تبليغاتX
خاطرات خانواده

Sat 16 Aug 2008

6 شماره و خورده ای!

۱- این توصیف از زبون  سارا  در مورد تهران خیلی دردناک و قشنگه :

گرانی تهران بیداد میکند. تهران در مرز انفجار است. از ترافیک, از بینظمی, از شلوغی پمپ بنزین ها... از بیکاری و بی سرانجامی کارها... به شهردار قدیم و رییس دولت جدید باید مدال افتخار داد بابت این شهر زیبا.

۲- پیوندهای وبلاگ رو به روز کردم . خیلیها دیگه انصراف دادند و نمینویسند اونا رو گذاشتم توی فوریتم که خودم گهگاه بهشون سر بزنم اما از توی لینکها پاکشون کردم . همه به جز فرانکلین که بیشتر از بقیه بهش امید دارم که برگرده سر خونه زندگیش

۳- گیج منگولی عزیزم منو به یک بازی دعوت کرده که داستان یک زن رو بنویسم . اول از همه که تمام وبلاگ من داستان یک زنه . یک داستان عجیب ولی واقعی  .  اما در کل اگه ین وبلاگ رو هم به داستان یک زن قبول نداری باید به بزرگیت منو ببخشی که من اصلا در شرایطی نیستم که بیشتر از همینها چیزی بنویسم . واقعا شرمنده ام .

۴- خونه عین روده سگه . هر چی کمد و کابینت و کتابخونه و کشو (چه جالب همشون با ک شروع میشن !!) رو ریختم بیرون و هی مرتب میکنم میگذارم سر جاشون . اونهایی که تا حالا مرتب شده خیلی عالی شده . طبق معمول مرتب کاری من هم نصف چیزها به نظرم اضافیه باید بریزم دور . اما گذاشتمشون کنار ، امین هم بیاد یک نگاهی بکنه و بعد خودش بیرون بریزه . یک جعبه هم گذاشتم برای انتقالی به انباری . جعبه سی دی ها رو هم ریختم بیرون و مرتبش کردم .

۵- اولین قدمها رو برای دوختن رو مبلی برداشتم . یک ملافه کهنه داشتیم که باید تبدیل به دستمال گردگیری میشد ، ازش برای الگو درست کردن استفاده کردم و نصف الگو رو ساختم . حالا قرینه همین میشه اونطرفش . شکلش به نظرم خوب میشه اما مهمتر از اون اینه که روی مبل بایسته و هی ولو نشه که خیلی شلخته ای میشه . ببینم چی میکنم .

۶- من همیشه اولین نفری هستم که  از شرکت میره بیرون . از روز اول به اینکه باید ساعت کارم چقدر باشه اهمیت ندادم . هیچ وقت کاری رو نخوابوندم و اگه شده کارو خونه هم بردم و انجام دادم اما گفتم که من باید زود برم چون بچه هام رو باید بردارم . این چند وقته یک مقدار کارم توی شرکت زیاد بود و من هم عجله ای برای خونه رفتن نداشتم برای اولین بار یک مقدار بعضی روزها زیادتر موندم و دیدم جای من خالی چه خبره !!!! تازه ساعت ۵ و نیم که میگذره و بیشتریها میرن خونه بساط حرف و تعریف باز میشه و اونهایی که موندن برای اضافه کاری میرن توی کیوب همدیگه و خلاصه کلی خوش میگذره . جالبه که من فکر میکردم حالا باید چه خودکشونی کنم چون اضافه کاری نمیمونم و حالا میفهمم که اینها همشون اضافه بیکاری میمونن !!

نمیدونم این شماره هفت به بعد هست یا پی نوشت . شما هر چی میخواین حسابش کنین :

*- تا الان که دارم نوشته رو پابلیش میکنم بیشتر خونه شده مثل دسته گل . ملافه ها و پتوهای بچه ها رو شستم  اتاقشون مرتبه . شیشه هاش تمیز . هال و پذیرایی هم تکمیل شده فقط آشپزخونه مونده و نظافت آخر کار که نزدیک اومدنشون میکنم .

*- من دارم از دوری هر سه شون بال بال میزنم . ای خداااااااااااااااااااا

*-کسی میدونه ساروی کیجا کجاست ؟ چرا نمینویسه ؟
 

 

نوشته شده توسط مهسا در 1:51 AM |  لینک ثابت   • 

Thu 14 Aug 2008

بعد از سفرانه

خیلی وقته چیزی ننوشتم . حال و حوصله نداشتم . روزهای آخر اقامتم حالم کم گرفته بود دوتا مساله پیش اومد که گلاب به روتون زد به حالم . یکیش رو میتونم بگم که مریضی آرتا بود از دومش نپرسین که نمیگم اما خیلی افتضاح بود . شب قبل از اومدنم هم آرتا گریه زاری بیسابقه ای راه انداخت که اشک همه رو در آورد . هی میگفت من دلم برات تنگ میره ... من غصه میدارم ... و از حال من خبر نداشت . شادمهر ظاهرا چیزی نمیگفت اما وقتی رفتیم توی اتاق بخوابیم و کسی دور و برمون نبود بغلم کرد و با بغض توی گلو و اشک توی چشم گفت دلم برات تنگ میشه که برای مقیاس شادمهر در حد همون گریه زاری آرتا بود و حالم رو خیلی گرفت . صبحش هم پاشدم و از مامانم خداحافطی کردم و با بابام راه افتادیم به سمت فرودگاه . اونجا خداحافظی مختصر اما دردناکی کردیم و راه افتادم . پرواز اول با یک ساعت تاخیر بود به دلیلی که توی دکون هیچ عطاری پیدا نمیشه کرد : سوار شدن مردم طول کشیده و خب نمیشه تا مردم سوار نشدن راه بیفتیم . خب چرا زودتر کارهای مربوطه رو شروع نکردین که مردم سوار بشن ؟ یا اینکه ایستگاههای بازرسی رو زیاد نکردین ؟ خانم این فرودگاه کشش لازم رو نداره خب همین میشه . البته فرودگاهی که قبل از افتتاحش ، تاریخ مصرفش تموم بشه همینه دیگه . توی راه بد نبود و یک کم با دور و بریها حرف زدم و یک کم خوابیدم تا رسیدم لندن . اونجا یک کم دنبال امین گشتم و هم رو پیدا کردیم و یک دو ساعتی با هم بودیم و غنیمت بود . بعد من راه افتادم و توی هواپیمای دوم آی خوابیدم آی خوابیدم . بدبخت بغل دستیم که میخواست بره دستشوئی معلوم بود دیگه صبر میگرد تا وضع اورژانسی بشه و بعد بیدارم میکرد که من پا شم و اون بره دستشوئی . وقتی رسیدیم تورنتو و امور پاسپورتی و غیره انجام شد رفتیم دنبال چمدونها اما نبود . یک مقدار ایستادیم اما تمام نقاله های فرودگاه رو خاموش کردند و مردم هم یک لنگه پا منتظر چمدونهاشون بودند  از بلندگو اعلام کردند که بیرون رعد و برقه و توی این وضع نمیتونن بار خالی کنن . فکر کنین چه حالی بودیم از خستگی و بلاتکلیفی . تا بالاخره لابد هوا خوب شد و چمدونها اومد و من رفتم خونه .
از خونه تعریف کنم که که امین سنگ تموم گذاشته و رنگ کرده و موکتهاش رو شسته و یک مقدار هم تغییر دکوراسیون داده (در حد جابجایی نه عوض کردن خود وسایل ) و مثل دسته گل تحویلم داده . حالا من هم میخوام یک خونه تکونی بکنم و برای روی مبلها از ایران پارچه خریدم که روکش بدوزم و از این کارها .
شب که رسیدم خونه خوابم میومد و زود گرفتم خوابیدم (نیست که توی هواپیمانخوابیده بودم ) . اما حدود 3 نصفه شب بیدار شدم . پا شدم یک دوری زدم و یک جمع و جور کردم دیدم صدای انفجار میاد . با خودم گفتم حتما رعد و برقه . باز هم صدا اومد . بیرون رو نگاه کردم به نظرم هوا به رعد و برق نمیومد (پرده ها هم همه بسته بودند ) نشستم به دیدن تلویزیون که دیدم یک نور نارنجی قوی از لای پرده زد روی دیوار جل الخالق تا جایی که میدونستم نور برق سفیده .  پرده ها رو باز کردم و دیدم یک گوشه شهر که زیاد هم از ما دور نیست داره با آتیش قوی ای میسوزه . واقعا وحشت کردم . با خودم گفتم بمبارونه . اما هر چی فکر میکردم که کی میتونه حمله کرده باشه عقلم نمیرسید . صدای انفجار باز هم میومد . با خودم گفتم چرا آژیر قرمز نمیزنن . تلویزون رو روشن کردم چیزی در این مورد نمیگفت . با خودم فکر کردم چرا حراست ساختمونمون چیزی اعلام نمیکنه ؟ همینطور هم مبهوت آتیشه بودم که گوشه آسمون رو پر از دود کرده بود . با خودم گفتم جاهای دیگه ای رو که زدند لابد توی دید من نیست آخه صدای انفجار بیشتر از یکی دوتا بود . خلاصه عقلم به جایی نرسید و خوابم گرفت و خوابیدم . صبح توی اخبار دیدم که یک سری مخازن گاز پروپین در یک محل منفجر شده بودند و صدا ها و آتیش از اون بوده . واقعا هم وحشتناک بود و خونه های اطرافش خراب شده بودند . به هر کس میگم من فکر کردم بمباران بوده میگه آخه کی حمله میکنه به کانادا ؟ گفتم درسته اما من تنها خاطره ای که از صدای انفجار داشتم بمباران بوده عقلم به جای دیگه ای نمیرسید . این هم از شب اول تنهایی .
فردا عصرش (یکشنبه ) یکی از همکارهای ایرانی زنگ زد و گفت یک خبر بدی دارم در جا با خودم گفتم اخراج شدم که زود اضافه کرد مادر خانم ب فوت شده و داریم میریم دیدنش اگه تو هم میتونی بیا که من هم رفتم و فهمیدم  توی این مدتی که من ایران بودم اون هم بیچاره با خبر حال بد مامانش یکهو راه افتاده و اومده ایران و اون هم تازه برگشته . خدا رحمت کنه مادرش رو ، سنش بالا بود اما از کار افتاده نبود *
از دوشنبه هم سر کار رفتم و مورد استقبال همکاران قرار گرفتم و در کل بد نبوده و در ضمن وقتی ایران بودم یک ای میل از همکارم داشتم که در یکی از مسابقات مهمونی باربیکیوی شرکت برنده شدم که مسابقه شمردن m&m   بوده .  من پارسال هم سعی کردم بشمرمش و درست شمردم اما یکی عددم رو دید و گفت نه این خیلی کمه و من یک مقدار زیادش کردم و همون باعث شد نبرم . امسال خیلی سخت تر بود و ظرفش خیلی بی شکل بود و به بدبختی انقدر تناسب بستم تا به یک عددی رسیدم . خلاصه عدد واقعی 1981 بود و من 1970 تا محاسبه کردم و عدد من نزدیکترین عدد بود و یک تلفن بی سیم با سه تا گوشی برنده شدم . خلاصه روز دوم کاری رفتم سراغ جایزه ام و اونو بهم دادند و من هم کلی کیف و غیره بعد دیدم یکهو ظرف پر از شکلات رو هم گذاشتند جلوم !!! گفتم این چیه ؟ گفتند این هم مال توست دیگه !! پرسیدم با ظرفش ؟ گفتند آره . حالا دوروزه در حال خوردن شکلاتم و میرم یک کاسه هم میگذارم روی میز آشپزخونه شرکت که به دو سوت تموم میشه اما مگه حدود 2000 تا  m&m  به این راحتی تموم میشه ؟ دلم هم نمیاد برای بچه ها نگهشون دارم آخه اونروز کلی توی گرما و آفتاب گذاشته بودنشون و کلی هم از اونروز میگذره گفتم شاید خراب شده باشن .
 
از وقتی برگشتم با امین در مورد وضع آرتا تماس دارم و بد نیست اما من خیلی نگرانش هستم به غلط کردن افتادم که تنهاشون گذاشتم .
برای بچه ها معلم فارسی گرفتیم و هر دو مخصوصا شادمهر خیلی خوب پیش رفته بهتر از اونی که انتظار داشتم که مسلما مربوط به سنش هست . آخه درس بچه کلاس اول رو به بچه کلاس سوم بگی خب معلومه که راحت تر یاد میگیره .
در طی اقامت من با بچه ها توی ایران مجبور شدم یک بایانکل برای شادمهر بخرم و امین میگفت که بعد از رفتن من هم یکی دیگه براش خریده و تعدا بایانکل هاش به 7 تا رسیده که همه جز این دوتا آخری گم و گورند و ناقص .
حرف زدن آرتا خیلی تغییر کرده و خیلی خوب حرف میزنه - اگه به کسی بر نمیخوره - لهجه انگلیسیش کمتر شده و کلمات فارسی رو بهتر میگه .
خواب من دیشب تنظیم شد و تونستم تمام شب بخوابم . اصولا همه وفتی از اینجا میرن ایران خیلی سخت خوابشون تنظیم میشه اما از اون طرف که میان راحتتر تنظیم میشه . احتمالا مربوط به اینه که خواب آدم عقب بیفته یا جلو .
در زمان اقامتم سعی کردم با همه تماش بگیرم که بعضی ها نشد و یا تونستم تماس بگیرم ولی نتونستم ببینمشون . فامیلها به کنار اما دوستها رو جوری تنظیم کردم که اونهایی رو که پارسال ندیده بودم حتما ببینم و بالطبع بعضی از اونهایی رو که پارسال دیده بودم رو نتونستم ببینم . ایشالا سال دیگه میبینمشون .
 
خدا رو شکر جای خودش اما بر پدر و مادرشون لعنت ، خیلی هم لعنت ....
 
* وقتی خونه خانم ب  بودیم دوستها و فامیلهایی که بودند همه ایرانی بودند و از مادوتا در مورد سفرمون میپرسیدند که چطور بود و خوش گذشت و غیره . من گفتم خوب بود اما برگشتنش بد بود . خانم ب گفت  این مهسا دیگه این روزهای آخر طاقتش طاق شده بود و دیگه بند نبود . من گفتم من نمیدونم چه جوری بعضیها طاقت میارن چند سال نمیرن من اصلا نمیتونم . خانم ش گفت خوش به حالت که انقدر دوست داری بری من که چند ساله نرفتم و اصلا هم دوست ندارم برم . گفتم حالا چرا خوش به حال من؟ گفت آخه وقتی هم میرم خیلی از کثیفی و بی نظمی اونجا حرص میخورم و مامانم میگه تو دیگه کانادایی شدی و این خیلی بده . گفتم من نمیدونم درستش چیه اما به نظر من دلیلی نداره که تو وانمود کنی که عاشق سینه چاک ایرانی برای اینکه مردم فکر میکنن اینجوری درسته . به نظر من خوبه که تو همونی رو نشون بدی که واقعا حس میکنی . چرا اونی که اینجا هر هفته آبگوشت میخوره ارجحیتی داره به اونی که دلش نمیخواد برگرده ایران ؟ خب حس هر آدمی متفاوته چرا احساس گناه میکنی از این موضوع ؟ گفت راست میگی ها این هم یک جور نگاه به این موضوعه .
نمیدونم چرا اگه توی شناسنامه مون نوشته باشه کشور ایکس ما باید عاشق سینه چاکش باشیم ؟ نظر شما چیه ؟
 
نوشته شده توسط مهسا در 2:28 PM |  لینک ثابت   • 

Thu 7 Aug 2008

دارم میرم ...

اینو نه با آهنگ قر دار اندی بلکه با ریتم صدای آهنگران بخونید:

دارم میرم تورنتو ... دارم میرم تورنتو

نوشته شده توسط مهسا در 4:20 PM |  لینک ثابت   • 

Thu 31 Jul 2008

هنوز ایرانم

هنوز ایرانم . دیدم نسبت به اینجا با سال قبل فرق کرده . یک کم نسبت به بعضی چیزها غریبه شدم . پولهای جدیدی مثل دو هزار تومنی و پنج هزار تومنی اومده . برای شمردنشون مشکل دارم یعنی وقتی خریدی میکنم و مثلا دوهزار تومنی بهم پس میدن گیج میشم . دوستام میگم بعضی چیزها رو با لهجه تلفظ میکنی . رانندگیها وحشت زده ام میکنه . وقتی خوب فکرشو میکنم قبلا هم همینطور بوده اما مثل اینکه به رانندگی با نظم کانادا دارم عادت میکنم . بنزین که خیلی وقته سهمیه بندی شده ، بنابراین برای بنزین زدن باید از کارت هوشمند استفاده کرد ظاهرا همین کار پروسه بنزین زدن رو طولانی کرده و دم همه پمپ بنزین ها صف طولانیه . روزهای کاری خیابونها به شلوغی همیشه و معلومه میشه که مردم مجبورند برای کارهاشون ماشین بیارن بیرون . اما روزها و شبهای تعطیل خیلی خلوت تره و این نشون میده که یک سری برای یللی تو خیابون چرخ میزدن ( که شاید بیچاره ها تنها تفریحشون بوده ) و الان دیگه نمیان .

همه دارن از گرونی و کمبود و غیره مینالن ، حتی اونی که بعدش از تغییر دکوراسیونش حرف میزنه و میگه حساب کردم با حدود ۲۵ ملیون میتونم تغییراتی در وسایلم بدم . دماغ عمل کرده توی خیابون ریخته و کسانی مثل منشی مطبها که همه میدونن حقوقشون چقدره با دماغهای چسب خورده دیده میشن . یک خانمی میگفت خیلی گرونیه یک آرایشگاه میریم و میایم میدونی چقدر میشه ؟ گفتم میدونی من اینقدر رنگ و مش توی تورنتو نمیبینم ؟ اینجا یک عروسی میری بیشتریها مو و صورت و ناخونشون رو توی آرایشگاه درست کردند اما اونجا کیت رنگ و مش توی فروشگاههاش فروخته میشه که هر کس بتونه خودش یا با کمک دوستش رنگ و یا حتی مش کنه . توی این یک مورد تناقضهای زیادی دیدم . میگن گوشت گرونه اما مثل قارچ آرایشگاه باز شده و هر کدوم هم میری پر از مشتریه . حتما میگین خب دور و بر تو آدمهای نسبتا مرفه هستند و جاهای دیگه بری آدم بدبخت زیاده . اینو قبول دارم اما حتی همین مرفه ها هم دائم دارن مینالن .

فیلتر اینترنت اعصابم رو خورد کرده . خیلی سایتها فیلترند . حمل و نقل پول نقد خیلی اعصاب خورد کنه این بانکداری الکترونیک نمیخواد جا بیفته ؟ رفتم بانک شماره گرفتم دیدم روی شماره نوشته ۹۸ نفر قبل از شما هستند . البته خوشبختانه هم ۹ تا باجه در حال کار بودند و هم مثل اینکه دو سوم این مردم قید کارشون رو زده بودند و رفته بودند . نوبتم زود شد اما تا فیشم رو گرفت برق رفت ! زدم توی سرم گفتم حالا چی میشه ؟ کارمنده گفت ناراحت نباش کار شما انجام میشه (ظاهرا یو پی اس شون تا یک چند دقیقه ای کار میکرد ) برق با برنامه دقیقی روزی دو ساعت میره و گرماش کلافه کننده است اما بد هم نیست آدم دور هم میشینه و بچه ها یک کم با اسباب بازیهاشون سرگرم میشن . شادمهر از مود بایانکل اومده بیرون و داره ما رو با اکشن من خفه میکنه .

چند تا از همکارهای شرکت سابق رو دیدم هر کدوم منو دیدند گفتند بیا یک چیزهایی از شرکت بهت بگیم اما به کسی نگی ! حالا دلم مخزن اسرار شرکته !!

ظاهرا چند ماهه توی قبض برق مینویسن که پول برقتون مثلا شده ده هزار تومن اما ما بیشترش رو سوبسید میدیم شما حالا بدین هزار تومن و اینجوری مردم رو دارن برای قطع سوبسید برق آماده میکنن. واقعیتش نظر من اینه که سیستم سوبسید ایران بسیار غلطه و آدمهای پولدار بیشتر از آدمهای فقیر سوبسید میگیرن که احمقانه است اما این طرز قطع کردن یکهو هم اقتصاد رو دچار یک شوک میکنه که باز هم طبق معمول به ضرر آدم فقیره . توی پستخونه ها یک فرمهایی پخش کردند که بیاین و داراییهاتون رو اعلام کنین تا اونهایی که ندار هستند رو شناسایی کنیم و سوبسید نقدی بدیم فرمها در چشم به هم زدن به خاطر هجوم مردم تموم شد !

چند تا مهمونی رفتیم و از دیدن این همه فامیل و دوستهای قدیمی کلی محضوض شدم و کلی گفتیم و خندیدیم .

از اینکه حتی خانمهای خونه دار کارگر هفتگی دارن که بیاد و خونه شون رو تمیز کنه درصورتیکه ما اونجا با اون کار طاقت فرسا و راههای دور بازم باید همه کارهامون رو خودمون بکنیم کلی لجم گرفت . یادم رفت که من خودم پرستار تمام برای بچه هام داشتم که توی کار خونه هم کمکم میکرد .

وقتم داره تموم میشه و دیگه همه کارهام سرعت پیدا کرده . کمتر از یک هفته مونده . دیگه نوبت امینه که بیاد . این دفعه میدونم دوری از بچه ها بهم سخت میگذره چون مدتی به طور کامل باهاشون بودم و  دوریشون برام سخت خواهد بود .

جه میشه کرد ؟

نوشته شده توسط مهسا در 3:56 PM |  لینک ثابت   • 

Sun 27 Jul 2008

جالبه

برام جالب بود که وقتی رفتم توی یکی از مغازه های محله مون و گفتم سلام ، مغازه دار گفت سلام رسیدن به خیر !

موندم که چه جوری فهمیده من مدتی نبودم !

نوشته شده توسط مهسا در 9:18 PM |  لینک ثابت   •