Fri 29 Aug 2008
اخبار ما
مشروح اخبار : صبح روز دوشنبه که اینجا تعطیل بود از خواب پاشدم و رفتم یک راست سر کامپیوتر . نشتسم و فرودگاه مسکو رو سرچ کردم و پروازهایی که بلند شدند رو چک کردم دیدم پروازی برای تورنتو بلند نشده . ای بابا یعنی چی شده ؟ جالب اینجاست که روی گزینه زبان انگلیسی کلیک میکردم و سرچ انگلیسی میکردم اما جواب سرچم روسی میومد !!! رفتم فرودگاه تورنتو رو سرچ کردم و دیدم نوشته که پرواز مسکو سر وقت میرسه . خب باز خوب بود . تا بعد از ظهر چند بار بازم چک کردم دیدم که نوشته با ۴۵ دقیقه تاخیر میاد . خب خیلی عجیب نیست اما یک ساعت و نیم زودتر رفتم فرودگاه ببینم اصل موضوع چیه که همین بود و خودمو سرگرم کردم تا این مدت گذشت و رفتم ایستادم روبروی تابلوی وصعیت پروازها اما نیومد . ۵ دقیقه ۱۰ دقیقه یک ربع .... همینطور زمان میگذشت و نمینوشت که پرواز نشست . همش سر تا ته یک نفر آدم اونجا توی کیوسک اطلاعات قرار بود باشه که اونهم رفته بود نمیدونم کجا . یک تنابنده ای نبود آدم بپرسه چی شده .ایستادیم تا مسوول اطلاعات اومد و پرسیدم هواپیمای مسکو ... پرید تو حرفم که ۴۵ دقیقه تاخیر داره گفتم بله اما از اون ۴۵ دقیقه ۱۵ دقیقه دیگه هم گذشته و نیومده این هواپیما سالمه ؟ مشکلش فقط تاخیره یا چیز دیگه میگه من نمیدونم !!! خب پس از کی بپرسم میگه برو بالا از خود نماینده خط هوایی بپرس . رفتم بالا از یک کارمند فرودگاه مپرسم این خط هوایی کجاست میگه شرق ساختمون میدوم تا میرسم تقریبا به آخرش میبینم چیزی پیدا نیست از یکی دیگه از کارمندها میپرسم این کجاست میگه منتی الیه غرب ساختمون
. باز میدوم سمت غرب و باز چیزی نمیبینم . خب ما که از ایران اومدیم این چیزها برامون عجیب نیست برمیگردم پایین همون مسوول اطلاعات منو میبینه و میگه هواپیما نشست (زحمت کشیدی ) اما خب بلاخره با نیم ساعت تاخیر روی اون ۴۵ دقیقه اولش نشست که البته این نیم ساعت آخر برای من مثل اون ۵ روز گذشته که منتظرشون بودم گذشت . چند دقیقه گذشت تا امین تونست موبایلش رو روشن کنه و با من تماس بگیره که من یک نفس راحتی کشدیم و بعد از ۴۵ دقیقه دیگه اومدند ....
خب دیگه نمیگم من چه حالی بودم و چی شد که خودتون حدس میزنید . بچه ها مخصوصا آرتا تفاوت محسوسی کردن . آرتا هم قدش بلند شده و هم لاغر شده بود . امین هم لاغر شده بود که احتمالا بخاطر این بدو بدو های أخرش بوده . اما دیگه رسیدیم به خونه که به صورت غیر عادی ای مرتب بود و بعد در یک آن به صورت غیر عادی ای نامرتب شد . دیگه استراحت و شام و خواب و غیره . بچه ها تصمیم گرفتند که فرداش برن مدرسه و فرداش که از خواب پاشدند دیدیم که خواب خوبی کردند و سرحالند و میتونند برند که بردیشمون و مراسم روز اول سال تحصیلی رو با پیامی از رهبر شروع کردند
نه بابا منظورم این بود که کلاسهاشون معلوم شد و رفتند و همین .
خوش باشین
پ.ن. یادم رفت اینو بگم که این چند وقت خیلی آشوب بودم . طبق معمول همیشه هم که هیچ وقت با مامانم درد دل نمیکنم بهش هیچی نمیگفتم . با هم صحبت میکردیم صدام داشت میلرزید اما میگفتم خوبم . نه چیزی نیست که خب چند روز بیشتر اونجا میمونن و بعد برمیگردند دیگه . بالطبع دلم در حال ترکیدن بود اما تلفنها و دیدارهایی که با دوست عزیزم مامان آریا داشتم منو سر پا نگه میداشت . از وقتی اومدیم اینجا سر هر مساله ای تنهایی خودمون رو خیلی عمیق میدیدم . دوستیهایی که داشتیم فقط برای وقت خوشی بود . هیچ وقت زمان گرفتاری کسی رو دور و بر خودمون ندیده بود و در اون برحه دیدم که یک نفر بهم زنگ میزنه ، حرفم رو گوش میکنه و آرومم میکنه . خیلی از دوست خوبم ممنونم . خیلی برام با ارزش بود .![]()