخته .... من با اینکه دلم نمیخواست بهش یادآوری کردم که وقتی سن تو بودم یکهو از تلویزیون اعلام میکردند که هواپیمای دشمن اومده . برقها میرفت و ما کورمال کورمال میرفتیم زیر زمین باید مینشستیم و میلرزیدیم و صدای بمب و ضد هوایی میشنیدیم تا اینکه صداها قطع میشد و اعلام میشد وضعیت امنه و بیاید بیرون و بعد برمیگشتیم . به همینجا که رسیدم خودش شرمنده شد و سرش رو انداخت پایین و من دیگه نخواستم ادامه بدم که تو الان برای بایانکل هشتمت داری چونه میزنی و اون موقع مامان و باباهای ما خیلی هنر میکردند دستمال کاغذی و صابون خونه رو با توی صف ایستادن قبل از اینکه تموم بشه تهیه میکردن . تقصیر اینا نیست اما تفاوت خیلیه . کی میدونه به سر نسل ما چی اومد ؟

۳- مصاحبه الف نون رو دیدیم . واقعیتش من خیلی تعجب کردم که معقول و منطقی حرف زد . یک این دفعه رو از دستش در رفت گند نزد به هیکل ملت ما . واقعیتش اینه که زمان انتخابات من بسیار امیدوار بودم این شخص و دار و دسته اش کاری برای بهبود شرایط مردم بکنند که کاملا برعکس از آب دراومد* .کسی رو میشناختم که با خانواده چهار نفره اش بهش رای داده بودند . ازش پرسیدم چرا بهش رای دادین ( شوهر این شخص فررهنگی بود ) گفت این دوبار به فرهنگی ها یک پولی هدیه داده بودکه توی اون زمان ما رو خیلی از هچل درآورد . آدم خوبیه . این دفعه توی ایران ازش پرسیدم حالا نظرت درمورد رایی که دادی چیه؟ گفت غلط کردم . بدبختمون کرد . پسرم میگفت این کی بود ما رو بردی بهش رای بدیم ؟ خلاصه حسابی پشیمون بودند .

۴- اون خانواده ای رو گفته بودم که آقاهه ایرانه و بقیه اینجا ؟ بسیار مورد جالبی هستند . اول تابستون رفتند ایران که برای مدرسه ها برگردند و دیگه برنگشتند . همه وسایلشون اینجاست . به اندازه دو شاید سه برابر ما وسیله برای خونشون خریده بودند . گفتند اینطوری نمیشه و موندند ایران . آقاهه یکی دو فته پیش اومد یک سری لباس و این چیزها رو برداشت و قراردادهای تلفن و غیره رو کنسل کرد و وسایل خونه رو گذاشت توی انبار و رفت . بر پدر اونی که ما رو آواره کرد لعنت .

۵- شادمهر امشب هوای ایوان رو کرده بود و دلش براش تنگ شده بود . خدائیش من هم همینطور .

۶- من هنوز بی حوصله ام . شاید از خستگی باشه . وقتی میگم مثل جنازه میرسم خونه یعنی مثل جنازه میرسم خونه .

 

* البته علیرغم امیدم و با اینکه بسیار دلم میخواست ه . ر رئیس جمهور نشه بازم شجاعتش رو پیدا نکردم بهش رای بدم . البته دور اول رای داده بودم که اون هیچی ... اون که حذف شد  .

نوشته شده توسط مهسا در 0:55 AM |  لینک ثابت   •