تبليغاتX
خاطرات خانواده - بعد از سفرانه

Thu 14 Aug 2008

بعد از سفرانه

خیلی وقته چیزی ننوشتم . حال و حوصله نداشتم . روزهای آخر اقامتم حالم کم گرفته بود دوتا مساله پیش اومد که گلاب به روتون زد به حالم . یکیش رو میتونم بگم که مریضی آرتا بود از دومش نپرسین که نمیگم اما خیلی افتضاح بود . شب قبل از اومدنم هم آرتا گریه زاری بیسابقه ای راه انداخت که اشک همه رو در آورد . هی میگفت من دلم برات تنگ میره ... من غصه میدارم ... و از حال من خبر نداشت . شادمهر ظاهرا چیزی نمیگفت اما وقتی رفتیم توی اتاق بخوابیم و کسی دور و برمون نبود بغلم کرد و با بغض توی گلو و اشک توی چشم گفت دلم برات تنگ میشه که برای مقیاس شادمهر در حد همون گریه زاری آرتا بود و حالم رو خیلی گرفت . صبحش هم پاشدم و از مامانم خداحافطی کردم و با بابام راه افتادیم به سمت فرودگاه . اونجا خداحافظی مختصر اما دردناکی کردیم و راه افتادم . پرواز اول با یک ساعت تاخیر بود به دلیلی که توی دکون هیچ عطاری پیدا نمیشه کرد : سوار شدن مردم طول کشیده و خب نمیشه تا مردم سوار نشدن راه بیفتیم . خب چرا زودتر کارهای مربوطه رو شروع نکردین که مردم سوار بشن ؟ یا اینکه ایستگاههای بازرسی رو زیاد نکردین ؟ خانم این فرودگاه کشش لازم رو نداره خب همین میشه . البته فرودگاهی که قبل از افتتاحش ، تاریخ مصرفش تموم بشه همینه دیگه . توی راه بد نبود و یک کم با دور و بریها حرف زدم و یک کم خوابیدم تا رسیدم لندن . اونجا یک کم دنبال امین گشتم و هم رو پیدا کردیم و یک دو ساعتی با هم بودیم و غنیمت بود . بعد من راه افتادم و توی هواپیمای دوم آی خوابیدم آی خوابیدم . بدبخت بغل دستیم که میخواست بره دستشوئی معلوم بود دیگه صبر میگرد تا وضع اورژانسی بشه و بعد بیدارم میکرد که من پا شم و اون بره دستشوئی . وقتی رسیدیم تورنتو و امور پاسپورتی و غیره انجام شد رفتیم دنبال چمدونها اما نبود . یک مقدار ایستادیم اما تمام نقاله های فرودگاه رو خاموش کردند و مردم هم یک لنگه پا منتظر چمدونهاشون بودند  از بلندگو اعلام کردند که بیرون رعد و برقه و توی این وضع نمیتونن بار خالی کنن . فکر کنین چه حالی بودیم از خستگی و بلاتکلیفی . تا بالاخره لابد هوا خوب شد و چمدونها اومد و من رفتم خونه .
از خونه تعریف کنم که که امین سنگ تموم گذاشته و رنگ کرده و موکتهاش رو شسته و یک مقدار هم تغییر دکوراسیون داده (در حد جابجایی نه عوض کردن خود وسایل ) و مثل دسته گل تحویلم داده . حالا من هم میخوام یک خونه تکونی بکنم و برای روی مبلها از ایران پارچه خریدم که روکش بدوزم و از این کارها .
شب که رسیدم خونه خوابم میومد و زود گرفتم خوابیدم (نیست که توی هواپیمانخوابیده بودم ) . اما حدود 3 نصفه شب بیدار شدم . پا شدم یک دوری زدم و یک جمع و جور کردم دیدم صدای انفجار میاد . با خودم گفتم حتما رعد و برقه . باز هم صدا اومد . بیرون رو نگاه کردم به نظرم هوا به رعد و برق نمیومد (پرده ها هم همه بسته بودند ) نشستم به دیدن تلویزیون که دیدم یک نور نارنجی قوی از لای پرده زد روی دیوار جل الخالق تا جایی که میدونستم نور برق سفیده .  پرده ها رو باز کردم و دیدم یک گوشه شهر که زیاد هم از ما دور نیست داره با آتیش قوی ای میسوزه . واقعا وحشت کردم . با خودم گفتم بمبارونه . اما هر چی فکر میکردم که کی میتونه حمله کرده باشه عقلم نمیرسید . صدای انفجار باز هم میومد . با خودم گفتم چرا آژیر قرمز نمیزنن . تلویزون رو روشن کردم چیزی در این مورد نمیگفت . با خودم فکر کردم چرا حراست ساختمونمون چیزی اعلام نمیکنه ؟ همینطور هم مبهوت آتیشه بودم که گوشه آسمون رو پر از دود کرده بود . با خودم گفتم جاهای دیگه ای رو که زدند لابد توی دید من نیست آخه صدای انفجار بیشتر از یکی دوتا بود . خلاصه عقلم به جایی نرسید و خوابم گرفت و خوابیدم . صبح توی اخبار دیدم که یک سری مخازن گاز پروپین در یک محل منفجر شده بودند و صدا ها و آتیش از اون بوده . واقعا هم وحشتناک بود و خونه های اطرافش خراب شده بودند . به هر کس میگم من فکر کردم بمباران بوده میگه آخه کی حمله میکنه به کانادا ؟ گفتم درسته اما من تنها خاطره ای که از صدای انفجار داشتم بمباران بوده عقلم به جای دیگه ای نمیرسید . این هم از شب اول تنهایی .
فردا عصرش (یکشنبه ) یکی از همکارهای ایرانی زنگ زد و گفت یک خبر بدی دارم در جا با خودم گفتم اخراج شدم که زود اضافه کرد مادر خانم ب فوت شده و داریم میریم دیدنش اگه تو هم میتونی بیا که من هم رفتم و فهمیدم  توی این مدتی که من ایران بودم اون هم بیچاره با خبر حال بد مامانش یکهو راه افتاده و اومده ایران و اون هم تازه برگشته . خدا رحمت کنه مادرش رو ، سنش بالا بود اما از کار افتاده نبود *
از دوشنبه هم سر کار رفتم و مورد استقبال همکاران قرار گرفتم و در کل بد نبوده و در ضمن وقتی ایران بودم یک ای میل از همکارم داشتم که در یکی از مسابقات مهمونی باربیکیوی شرکت برنده شدم که مسابقه شمردن m&m   بوده .  من پارسال هم سعی کردم بشمرمش و درست شمردم اما یکی عددم رو دید و گفت نه این خیلی کمه و من یک مقدار زیادش کردم و همون باعث شد نبرم . امسال خیلی سخت تر بود و ظرفش خیلی بی شکل بود و به بدبختی انقدر تناسب بستم تا به یک عددی رسیدم . خلاصه عدد واقعی 1981 بود و من 1970 تا محاسبه کردم و عدد من نزدیکترین عدد بود و یک تلفن بی سیم با سه تا گوشی برنده شدم . خلاصه روز دوم کاری رفتم سراغ جایزه ام و اونو بهم دادند و من هم کلی کیف و غیره بعد دیدم یکهو ظرف پر از شکلات رو هم گذاشتند جلوم !!! گفتم این چیه ؟ گفتند این هم مال توست دیگه !! پرسیدم با ظرفش ؟ گفتند آره . حالا دوروزه در حال خوردن شکلاتم و میرم یک کاسه هم میگذارم روی میز آشپزخونه شرکت که به دو سوت تموم میشه اما مگه حدود 2000 تا  m&m  به این راحتی تموم میشه ؟ دلم هم نمیاد برای بچه ها نگهشون دارم آخه اونروز کلی توی گرما و آفتاب گذاشته بودنشون و کلی هم از اونروز میگذره گفتم شاید خراب شده باشن .
 
از وقتی برگشتم با امین در مورد وضع آرتا تماس دارم و بد نیست اما من خیلی نگرانش هستم به غلط کردن افتادم که تنهاشون گذاشتم .
برای بچه ها معلم فارسی گرفتیم و هر دو مخصوصا شادمهر خیلی خوب پیش رفته بهتر از اونی که انتظار داشتم که مسلما مربوط به سنش هست . آخه درس بچه کلاس اول رو به بچه کلاس سوم بگی خب معلومه که راحت تر یاد میگیره .
در طی اقامت من با بچه ها توی ایران مجبور شدم یک بایانکل برای شادمهر بخرم و امین میگفت که بعد از رفتن من هم یکی دیگه براش خریده و تعدا بایانکل هاش به 7 تا رسیده که همه جز این دوتا آخری گم و گورند و ناقص .
حرف زدن آرتا خیلی تغییر کرده و خیلی خوب حرف میزنه - اگه به کسی بر نمیخوره - لهجه انگلیسیش کمتر شده و کلمات فارسی رو بهتر میگه .
خواب من دیشب تنظیم شد و تونستم تمام شب بخوابم . اصولا همه وفتی از اینجا میرن ایران خیلی سخت خوابشون تنظیم میشه اما از اون طرف که میان راحتتر تنظیم میشه . احتمالا مربوط به اینه که خواب آدم عقب بیفته یا جلو .
در زمان اقامتم سعی کردم با همه تماش بگیرم که بعضی ها نشد و یا تونستم تماس بگیرم ولی نتونستم ببینمشون . فامیلها به کنار اما دوستها رو جوری تنظیم کردم که اونهایی رو که پارسال ندیده بودم حتما ببینم و بالطبع بعضی از اونهایی رو که پارسال دیده بودم رو نتونستم ببینم . ایشالا سال دیگه میبینمشون .
 
خدا رو شکر جای خودش اما بر پدر و مادرشون لعنت ، خیلی هم لعنت ....
 
* وقتی خونه خانم ب  بودیم دوستها و فامیلهایی که بودند همه ایرانی بودند و از مادوتا در مورد سفرمون میپرسیدند که چطور بود و خوش گذشت و غیره . من گفتم خوب بود اما برگشتنش بد بود . خانم ب گفت  این مهسا دیگه این روزهای آخر طاقتش طاق شده بود و دیگه بند نبود . من گفتم من نمیدونم چه جوری بعضیها طاقت میارن چند سال نمیرن من اصلا نمیتونم . خانم ش گفت خوش به حالت که انقدر دوست داری بری من که چند ساله نرفتم و اصلا هم دوست ندارم برم . گفتم حالا چرا خوش به حال من؟ گفت آخه وقتی هم میرم خیلی از کثیفی و بی نظمی اونجا حرص میخورم و مامانم میگه تو دیگه کانادایی شدی و این خیلی بده . گفتم من نمیدونم درستش چیه اما به نظر من دلیلی نداره که تو وانمود کنی که عاشق سینه چاک ایرانی برای اینکه مردم فکر میکنن اینجوری درسته . به نظر من خوبه که تو همونی رو نشون بدی که واقعا حس میکنی . چرا اونی که اینجا هر هفته آبگوشت میخوره ارجحیتی داره به اونی که دلش نمیخواد برگرده ایران ؟ خب حس هر آدمی متفاوته چرا احساس گناه میکنی از این موضوع ؟ گفت راست میگی ها این هم یک جور نگاه به این موضوعه .
نمیدونم چرا اگه توی شناسنامه مون نوشته باشه کشور ایکس ما باید عاشق سینه چاکش باشیم ؟ نظر شما چیه ؟
 
نوشته شده توسط مهسا در 2:28 PM |  لینک ثابت   •