تبليغاتX
خاطرات خانواده

Sun 21 Sep 2008

تولدم مبارک

خب آره تولدم مبارک !!

تولدم بسیار هیجان انگیز و شلوغ و پر از تلفن و بودن با دوستای عزیز و همه چیزهای خوب بود . از همه ممنونم .

آخرین سورپریزم از همه جالب تر بود . مامان یکی از دوستای آرتا زنگ زد که میشه بچه ام رو یک ساعت بیارم خونه تون گفتم بیار . دخترش رو آورد و وقتی اومد دنبالش برام یک گلدون گل آورد ! گفتم برای چی ؟ گفت تولدت مبارک !! هنوز نفهمیدم از کجا فهمیده اما حسابی سوپ ریز شدم .

خانم همسایه بلغاریمون به ای میلم جواب داد . برگشتند بلغارستان !!! به همین سادگی ! من خیلی تعجب کردم . اصلا حرفی در این مورد نبود اما دیگه من سوالی نپرسیدم . خدا رو شکر که خوبند .

 کارم یک مقدار عوض شده . بسیار خسته کننده تر و بیخود تر شده . اما بازم یک تنوعیه . خدا رو شکر .

بچه ها مدرسه فارسی رو از شنبه شروع کردند . فعلا که بد نبوده . آرتا رو کلاس اول اسم نوشتیم و شادمهر رو کلاس دوم .

زندگی میگذرد

خدا رو شکر

 

نوشته شده توسط مهسا در 9:9 AM |  لینک ثابت   • 

Tue 16 Sep 2008

چرا ؟

سلام

- کارم رو به مقدار ۷و نیم ساعت در هفته کم کردم . صبحها بچه ها رو دی کر نمیبرم . میبرمشون مدرسه یک ده دقیقه ای توی حیاط بازی میکنن تا زنگشون بخوره بعد با آرتا میرم تا دم کلاسش و تحویلش میدم و میرم سر کار. حدود ۹ و نیم میرسم . تا ۴ و نیم کار میکنم و بعد بدو میام و بچه ها رو برمیدارم . روزهای اول شادمهر کلی غر میزد که چرا زود میای دنبالم اما با توجه به اینکه تازگی کانال تله تون رو هم براشون گرفتیم دیگه غر نمیزنه و با خوشحالی میاد خونه تا به کارتونهای دلخواهش برسه . اما ...

خسته ام .  بی خود و بی جهت .

یک عالمه "چرا؟" دور سرم دور میزنه . بی خود و بی جهت .

- امروز با همکارم وقت نهار رفته بودیم بیرون بهش گفتم احتمالا فکر میکنی خل شدم اما غم اینکه زمستون داره میاد منو گرفته . گفت نه فکر نمیکنم خل شدی اما امیدوار باش که امسال زمستون با توجه به کم شدن کارت بهتر بگذره ....... امیدوارم .

- کارم به شدت خسته کننده است . به شدت کسالت آوره و امروز که بهم گفتند یک کار توی سایت هست برای دو هفته کلی ذوق کردم و با خودم خدا خدا کردم که اون جور بشه . گرچه راهش کم نیست اما خب پول بنزین آدم رو در اونصورت میدن . البته مسلما کارش سنگینه اما دیگه از این کاری که دارم میکنم هم خیلی کسل شدم . نمیدونم . بستگی به سرپرستم داره که دست از سرم بکشه یا نه . به شدت راندمان پائینه و هر چی بهش میگم من کار زیادی روی این پروژه نمیتونم بکنم چون اطلاعات ندارم میگه اشکالی نداره همینطوری مجبوریم پیش بریم و من از وقت تلف کردن متنفرم .

- اما واقعا " چرا؟ "

 - همسایه های بلغاریمون آب شدن و رفتند توی زمین . وقتی ایران بودم آخرین تماسم رو باهاشون داشتم که از طریق ای میل بود و مادر خانواده برام نوشت که وقتی برگشتم کانادا هم رو ببینیم . از وقتی اومدم هر بار رفتم دم خونه شون نبودند . تلفنشون قطعه . ماشینشون توی پارکینگ نیست و بچه شون مدرسه نمیاد و ای میل بعدی منو هم بی جواب گذاشته . فکر کنم مدرسه ازشون خبر داره اما به من چیزی نگفتند و گفتند ما نمیتونیم به شما اطلاعاتی بدیم . هم دلم براشون تنگ شده هم در نهایت خودخواهی به اینکه تنها تر شدیم فکر میکنم . یک همسایه دیگه هم داشتیم که هم رشته مون بودند و اونها هم هفته پیش اومدند برای خداحافظی . پاسپورت کاناداییشون رو گرفتند و کاری توی دوبی پیدا کردند و دارند میرن که بمونن . از شرایط کار اینجا اصلا راضی نبودند و برنامه شون موندن نبود که اینجوری براشون جور شد .  

 - ولی "چرا" ؟

نوشته شده توسط مهسا در 8:25 PM |  لینک ثابت   • 

Sat 13 Sep 2008

دویچه وله

ظاهرا دویچه وله هر سال مسابقه بهترین وبلاگ رو برگزار میکنه . من نه این فکرو میکنم که بهترین وبلاگ فارسی هستم و نه میتونم ادعاشو کنم اما راستش رو بخواین برای خوابوندن حس کنجکاوولی مادرزادیم ثبت نام کردم ببینم چند تا رای میارم . حالا اگه حالشو دارین به حس کنجکاوولی من ندای مثبت بدین این  لینکشه . ببینم چند تا از خواننده هام حوصله دارن . 

موفق باشین

نوشته شده توسط مهسا در 8:10 AM |  لینک ثابت   • 

Thu 11 Sep 2008

دکتر یا نظافتچی ؟

سالها قبل ، وقتی من و خواهرم مجرد بودیم یک بار با هم نشستیم و فیلم فراری ( Fugitive )  با بازی هریسون فورد رو دیدیم . در کل که فیلم معرکه ای بود توش حرفی نیست اما یک چیزی اون وقت خواهرم گفت که اون موقع فهمیدمش اما الان حسش میکنم . بین این دوتا خیلی فرقه . فرق بین گفتن یک آخی برای کسی که گشنه است و گرسنگی کشیدن .

نمیدونم اون فیلم رو دیدین یا نه . داستان یک دکتر جراحه که میره خونه و با جسد همسرش روبرو میشه و با قاتل همسرش درگیر میشه اما قاتل در میره اما به جای اینکه دنبال قاتل باشن خود دکتر رو به عنوان متهم دستگیر میکنن و زندانی میکنن . دکتره موفق میشه از زندان فرار کنه و نه تنها باید از دست پلیسها فرار میکرده بلکه دنبال قاتل وانگیزه جنایت هم بوده . با توجه به اینکه در موقع درگیری متوجه یک پای قاتل رو که مصنوعی بوده شده سعی میکنه یک جوری وارد یک بیمارستان بشه که بتونه به اطلاعات پزشکی دسترسی پیدا کنه و مشخصات افرادی رو که پروتز داشتند رو بدست بیاره تا ببینه کدومشون قاتل همسرشه . مجبور میشه به عنوان یک نظافت چی خودشو جا بزنه و یک مدت به عنوان نطافت چی میرفت و میومد . توی همین حین یک تصادف خیلی ناجور میشه و یکهو کلی مجروح میارن توی بیمارستان . خر تو خر عظیمی میشه و مریضها افتاده بودند روی زمین و دکتر به اندازه کافی نبود که اونها رو معاینه کنه و دستور پزشکی بده . این دکتره هم یک گوشه ایستاده بود و به خودش میپیچید . یکی از خانم دکترها میگه تو بیا این بچه رو با عکس رادیولوژیش ببر توی بخش . این هم میگه باشه و توی راه یواشکی یک نگاهی به عکس رادیولوژی میکنه و میفهمه که بچه به عمل فوری احتیاج داره بچه رو به جای اینکه ببره توی بخش میبره اطاق عمل و توی آسانسور دستور عمل رو روی پرونده اش مینویسه و میره تحویلش میده به اطاق عمل و اونها میگن دستور عمل از طرف کیه ؟ یک اسم الکی میگه و با توجه به خر تو خر بودن وضعیت کسی پاپی نمیشه و بچه عمل میشه و جونش نجات پیدا میکنه اما همین کارباعث میشه لو بره و باز مجبور به فرار بشه .

این جا که رسیدیم خواهرم گفت میدونی برای یک پزشک خیلی سخته که ببینه یک کسی درد وناراحتی جسمی داره و اون دکتر نره جلو کاری براش بکنه . من میتونم درک کنم که این دکتره با اینکه میدونست ممکنه اینجوری لو بره اما نتونست جلوی خودشو بگیره .

امروز وقتی روی یکی از پروژه ها یک طرح پیشنهادی گذاشتم  سرپرستم گفت ببین ما که طراح نیستیم نمیتونیم اینو عوض کنیم . بهش گفتم ببین اون وقت که این طرح رو دادن شرایط در یک حالت دیگه بوده و حالا که شرایط عوض شده اون طرح دیگه منطقی نیست چون دلیل اصلیش رفته . گفت قبول دارم اما ما طراح نیستیم . همون طرح قبلی رو پیاده کن . گفتم باشه اما من اینو نگه میدارم به طراح اینو یک نشون بدیم . گفت کار ماحتی این هم نیست که پیشنهاد بدیم ، همون چیزی که طراح گفته رو پیاده کن ....

.....

.....

.....

.....

.....

بعد فهمیدم چقدر سخته که آدم دکتر باشه و کار نظافتچی رو انجام بده .  

نوشته شده توسط مهسا در 11:8 AM |  لینک ثابت   • 

Tue 9 Sep 2008

4 شماره

 

۱- هه هه مراسم کلاس اول رفتن آرتا چی بود ؟ بمیرم برای بچه ام که مثل من و باباش بچه دومه و همه مراسم سر اون کمرنگ میشه . نه اینکه بخواهیم ازش غفلت کنیم . باور کنین هر کس خانواده ما رو میبینه میگه شما به آرتا خیلی توجه دارین . درصورتیکه این فقط به این خاطره که آرتا توی جمع خیلی میاد جلو و خودشو مطرح میکنه اما وقتی خودمون با هم هستیم شاید حتی شادمهر بهش وقت حرف زدن نده . خلاصه این قصه حسین کرد برای این بود که انقدر ما فکرمون درگیر مساله بلیط بود و وقتی هم رو دیدیم فکر نمیکردیم بچه ها همون فرداش پاشن برن مدرسه که کلاس اول رفتن آرتا خیلی بی سر و صدا و بدون هیچ مراسم خاصی برگزار شد . حالا شاید براش یک مراسم بگیریم . دیر نشده که !!!

۲- توی این چند وقت چند تا فیلم دیدم

   - Interview with the vampire  این رو خیلی دلم میخواست ببینم چون برد پیت و تام کروز و آنتونیو باندراس توش بازی میکردن ( به به دیگه چی از این بهتر ) اما فکر کنم روح امین اون دور و برها در حال پرواز بود و راضی نبود من ببینمش چون از دیدن صحنه های مکیدن خون توسط این دراکولا ها انقدر حالم بد شد که دیدم اگه ادامه بدم به حالت تهوع میفتم و قطعش کردم و ندیدم .

   - Queen of the demand  این یکی رو اصلا به خودم زحمت شروع کردنش رو ندادم چون صاحبش گفت که این هم مثل اولیه !!

 

   -  Collateral  فیلم بسیار بسیار قشنگی بود و بسیار بسیار از دیدنش خوش به حالم شد .

 

   - The fifth element  میتونست فیلم خوبی باشه اما انقدر عجیب و غریب بود که یک مقدار قضیه رو لوث کرد . در کل بد نبود

چند فیلم ایرانی هم به توصیه رویا جونم از ایران خریدم که اونها هم توی ۵ روز آخر که بی برنامه بودم دیدم :

   - ماهی ها عاشق میشوند  : که خیلی خیلی قشنگ بود و با اینکه حسابی سیر بودم وقتی دیدمش اما از دیدن اون همه غذای خوش رنگ رو لعاب بازم دلم قیلی ویلی رفت . رویا نونهالی که من از فیلم عروسی خوبان عاشق بازیش شدم خیلی خوب بازی کرد و صد البته رضا کیانیان اما گلشیفته فراهانی گند زد به بازی . احتمالا جزو کارهای اولش بوده .  

   - فیلم چهارشنبه سوری  : بسیار بسیار فیلم قشنگی بود و خیلی روون و قابل لمس . بازی هدیه تهرانی و حمید فرخ نژاد بسیار خوب بود . دست اصغر فرهادی درد نکنه . 

کافه ترانزیت  : از اون فیلمهای فمینیستی درجه یک با بازی همیشه قشنگ پرویز پرستویی . خوشمان آمد .

۳- مدتها بود دنبال سی دی مولای عشق از علیرضا عصار بودم . پارسال که اومدم ایران پیداش نکردم . امسال به یک مغازه ای گفتم برام آورد . اما وقتی اومدم تا سه هفته نرسیدم گوش کنم بعد که اومدم امین و بچه ها عقب افتاد هم بیکار بودم و هم حالم مساعد شنیدن نوحه مانند بود و چند بار گوشش کردم . ترانه اولش خیلی توجهم رو جلب کرد و سعی کردم متنش رو بنویسم ببینین چقدر قشنگه :

میچکد شک بر سر سجاده ها               وای از روزی که افتد پرده ها

سجده بر پست و ریاست میکنیم           با خدا هم ما سیاست میکنیم

کو نشانی که شما اهل دلید ؟               جملگیتان بر نماز باطلید

ما خدایان زیادی ساختیم                      مال مردم را به خود پرداختیم

چون قدم بر خاک خونین داشتیم             بذر غیرت بر زمین میکاشتیم

زهر عشق حق به هم داویختیم             در رکوعت می به ساغر ریختیم

شیر حق برخیز وقت کار شد                  بر سر نی رفتنت انکار شد

کاخها گردیده مسجد سرفراز                   صد رکعت تزویر دارد هر نماز

سجده در مسجد حسینا مشکل است     این بنا از دل گر نباشد از گل است

این خسان با مال مردم زنده اند               جملگی اندر نماز و سجده اند

دم ز راه و رسم سلمان میزنیم                لاف اسلام و مسلمان میزنیم

کاشکی از نسل سلمان میشدیم            لحظه ای یک دم مسلمان میشدیم

 سجده بر پست و ریاست میکنیم            با خدا هم ما سیاست میکنیم

کو نشانی که شما اهل دلید ؟                جملگیتان بر نماز باطلید

و البته خیلی دردناکه که بعضیها به اسم دین دارن حق مردم رو میخورن .

۴- امروز وبلاگ دوست نازنینم  رو خوندم و خدا میدونه چقدر غصه خورم و احساس کردم گلوم گرفته و دارم خفه میشم . برای اون و تمام خانمهایی که همراه خوبی ندارن و جامعه هم درکشون نمیکنه . احتمالا تنها راه حلش دست خودشونه . آسون نیست اما عملیه .  

نوشته شده توسط مهسا در 1:32 PM |  لینک ثابت   • 

Fri 5 Sep 2008

خود ايرانی ام ٬ خود خودم !!!

 

کپی از وبلاگ نان دارچینی  با اجازه صاحبخانه :

گاهی دلم برای خودم ٬خود ایرانی ام تنگ می شود. دیگر خودم نیستم٬احساس می کنم خارجی شدم. . . . .

از وقتیکه صبح های ساعت ۶.۳۰ با چشم های نیمه باز ساعت را خفه میکنم ........!

از وقتیکه  coffee به دست خانه را ترک می کنم .........!!!!!

از وقتیکه به همه  خیلی nice لبخند می زنم ...........( البته به غیر از ایــــرانی ها ٬آنها را اصلا نمی بینم یا خودم را می زنم به ندیدن!!!!! )

از وقتیکه دو تا سیم سفید از صبح  می کنم تو گوشم و یک چیز هایی پخش میکنم تو گوشم و مغزم .......!!!!

از وقتیکه با دلیل و بی دلیل به همه می گم sorry....

                                                                - sorry که خوردم بهتون....

                                                               - sorry که خوردین به من....

                                                              - sorry که نفس می کشم ...

                                                              -sorry که مجبورید  منو بینید!!!!!!!!

از و قتیکه puppy ها برایم دوست داشتنی تر از بچه ها شدند ............!!!!!

ازو قتیکه از صبح تا شب فقط کار می کنم .busy , busy , busy( خودش افتخاری هست !!)..!!!!

از وقتیکه . وقتی برای دوست داشتن ندارم ..... کسی هم وقتی برای دوست داشتن من ندارد....!!!!!!

از وقتیکه  معنی وقت دلار شده است  ...........$$$$$$

از وقتیکه در طول هفته تمام روز را کار می کنم ٬ آخر هفته تمام روز را می خوابم و شب ها بیدارم ........!!!!!!

از وقتیکه اشکی از چشمانم نیامده است و کسی هم اشکی برایم نریخنه است.......!!!!!.

از وقتیکه آغوش بی دردسر برایم  کمیاب شد ه است .......!!!!!!!.

از و قتیکه سریعتر  می دوم ..........!!!!!!

از وقتیکه  تولدهای دوستانم را با scrapتبریک می گویم..........!!!!!!.

ازوقتیکه بیشتر مسواک میزنم. .........!!!!!!!

از وقتیکه محبت بی دریغ برایم کیمیا شده است ........!!!!!.

از وقتیکه همه چیز را light میخورم ولی coffeeرا dark............!!!!!!

از وقتیکه مزه organic را تشخیص می دهم.....!!!!!..

از وقتیکه همه چیز را recycle می کنم حتی آدامس جویده شده ام را ..... !!!!!

از وقتیکه پیری خود را در روی یک صندلی چرخدار برقی می بینم .......!!!!.

از وقتیکه بیشتر به adopt کردن فکر می کنم  تا خلق کردن  .........!!!!

از وقتیکه  همه کاغذ ها را shred می کنم ...........!!!!!

از وقتیکه یاد گرفتم پول coffee خودم را حتی در اولین dateخودم بدم ..........!!!!!

از وقتیکه همه آدم های دور برم یا PHD هستند یا ۱۰۰ سال دارن PHD می خونن .......!!!!!

از وقتیکه وضعیت هوا را هر روز چک می کنم و به دنبال یک قطره  خورشید می گردم ......!!!!

از وقتیکه رابطه برایم یک موسیقی خوب است که اگر گیر آمد گوشش می دهم اگر نه ........ به درک .....!!!!!!!!

..........................................................................پاک خارجی شدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

ای بابا خیلی دردناکه ... چه میشه کرد ؟

نوشته شده توسط مهسا در 9:18 PM |  لینک ثابت   • 

Fri 29 Aug 2008

اخبار ما

 خلاصه اخبار : اومدند

مشروح اخبار : صبح روز دوشنبه که اینجا تعطیل بود از خواب پاشدم و رفتم یک راست سر کامپیوتر . نشتسم و فرودگاه مسکو رو سرچ کردم و پروازهایی که بلند شدند رو چک کردم دیدم پروازی برای تورنتو بلند نشده . ای بابا یعنی چی شده ؟ جالب اینجاست که روی گزینه زبان انگلیسی کلیک میکردم و سرچ انگلیسی میکردم اما جواب سرچم روسی میومد !!!  رفتم فرودگاه تورنتو رو سرچ کردم و دیدم نوشته که پرواز مسکو سر وقت میرسه . خب باز خوب بود . تا بعد از ظهر چند بار بازم چک کردم دیدم که نوشته با ۴۵ دقیقه تاخیر میاد . خب خیلی عجیب نیست اما یک ساعت و نیم زودتر رفتم فرودگاه ببینم اصل موضوع چیه که همین بود و خودمو سرگرم کردم تا این مدت گذشت و رفتم ایستادم روبروی تابلوی وصعیت پروازها اما نیومد . ۵ دقیقه ۱۰ دقیقه یک ربع .... همینطور زمان میگذشت و نمینوشت که پرواز نشست . همش سر تا ته یک نفر آدم اونجا توی کیوسک اطلاعات قرار بود باشه که اونهم رفته بود نمیدونم کجا . یک تنابنده ای نبود آدم بپرسه چی شده .ایستادیم تا مسوول اطلاعات اومد و پرسیدم هواپیمای مسکو ... پرید تو حرفم که ۴۵ دقیقه تاخیر داره گفتم بله اما از اون ۴۵ دقیقه ۱۵ دقیقه دیگه هم گذشته و نیومده این هواپیما سالمه ؟ مشکلش فقط تاخیره یا چیز دیگه میگه من نمیدونم !!! خب پس از کی بپرسم میگه برو بالا از خود نماینده خط هوایی بپرس . رفتم بالا از یک کارمند فرودگاه مپرسم این خط هوایی کجاست میگه شرق ساختمون میدوم تا میرسم تقریبا به آخرش میبینم چیزی پیدا نیست از یکی دیگه از کارمندها میپرسم این کجاست میگه منتی الیه غرب ساختمون  . باز میدوم سمت غرب و باز چیزی نمیبینم . خب ما که از ایران اومدیم این چیزها برامون عجیب نیست برمیگردم پایین همون مسوول اطلاعات منو میبینه و میگه هواپیما نشست (زحمت کشیدی ) اما خب بلاخره با نیم ساعت تاخیر روی اون ۴۵ دقیقه اولش نشست که البته این نیم ساعت آخر برای من مثل اون ۵ روز گذشته که منتظرشون بودم گذشت .  چند دقیقه گذشت تا امین تونست موبایلش رو روشن کنه و با من تماس بگیره که من یک نفس راحتی کشدیم و بعد از ۴۵ دقیقه دیگه اومدند ....

خب دیگه نمیگم من چه حالی بودم و چی شد که خودتون حدس میزنید . بچه ها مخصوصا آرتا تفاوت محسوسی کردن . آرتا هم قدش بلند شده و هم لاغر شده بود . امین هم لاغر شده بود که احتمالا بخاطر این بدو بدو های أخرش بوده . اما دیگه رسیدیم به خونه که به صورت غیر عادی ای مرتب بود و بعد در یک آن به صورت غیر عادی ای نامرتب شد . دیگه استراحت و شام و خواب و غیره . بچه ها تصمیم گرفتند که فرداش برن مدرسه و فرداش که از خواب پاشدند دیدیم که خواب خوبی کردند و سرحالند و میتونند برند که بردیشمون و مراسم روز اول سال تحصیلی رو با پیامی از رهبر شروع کردند  نه بابا منظورم این بود که کلاسهاشون معلوم شد و رفتند و همین .

خوش باشین

پ.ن. یادم رفت اینو بگم که این چند وقت خیلی آشوب بودم . طبق معمول همیشه هم که هیچ وقت با مامانم درد دل نمیکنم بهش هیچی نمیگفتم . با هم صحبت میکردیم صدام داشت میلرزید اما میگفتم خوبم . نه چیزی نیست که خب چند روز بیشتر اونجا میمونن و بعد برمیگردند دیگه . بالطبع دلم در حال ترکیدن بود اما تلفنها و دیدارهایی که با دوست عزیزم مامان آریا داشتم منو سر پا نگه میداشت . از وقتی اومدیم اینجا سر هر مساله ای تنهایی خودمون رو خیلی عمیق میدیدم . دوستیهایی که داشتیم فقط برای وقت خوشی بود . هیچ وقت زمان گرفتاری کسی رو دور و بر خودمون ندیده بود و در اون برحه  دیدم که یک نفر بهم زنگ میزنه ، حرفم رو گوش میکنه و آرومم میکنه . خیلی از دوست خوبم ممنونم . خیلی برام با ارزش بود .

نوشته شده توسط مهسا در 8:9 PM |  لینک ثابت   • 

Thu 28 Aug 2008

قاطی پاتی

چشمام اشک داره و گلوم بغض و زبونم میگه خدا رو شکر . اتفاقی نیفتاده که توی ایران چیز مهمی تلقی بشه . اتفاقی افتاده که اگر توی کشور پیشرفته ای افتاده بود شلوار مدیر هواپیمایی توسط مردم روی سرش کشیده میشد .

دو شب بود که تا ساعت ۱۲ و خورده ای نشستم که کارهام رو تموم کنم . دیشب شامم ساعت ۱۱و بیست دقیقه حاضر شد و با چه ولعی خوردمش . تازه بعدش خریدهای میوه و غیره رو شستم و جا دادم و ...

شب قبل پرواز با امین حرف زدم . خسته بود . باید یک ساعت بعدش پا میشد میرفت فرودگاه و هنوز نخوابیده  بود . اما گفت خوبه که داریم برمیگیردیم . برای بچه ها طولانی شده و کلافه اند . به زودی میبینمت .

صبح ما امین زنگ زد ذوق کردم گفتم لندنی ؟ گفت خدا عمرت بده تازه از فرودگاه تهران برگشتم خونه !!! گفتم چی شده ؟ گفت هیچی رفتیم و گفتند بلیطتتون رو چرا ری-کانفرم نکردین ؟ گفتم این دیگه چه صیغه ایه ؟ گفتند حالا برای خودت جا هست آقا میتونی بری اما برای بچه هات نیست !!! اونهم خب معلومه چی جواب داده . چندین ساعت توی فرودگاه دویده این طرف و اون طرف هیچ کس از مقامات ایران ایر جواب درست و حسابی ندادن . یکی به طور غیر رسمی بهش گفته که یک گروه افغانی که نمیدونم سیاسی بودن یا هر خر دیگه اومدند و رفتند سوار هواپیما شدند و اینها هم دارن این بازی رو در میارن چون جا ها پر شده . خسته و کلافه برگشته بودند خونه . با آژانس هواپیمایی تماس گرفته بهش گفتند ارزونترین بلیطی که میتونیم بهت بدیم مال یک هفته دیگه است با هواپیمایی روسیه به قیمت بیشتر از بلیط دوسره ای که ما ازاینجا گرفتیم و بلیط ایران ایر و بریتیشت رو هم تقریبا باید بندازی دور . من بغض کردم . دل توی دلم نبود که تا بعد از ظهر میبینمشون . هی پیش خودم تصور میکردم لحظه ای رو که میبینمشون و دوباره چهار تایی دور هم جمع میشیم . اما چه کنم ؟

تا ساعت نه صبح توی خونه وقت تلف کردم و بعد پاشدم رفتم آژانسی که بلیط خریده بودم . میگم چرا به ما نگفته بودین که باید بلیط رو ریکانفرم کنیم ؟ میگه چی ؟ مگه باید میکردین ؟!!! گفتم هیچی بابا آبت رو بخور . بعد میگم ببین بلیط هست اون هم گشته دیده و همون جوابی رو به من داده که امین توی ایران گرفته . با بغض بهش میگم آقا پاشدیم اومدیم این جا ، درد غربت رو داریم میکشیم که از اون خراب شده راحت بشیم بازم ترکشش ما رو میگیره ؟ پس ما چکار کنیم ؟

مشکل اینه که میدونم که نسل بعد از ما هم راحت نخواهند بود . باز هم توی شناسنامه شون محل تولدشون ایرانه و هر جا برن مهر توی پیشونیشون خورده . ای خدا چرا باید ما انقدر تقاص دولت نالایقمون رو پس بدیم ؟

به هر حال بعد از اینکه من از اینجا نتیجه نگرفتم امین خودش دویده دنبال بلیط و ظاهرا طبق آخرین اخبار یک بلیط برای فردا شب رزرو کرده و یک نامه هم از ایران ایر گرفته که با اون بتونه بلیط کوفتیشون رو بزنه تو سرشون . پرونده ایران ایر هم مثل ک ال ام برای ما بسته شد . بمیریم هم دیگه باهاش مسافرت نمیکنیم .  

--------------------------------

یک ماجرایی برام پیش اومده که هم خیلی خیلی متعجبم کرده و هم بهم برخورده و هم به طرف مقابل حق میدم که بهش برخورده باشه اما به هر حال ناراحتم کرده .

ببینین من یک وبلاگ نویسم که یک تعداد خواننده لطف میکنن و بهم سر میزنن . خیلیهاشون هیچ وقت کامنتی نمیگذارن . بعضی هاشون به طور مرتب کامنت میگذارن . از این تعداد چندتاییشون کسانی هستند که من از نزدیک میشناسمشون مثل خانم ف که همین که مینویسه "ف" برای من اسمش میاد جلوی چشمم و فامیلش و اسم بچه اش و کارش و ... حالا یکی دیگه میاد به اسم "خربزه مشهدی بدو بخر "* یک مدت هر پست کامنت میگذاره . بعد یکهو غیبش میزنه . حالامن چکار کنم ؟ توی روزنامه آگهی بدم که کسی  "خربزه مشهدی بدو بخر " رو ندیده ؟ خب من که نمیتونم . بعد میاد میگه یک سراغ از من نگرفتی !!! ای بابا من چکار باید میکردم ؟ یا مثلا دو سه نفر هستند که اسمشون مریم **هست . خب کسانی که حتی من عکسشون رو ندیدم که توی ذهن من نمیمونن که این اون مریمه یا این مریم یا همون مریمه . تازه یکیشون هم شروع میکنه باهات نامه نگاری . اما بازم با اسم مریم بدون فامیلی . ای دیش هم هست مثلا  M-M  خب باشه مگه من فضولم ***اما به هر حال بازم هیچ کدوم توی ذهن من هیچ تصویری به جا نمیگذارن مخصوصا من که حافظه تصویریم خوبه (به پستهای قبل رجوع کنید ) بعد یکی از این مریمها توی یکی از کامنتهای مدتی پیش نوشته که راستی من یک ماه گرفتگی روی پیشونیم دارم ** خب خیلی آدمها اینو دارند یکیش دختر دایی خودم .هیچ وقت هم این به عنوان یک مشخصه در موردش توی ذهن من جا خوش نکرده . بعد میاد این مریم خانم برام کامنت میگذاره و من هم دارم توی خرده پارچه و میوه شسته و برس توالت شوری و دستمال گردگیری و بلیط ایران بچه هام و امین غلت میزنم و احیانا دمی برای کامنت ایشون تکون نمیدم در صورتیکه اثلا یادم نیست که این مریم هست یا مریم یا مریم یا کدوم مریم . خب حالا این دلیل میشه که این مریم خانم فکر کنه من به خاطر ماه گرفتگی روی پیشونیش تحویلش نگرفتم ؟ جل الخالق . این چه ربطی داره به اون . بعدش هم این همه آدم میان و میرن و کامنت نمیگذارن من گله میکنم که شما ها برای اینکه من کامنتتون رو جواب ندادم گله میکنین ؟ تر خدا کوتاه بیاین .

پ.ن. تازه به ایمیلش هم که ای میل میزنم برگشت میخوره که آدرس اشتباه هست .  

* یک چیز بی ربطی نوشتم که معلوم باشه اسم نیست اما تابلوست

** بازهم مثلا

*** البته هستم اما کاریش نمیتونم بکنم

نوشته شده توسط مهسا در 12:20 PM |  لینک ثابت   •