Wed 15 Oct 2008
سفرنامه
دو هفته پیش با همون گروهی که رفته بودیم کبک رفتیم جایی به اسم سن جیکوب (st jacob) تقریبا دو ساعت تا تورنتو راه هست و یک شهر کوچیکه . راه که بسیار قشنگ بود و به حرف زدن با همسفرهای خوب سفر قبلی گذشت . وقتی رسیدیم یک راهنمای محلی رو سوار کردیم و اون مارو برد گردوند و توضیح داد. نکته مهم در این شهر این بود که مردمش در دو سه قرن پیش زندگی میکنن . از برق استفاده نمیکنن . از آب لوله کشی اسنفاده نمیکنن . ماشین ندارن و با درشکه این طرف و اون طرف میرن . رفتیم دم کلیساشون پر بود از کالسکه . وقتی مراسم کلیسا تموم شد و ملت اومدن بیرون دیدیم که مردها از یک در اومدند و زنها از یک در دیگه . بعدش هم هر کدوم جدا ایستادند با دوست و آشناهاشون به حرف زدن . همه عین هم لباس پوشیده بودند . خانمها پیرهنی که دامنش گشاد وبلند بود و آستین بلند داشت به رنگ سرمه ای خیلی تیره . از اون شبکلاههایی که توی فیلمهای وسترن قدیمی میشه دید هم سرشون بود . آقایون همه کت و شلوار سرمه ای تیره با کلاه مشکی . حتی بچه های دو ساله هم همینجور لباس پوشیده بودند . یک نموره قلبمون گرفت از رنگ لباسهاشون . بعد کم کم سوار درشکه هاشون شدند و رفتند خونه شون . ظاهرا یک مقدار مدرن تر از اینها هم هستند که ماشین سوار میشن اما ماشینشون حتما باید سیاه باشه ، کاملا سیاه . بعضی هاشون از برق استفاده میکنن اما خودشون موتور برق دارن و منت دولت رو نمیکشن . حتی بیمه درمانی ندارن چون معتقدند باید برای همه چیز به جامعه خودشون اتکا داشته باشن . تحصیل براشون فقط در حد خوندن و نوشتن معنی داره و یک کمی ریاضی که توی مدرسه محلی خودشون یاد میگیرن حتی ظاهرا مدرسه شون ربطی به دولت مرکزی نداره و خودشون میگردوننش . دخترها و پسرهاشون تا قبل از ۱۸ سالگی حق دیت ندارن و وقتی دختری ۱۸ ساله میشه رنگ کلاهش رو به سفید تغییر میده و بقیه میفهمن که دیگه این حق دیت داره و اگه پسری ازش خوشش بیاد میتونه با نامه ازش تقاضا بکنه ! اگه اون هم قبول کرد هفته ای یک بار بعد از کلیسا هم رو میبینن و بعد اگه خواستند عروسی میکنن . حلقه برای عروسیشون نمیخرن چون تجمله و با همون لباس سرمه ای هر روزشون توی خونه پدر عروس جشنی میگیرن و مشروب میخورن چون ظاهرا تنها مجلسی که حق نوشیدن مشروب الکلی دارن همین مجلس عروسی هست و بعد خداحافط شما میرن سر خونه زندگیشون . کلیساشون هیچ گونه تزیینی حتی صلیب نداشت و اونو هم تجملاتی میدونن . آهان اسم جماعتشون هم مونو نایتها هست . نپرسین یعنی چی ؟ مگه من باید همه چیز رو بدونم ؟ خلاصه برگشتنه یک سری هم به بازار میوه شون زدیم بد نبود و بعد از ظهر رسیدیم خونه .
در کل دیدنش خوب بود اما به هیچ عنوان از طرز زندگیشون خوشم نیومد .
Sat 4 Oct 2008
متمم لاگ قبل
این جا هم توضیح در مورد سالسا در وینکی پدیا
این جا هم توضیحات کرن بری در وینکی پدیا و این هم لینک یکی از انواع آب کرن بری
چای سبز و قهوه که معرف حضور همه هست
این هم لینک سریال صبحونه باز در وینکی پدیا و باز از همین دائره المعارف توضیح سوشی. عکسهای پایین صفحه رو نگاه کنین و یاد توضح امین در موردش بیفتین . مزه اش به اون بدی ای که ظاهرش نشون میده نیست !!
Mon 29 Sep 2008
خوراکی های جدید
۱- سالسا .که من عاشق دلخسته اش هستم و اگه دم دستم باشه انقدر میخورم تا بترکم . متاسفانه باید هم با چیپس خورد که اون چاق کننده است اما من خیلی دوست دارم . من نه خیلی بی مزه اش رو میخورم و نه اون تندهاش رو .متوسطش باب میلمونه .
۲- آب کرند بری . من شنیدم که این میوه فقط توی آمریکای شکالی به عمل میاد و با توجه به طبیعت متنوع ایران فکر میکنم که اگه بخوان اونجا هم میشه کاشتش اما به هر حال ما از وقتی اومدیم معمولا آب کرند بری توی خونه مون هست که یک کم با آب رقیقش میکنیم و میخوریم .
۳- چای سبز که بعضی اوقات دم میکنم و میخورم . خوبه اما جای چای معمولی خودمون رو نمیگیره .
۴- قهوه که روزهای هفته یکی میخورم . ظاهرا امین خیلی طرفدارش نیست اما من دوست دارم و حتما وقتی بیرون از خونه باشم یکی میخورم . خیلی جلوی خودم رو میگیرم که یکی بیشتر نخورم .
۵- یک چیزی که اینها بهش میگن cereal و ما نمیدونم بهش چی میگفتیم . بعضی اوقات میگفتند غلات حجیم شده . مثل کورن فلکس که یک نوعشه . انواع و اقسام داره با شکلها و طعمها و خواص مختلف . مثل همون کورن فلکس که بچگیمون میخوردیم میریزیم توی کاسه و یک کم شیر میریزیم روش و بعد میخوریم . قبلا فقط بچه ها برای صبحونه میخوردند اما الان خودم هم میخورم .
۶- من توی ایران اسم سوشی رو شنیده بودم خیلی هم دلم میخواست امتحانش کنم اما نمیدونستم کجا داره . خلاصه اینجا که برای اولین بار دیدم قیافه ام اینطوری شد
. بعد امین توی مهمونی آخر کلاس زبانشون خورده بود و دقیقا توصیفش این بود : مزه اش به اون بدی که آدم فکر میکنه نیست !!! بعد یک بار یکی از دوستامون ما رو مهمون کرد برامون سوشی خرید خدائیش حالمون به هم خورد . البته بیشترش ساشمی بود که یک چیزیه از سوشی بدتر . من دیگه حاضر نشدم سوشی بخورم تا یکی از همکارها آورده بود شرکت و بهم اصرار کرد که این خوبه امتحان کن و وقتی خوردم دیدم عجب خوشمزه است . بالاخره کشف کردم که این سه تا نوعش رو دوست دارم : شریمپ تمپورا ، سوئیت پوتیو و اسپایسی سالمون . اگه خواستین امتحان کنین من اولی رو بیشتر توصیه میکنم چون میگوش سرخ شده است و خام نیست .
فعلا دیگه چیزی یادم نمیاد . کسی چیزی یادشه بگه .
پ.ن. خیلی بی ربط : جنازه به خونه رسیدن ادامه داره . این مطلب رو هم قبلا نوشته بودم . خدا نصیبتون نکنه اینجوری کار کردن که دارم جد و آبادم رو جلوی چشمام میبینم که چا چا میرقصن .
Sat 27 Sep 2008
چند شماره !
۲- نوع کارم طاقت فرسا شده . مثل یک جنازه میرسم خونه . یاد کارهای دورن دانشکده میفتم . البته این کجا و آن کجا ؟ منظورم این نیست که الان بهتره یا بدتره . در عین اینکه مثل همه خیلی هم متفاوته همین .
۳- از بچگی خیلی لجم میگرفت که هیچ وقت جرات اعتراض به چیزی رو نداشتیم . تا دهنمون رو باز میکردیم مامان و بابامون میگفتن شماها حرف نزنین شما ها توی ناز و نعمت بزرگ شدین و سختیهای ما رو نکشیدین نمیدونین زمان ما چقدر سخت بود . من با خودم میگفتم من هیچ وقت این حرف رو به بچه ام نخواهم زد اما شادمهر داره اعصاب من و امین رو خورد میکنه . تا بگیم که بیا تکالیفت رو بنویس اول گرسنه اشه بعد باید بره دستشوئی ، بعد چند تا سوال داره ( در حد : چرا گوشتکوب قلنبه است چرا آب تو تلنبه است ... ) بعد یادش میاد که چقدر زندگیش سخته و چرا مثلا فقط در روز میتونه دو ساعت تلویزیون ببینه و نیم ساعت با کامپیوتر بازی کنه . صبحها تا میگم تلویزیون خاموش و بریم مدرسه بغض میکنه که چرا باید برم مدرسه چقدر زندگی سخته .... من با اینکه دلم نمیخواست بهش یادآوری کردم که وقتی سن تو بودم یکهو از تلویزیون اعلام میکردند که هواپیمای دشمن اومده . برقها میرفت و ما کورمال کورمال میرفتیم زیر زمین باید مینشستیم و میلرزیدیم و صدای بمب و ضد هوایی میشنیدیم تا اینکه صداها قطع میشد و اعلام میشد وضعیت امنه و بیاید بیرون و بعد برمیگشتیم . به همینجا که رسیدم خودش شرمنده شد و سرش رو انداخت پایین و من دیگه نخواستم ادامه بدم که تو الان برای بایانکل هشتمت داری چونه میزنی و اون موقع مامان و باباهای ما خیلی هنر میکردند دستمال کاغذی و صابون خونه رو با توی صف ایستادن قبل از اینکه تموم بشه تهیه میکردن . تقصیر اینا نیست اما تفاوت خیلیه . کی میدونه به سر نسل ما چی اومد ؟
۳- مصاحبه الف نون رو دیدیم . واقعیتش من خیلی تعجب کردم که معقول و منطقی حرف زد . یک این دفعه رو از دستش در رفت گند نزد به هیکل ملت ما . واقعیتش اینه که زمان انتخابات من بسیار امیدوار بودم این شخص و دار و دسته اش کاری برای بهبود شرایط مردم بکنند که کاملا برعکس از آب دراومد* .کسی رو میشناختم که با خانواده چهار نفره اش بهش رای داده بودند . ازش پرسیدم چرا بهش رای دادین ( شوهر این شخص فررهنگی بود ) گفت این دوبار به فرهنگی ها یک پولی هدیه داده بودکه توی اون زمان ما رو خیلی از هچل درآورد . آدم خوبیه . این دفعه توی ایران ازش پرسیدم حالا نظرت درمورد رایی که دادی چیه؟ گفت غلط کردم . بدبختمون کرد . پسرم میگفت این کی بود ما رو بردی بهش رای بدیم ؟ خلاصه حسابی پشیمون بودند .
۴- اون خانواده ای رو گفته بودم که آقاهه ایرانه و بقیه اینجا ؟ بسیار مورد جالبی هستند . اول تابستون رفتند ایران که برای مدرسه ها برگردند و دیگه برنگشتند . همه وسایلشون اینجاست . به اندازه دو شاید سه برابر ما وسیله برای خونشون خریده بودند . گفتند اینطوری نمیشه و موندند ایران . آقاهه یکی دو فته پیش اومد یک سری لباس و این چیزها رو برداشت و قراردادهای تلفن و غیره رو کنسل کرد و وسایل خونه رو گذاشت توی انبار و رفت . بر پدر اونی که ما رو آواره کرد لعنت .
۵- شادمهر امشب هوای ایوان رو کرده بود و دلش براش تنگ شده بود . خدائیش من هم همینطور .
۶- من هنوز بی حوصله ام . شاید از خستگی باشه . وقتی میگم مثل جنازه میرسم خونه یعنی مثل جنازه میرسم خونه .
* البته علیرغم امیدم و با اینکه بسیار دلم میخواست ه . ر رئیس جمهور نشه بازم شجاعتش رو پیدا نکردم بهش رای بدم . البته دور اول رای داده بودم که اون هیچی ... اون که حذف شد .
