تبليغاتX
خاطرات خانواده

Fri 18 Jul 2008

نظام اقتصادی

 

گفتم به این آدمیزاد دوپا نمیشه اعتماد کرد . بازهم پست میگذاره  . به هر حال چه میشه کرد این نوشته رو تازه گرفتم و خیلی ازش خوشم اومد که چطور یک آدم میتونه نظم یک نظام اقتصادی رو به هم بزنه :

 دزدی به نقل از کتاب "شاه گوش میکند"

شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی داشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه.حوالی سحر با دست پر به خانه برمی گشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید. دادو ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت می گرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی می کرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را می کردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری می شد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده. روزی، چطورش را نمی دانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد. شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که می خورد، سیگاری دود می کرد و شروع می کرد به خواندن رمان. دزدها می امدند؛ چراغ خانه را روشن می دیدند و راهشان را کج می کردند و میرفتند. اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه می ماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین می گذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد. بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن می توانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمی گشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد. آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود. می رفت روی پل شهر می ایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه می کرد و بعد به خانه برمی گشت و می دید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است. در کمتر از 1 هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکلی این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة دیگری، وقتی صبح به خانة خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد. به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم می زدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانة مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روزبه روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند. به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار،این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند.. این ماجرا، وضعیت آشفتة شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند. به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که "چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی". قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هر کدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از .... . اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، ادارة پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد. به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند. تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد هم از گرسنگی مرد.

به نقل از کتاب : شاه گوش میکند؛ ایتالو کالوینو

پ.ن. هنوز تورنتو هستم .

پ.ن.۲  کسی ست که از خبر خسرو شکیبایی متاسف نشده باشه ؟ خدا رحمتش کنه . فیلم هامون تا مدتها توی ذهن من دور میزد . عجب فیلمی بود و خدا بیامرز عجب بازی خوبی توش کرده بود.

روحش شاد

نوشته شده توسط مهسا در 9:13 PM |  لینک ثابت   • 

Tue 15 Jul 2008

چهار شماره

۱- ممکنه این آخرین پست قبل از مسافرتم باشه - ممکن هم هست نباشه (شد عین پیش بینی های هوا شناسی که احتمالش از صفر تا صده !!!!)

۲- عین احمقها هنوز نرفته غصه برگشتن از ایران رو دارم . شاید به خاطر پارساله که موقع ترک فرودگاه غصه ام بیشتر از دفعه اول که ایران رو ترک کردم بود . شاید هم به خاطر زمستون بی پدر پارسال بود که به هیچ کس هیچ کجای دنیا رحم نکرد و البته ما هم ازش در امون نبودیم .

۳- یادم رفت در کامنتدونی اون پستم که پرسیده بودم اخبار ایران رو دنبال میکنین ، نظر خودم رو بنویسم . من هر روز بدون استثنا بی بی سی و روزآنلاین رو چک میکنم . چند تا وبلاگ هم که در مورد مسائل ایران مینویسن رو هم هفته ای یکبار میخونم .

۴- باید در مورد شهرسازی تورنتو بنویسم یادمه . اما اول باید در مورد سابقه ذهنی خودم در این مورد  بگم :

توی درسها مون یک درسی بود به اسم مبانی طراحی مجتمعهای زیستی . استادش یک آقای دکتری بود که برامون یک جزوه تهیه کرده  بود از یک کتاب آلمانی (خودش دکتراش رو از المان گرفته بود) تصویرهاش رو کپی کرده بود ومتن رو ترجمه کرده بود . جزوه پر بود از تصاویر و اسکیسهای (sketch ) نمونه های درست در طراحی شهری . مثلا راهها چه جوری باید باشن و خط عابر پیاده کجا باید باشه و نیکمت و سطل زباله رو کجا بگذارین و ایستگاه اتوبوس باید کجا باشه . همون ترم یا ترم بعدش هم من مبانی حمل و نقل شهری (ترافیک) رو داشتم و اون هم در مورد طراحی انواع راهها و تقاطها بود . این دوتا رو که  میدیدی ( که هر دو منطبق بودند ) خنده مون میگرفت که ای بابا کی اینجوری طراحی میکنه . این که خیلی ایده آله . اما کجای دنیا میان کلی زمین حروم کنن و بین پیاده رو و راه سواره یک نوار فضای سبز بگذارن که پیاده احساس امنیت کنه . ما که توی تهران خیلی وقتها پیاده رو هم نداریم و عین خیالمون هم نیست . کجا میان در تمام اتصالهای پیاده رو به سواره رو برای عبور از عرض خیابون رمپ بگذارن که ویلچر و کالسکه بچه راحت رد بشه . بچه رو که مادر باید خر کش کنه و ویلچری هم بره بشینه تو خونه !! خلاصه ما از اون درس به عنوان یک تئوری در سرزمین آرمانی گذشتیم و البته هیچ وقت هم من سراغ کار شهرسازی نرفتم و تمام اون اطلاعات فقط به همون صورت تئوری توی ذهنم موند تا رسیدیم اینجا .

تورنتو باید شهر جدیدی باشه . نمیدونم چند ساله ساخته شده * اما حتما از تهران جدیدتره . اما شهرسازیش حرف نداره . تمام اون تئوریهایی که ما خوندیم و گفتیم "مگه میشه؟" درموردش اجرا شده . نیکمتش و ایستگاه اتوبوسش سر جاشه . پیاده رو هم در خیلی موارد با یک فضای سبز از خیابون جدا شدند . بین راه سواره و پیاده در تقاطعها رمپ وجود داره . تقاطعهای سواره رو  خیلی عالی طراحی شدن . خط مخصوص گردش به راست دارن و خط مخصوص گردش به چپ و چراغ گردش به چپ دارن . توی تمام شهر من یک میدون ( از اون میدونها مثل میدون صنعت شهرک غرب) ندارن (یادمه که استاد ترافیکمون میگفت میدون بدترین راه حل برای یک گره ترافیکیه ) و خلاصه شهرسازی بسیار درست و با اصولی داره .

این به معماریشون در نه ؟ نه خیر اصلا هم در نیست چون من بدبخت  که شهرسازی کار نمیکنم معماری کار میکنم و با قسمت گند کارشون در ارتباطم

* توی گوگل پیدا کردم که تورنتو ۱۷۴ ساله است . به نظرم تهران باید دویست و حدود ۲۰ ساله باشه .بازم فکر میکردم فرق بیشتری داشته باشن .

پ.ن. قبل از پابلیش این متن از همکار کانادایی پرسیدم به نظر تو شهرسازی تورنتو خیلی بهتر از معماریش نیست ؟ گفت نه !!! گفتم چطور ؟ گفت تنها چیزی که این شهر داره شهرسازیه ، اصلا معماری نداره که !!! البته خیلی کم لطفی کرد . خیلی خودمون رو بکشیم یک چیزهایی توش پیدا میشه به اون بدی هم نیست که این گفت !

نوشته شده توسط مهسا در 11:44 AM |  لینک ثابت   • 

Thu 10 Jul 2008

خاطرات کمی تا قسمتی نوستالژیک مابانه دار !!!

حتما همه تون اون نوشته مربوط به انواع زنان رو خوندین . زن مدل هارددیسک و اکسل و اسکرین سیور و غیره ...

من از اون مدل هار دیسک هم هستم هم نیستم . بعضی چیزها خیلی میره توی حافظه ام و میمونه بعضی چیزها نه . از انواع حافظه ام حافظه دیداریم و بویاییم خیلی خوبه . دیواریم حتما به خاطر کارم هست اما بویاییم به خاطر چی ؟ نمیدونم

- چند هفته پیش هوا گرم شده بود و با بچه ها میخواستیم بریم بیرون به بچه ها گفتم بیاین صورت و تنتون رو لوسیون ضد آفتاب بزنم . صورتشون رو کرم ضد آفتاب زدم بعد رفتم سراغ تنشون که لوسین بزنم . وقتی زدم دیدم یک حس بدی سر تا پام رو گرفت . حس بلاتکلیفی ، یک ناراحتی پنهون تو وجودم . نفهمیدم چیه اما بهش فکر میکردم که چرا من یکهو این احساس توم بوجود اومد . یکهو نگاه کررم به دستم و دیدم لوسیون ضد آفتابی دستمه که سال اول ورودمون به کانادا خریدیم . برای تن بچه هاست و ضد آبه . اون سال اونها رو گذاشتیم کمپ و استخرشون روباز بود و هر روز که میبردمشون اینو به تنشون میزدم و برمیگشتم . با بوش به طور ناخودآگاه احساس اون روزها بهم منتقل شد .

- وقتی دانشجو بودم رئیس شرکتم رفت ایتالیا و هر دفعه میرفت برای من سوغاتی خیلی خوبی میاورد . من خیلی براش خر کاری میکردم و چون دانشجو بودم حقوق بالایی نمیکرفتم و بیمه  هم نبودم . خلاصه شاید این جوری یک مقدار میخواست جبران کنه . اون دفعه برام عطر samsara آورد . من هم که نمیدونستم چی به چیه هر روز که میرفتم دانشگاه میزدمش . بعدها فهمیدم عطر گرونی بوده اما خب بازم میزدم چون خیلی از بوش خوشم اومده بود و خب داشتمش دیگه ! جالب این بود که درست وقتی تموم شد یکی برام audo perfume همون عطر رو سوغاتی آورد که به اون خوبی نبود اما بازم همون بو رو میداد . این دوتا که تموم شد من هر چی دنبال این عطر گشتم انگار آب شد رفت توی زمین . گفتند دیگه تولید نشده . کلی حال منو گرفتند .

چند وقت پیش بعد از اینکه امین برام یک عطر خوب خرید من از روی حس کنجکاوولی و از ترس اینکه عطرش خیلی گرون نباشه رفتیم تو شاپرز به عطرها با دقت نگاه کردم تا اونی که امین خرید پیدا کنم که خشکم زد،  یک دونه samsara تو قفسه دیدم . شکلش شبیه اون موقع بود با یک کم اختلاف .بوش کردم دیدم بوش همونه . از تسترش هم به خودم زدم و هم روی این کاغذهای تست زدم و بردم خونه . کاغذه رو گذاشتم رو کتابخونه راهرو . یکی دو روز با بوی اون عطری که به خودم زده بودم کیف کردم تا رفت . کم کم یادم هم رفت این موضوع بعد دیدم هر بار از راهرو رد میشم یاد روزهای خوب دانشجوییم میافتم . یک حس نشاط و کلی انرژی و دیدم که اون کاغذ تستر دقیقا اون حس رو به من میده .

رفتم که بخرمش دیدم خیلی گرونه * گذاشتم هر وقت عطر امین تموم شد برم بخرمش که نگران خراب شدنش در طول زمان نباشم

* در ضمن عطر امین خیلی گرون تر بود و کلی شرمنده شدم که فهمیدم قیمتش چنده اما به روی خودم نیاوردم .

نوشته شده توسط مهسا در 1:10 PM |  لینک ثابت   • 

Thu 10 Jul 2008

همینجوری

داشتم سر کار آهنگ گوش میکردم . خوشبختانه اسپیکر دارم . رسید به آهنگی از شاهرخ . من همیشه صداش رو دوست داشتم گرچه زیاد نخونده . یک بار برای دانلود سرچ کردم فقط یک آلبوم ازش پیدا کردم و الان فقط همون رو دارم حتی اسم آهنگهاش رو هم نمیدونم . داشتم گوش میکردم که این جمله رو گفت :

خدا خراب کند خانه کسی، که مملکتی برای مصلحت خویش ، خوان یغما کرد 

دلم گرفت . خیلی

فقط همین 

نوشته شده توسط مهسا در 12:23 PM |  لینک ثابت   • 

Tue 8 Jul 2008

چرت و پرت های نصفه شبی

۱- من واقعا نمیدونم چه جوری کسی میاد اینجا و مثلا ۵ -۶ سال میگذره و یک سر به ایران نمیزنه . مسلمه که روحیات آدمها با هم فرق میکنه . خیلیها دلشون تنگ نمیشه یا مثلا فامیل درجه یکشون اینجان و یا اینکه میان و میرن و عمده دلتنگیشون حل میشه اما من دارم یک روز یک روز خودم رو نگه میدارم .... خیلی سخت میگذره .

از روحیه که بگذریم یک عده هستند که میگن ما از نظر مالی توانش رو نداریم . متاسفانه معمولا چرت میگن . همکارم اون روز گفت خوش به حالت من اگه پولشو داشتم حتما میرفتم ایران . بهش گفتم اینا بهانه است هر کی هر کاری رو دلش بخواد میکنه . فلانی میره خونه گرون میخره ، فلانی میره ماشین آخرین مدل میخره ، اون یکی مشروب خوریش به راهه ، اون یکی دیگه مسافرت میره لاس وگاس . من هیچکدوم از این کارها رو نمیکنم اما باید ایران رو برم . اونها هم اگه بخوان میتونن برن . چیزی نگفت .

۲- منظورم این بود که دلم برای خانواده ام و کلن ایران خیلی تنگ شده . خیلی زیاد .

۳- یک نظر خواهی دارم از دوستهای مهاجرم . چند نفرتون اخبار ایران رو با جدیت دنبال میکنن ؟ چقدر براتون اتفاقات انجا مهمه ؟

۴- با توجه به اینه کلی از معماری تورنتو بد گفتم یادم باشه از شهرسازیش هم بگم . نقطه مقابل معماریش هست .

۵- من فیلمی از پروجکشن کبک گیر نیاوردم . کسی ندیده ؟ نبود ؟ بریم ؟!!!

۶- هم خوابم میاد هم خوابم نمیبره . بیماری مهلکی دارم نه ؟ زود کامپیوترتون رو شات داون کنین چون مسریه !!

بی مزه !

۷- چه معنی داره که همکار هندی من رفته کتاب خودآموز زبان فارسی خریده ؟!!! میگم تو چرا اینقدر قضیه رو جدی گرفتی ؟ میگه من باید یاد بگیرم !! بعد یک بار من داشتم با یکی از همکارهای ایرانیم حرف میزدم به ما میگه من هنوز همه حرفهای شما رو نمیفمم !! گفتم برو بینیم بابا من از کلاس اول دبستان دارم انگلیسی میخونم هنوز حرفهای شما رو کامل نمیفمم ، حالت خوشه .

البته یک سری اصطلاحات رو همچین به کار میبره ، توپ

 مثلا :

یکی از نقاشی های شادمهر رو زده بودم به کتابخونه ام . دیدم که بهش تکیه داده . چند وقت بعدش نقاشی افتاد . چسب برداشتم و رفتم بچسبونمش . به انگلیسی از من پرسید چکار میکنی ؟ من هم به انگلیسی گفتم این افتاده و همش تقصیر توست  . به فارسی به من گفت تقصیر عمه اته !!!

توی کیوب ما به غیر از ما یک آقای خیلی مسن هم وجود داره که ۵۰ درصد وقتش رو خوابه (باورتون میشه ؟ ) خلاصه هر وقت هم میخوابه ما یک کم به هم نگاه میکنیم و میخندیم . یک روز که دیگه ۱۰۰ درصد وقتش رو خوابید و هی این همکارم من رو یواش صدا میکرد که بازم خوابید . دیگه من کلافه شدم انقدر صدام کرد . روی کاغذ براش به انگلیسی نوشتم میشه این پیرمرد رو راحت بگذاری ؟ به فارسی برگشت به من گفت : زهر مار !!

 اصطلاح مورد علاقه اش خر تو خره و انقدر این حرف رو به طور ناخود آگاه تکرار کرده که خانواده اش و دوستای نزدیکش همه میدونن یعنی چی !! ( بهش گفتم معادل crazy هست )

خب چیه فکر میکنین آدم با استعدادیه ؟!! هیچ نمیگین چه معلم خوبی داشته ؟! بی انصافها . طرف کی هستین ؟ وضعتون رو مشخص کنین  

نوشته شده توسط مهسا در 1:39 AM |  لینک ثابت   • 

Thu 3 Jul 2008

سفرنامه

خب اون نوشته قبلی رو خیلی اسبدوانی بودم نوشتم اماتوش اغراق نیست . هنوز هم از اون قضیه ناراحتم اما خب چه میشه کرد به قول یک همکار کلمبیاییم که میگفت نمیشه همه چیزهای خوب دنیا رو بگذاری یک جا ، هر محلی که بری زندگی کنی خوبی ها و بدیهایی داره .

جای همگی خالی این تعطیلات رو رفتیم شهر کبک . من قبلش شنیده بودم که شهر قشنگیه اما زیاد باورم نشده بود ( بعد از اینکه شونصد تا ای میل با خبر داغ گرفتیم که بعدش معلوم شد hoax  بوده تازگیها سخت چیزی رو باور میکنم ) وسط راه برای استراحت یک شب مونترال توقف داشتیم که به نظر من خیلی شهر خرابه و کثیفی بود شاید اون مناطقی که ما ازش رد شدیم این طور بود اما زیاد خوشم نیومد . رفتیم یک کلیسای بزرگ و وقتی رفتیم توش به امین گفتم عجیبه من حدود ۲۸ سال پیش نتردام رو دیدم و حالا این منو یاد اون میندازه . اومدیم بیرون امین تابلوی روی کلیسا رو خوند و گفت اهه اسم این هم که نتردامه !!! و البته کلیسای قشنگی بود . فرداش رفتیم کبک و دیدم نه بد نیست هم طبیعت قشنگ و هم معماری قشنگی داره . بعد با راهنمای محلی راه افتادیم و کلی چیزهای قشنگی دیدم و هر چی دیدم بیشتر عاشقش شدیم . بهمون گفتند اخر شب یک برنامه پروجکشن روی سیلوی بزرگ شهر دارن که فیلمی در مورد تاریخچه شهر هست و لازم به توضیحه که امسال کبک ۴۰۰ ساله شده و این تاریخ برای آمریکای شمالی یعنی خییییییییییییییییییییلی زیاد . اصولا کبک اولین شهر آمریکای شمالی هم محسوب میشه و قبلش فقط بومیها زندگی میکردند و شهر نشینی وجود نداشته . به قول راهنمامون که میگفت شما که از خاور میانه اومدین و تمدنهای چندیدن هزار ساله دارین به چشمتون نمیاد اما برای ما این عدد خیلی زیاده ! خلاصه من به رودبایستی رفتم این پروجکشن رو ببینیم حالا چرا به زور رفتم ؟ اول از همه اینکه به کارهای هنری این وریها زیاد عقیده ای ندارم . دوم با خودم گفتم اخه روی سیلو که جای فیلم نمایش دادن نیست به این عریض و طویلی ، با بدنه گرد خب گند زده میشه به فیلم که ! خب خانم و اقایی که شما باشن دست استکبار از آستین این کبکیها در اومد و برای اینکه پوز منو بزنن یک فیلمی نشون دادن که از اول تا آخرش که ۴۰ دقیقه بود من با دهن باز داشتم تماشا (بخونین کف ) میکردم ! فیلم بی نظیری بود و درست برای ابعاد سیلو و با توجه به اون گردیهاش طراحی شده بود . مثلا اگه میخواست یک سری شمع نشون بده هر سیلو میشد یک بدنه شمع و بالای اون استوانه نوری به شکل شعله شمع روشن میشد . یا اگه میخواست یک سری پنجره نشون بده درست روی این پنجره میفتاد وسط این گردی و خلاصه دست سازنده اش رو باید طلا گرفت .

فرداش هم توی راه برگشتن رفتیم اتاوا و یک دوساعت فقط برای استراحت و نهار توقف داشتم که روز ملی کانادا بود و اتاوا که پایتخت کاناداست یک شلوغی بود که خدا میدونه . شاید ۸۰ درصد مردم هم سفید و قرمز پوشیده بودند (رنگهای پرچم کانادا ) بعد از اینکه یک دور زدیم برگشتیم سمت تورنتو .

این بود سفرنامه من از شهر کبک که باید در اولین فرصت بازم باید بریم چون واقعا عاشقش شدیم .

آگهی تبلیغاتی : ما با ره تور رفتیم مسافرت و به نظرمون قیمتش و برنامه ریزیش و اکاماناتش کاملا مناسب بود اگه کسی اینجاست و میخواد با تور ایرانی مسافرت کنه این حا رو هم بررسی کنه .

پ.ن. با تاخیر این لینکها رو در مورد اون پروجکشن پیدا کردم یک نگاهی مخصوصا به دومیش بندازین

لینک 1

لینک 2

 

نوشته شده توسط مهسا در 11:22 AM |  لینک ثابت   • 

Thu 26 Jun 2008

....

خب یک چیزی شده که کفر منو در اورده و برام جالبه که خیلی از هم رشته هام دارن با این قضیه خیلی عادی برخورد میکنن و میگن خب اینطوریه دیگه . میگم نباید اینطوری باشه اما بازم باهاش مشکلی ندارن . شاید هم من خیلی حساسم .

قضیه این بود که طبق معمول کاری که شروعش کردم طراحش یکی دیگه و از یک شرکت دیگه بود و ما داشتیم نقشه های اجراییش رو تهویه میکردیم . بیشتر آرشیتکتها این کار رو زیاد با ارزش نمیدونن اما نظر من اینه که فقط کسانی که این کارو نکردند و یا بلد نیستن بکنن میخوان بگن بی ارزشه و یک کار فیزیکیه و فکر میکنم برای تهیه نقشه های اجرایی انقدر باید فکر کرد که هر چیز کجا بره که خدا میدونه و اصلا بدون این کار ، اون طراحی اولیه به جایی نمیرسه و ساخته نمیشه . بگذریم . ما داشتیم کارمون میکردیم و یک جاهای هم به نطر من و رئیسم که آرشیتکت رجیستر شده است اشتباه میومد و خودمون درستش کردیم که بعدا توی جلسات هماهنگی اعلام شده که نه خیر همون کاری که طراح کرده رو بکنین چون کارفرما همون رو تایید کرده . خلاصه کارها همینطور هماهنگ میشد که یک بار یک نامه از طرف طراح اصلی به دستمون رسید و باز کردم و خوندمش و بعد رسیدم به امضای الکترونیکیش دیدیم اینطوری امضا کرده  : xxxxx   Tech. Arch . یک کم روش مکث کردم و  با خودم گفتم نه من اشتباه میکنم مگه ممکنه . همکارم که متولد و تحصیلکرده اینجاست رو صدا کردم و گفتم به نظر تو این چه معنی ای میده ؟ گفته خب یعنی تکنولوژیست آرشیتکت * گفتم چی !!! این طراح پروژه ماست . گفت خب مگه چیه ؟ گفتم یعنی یک تکنولوژیست طراحی میکنه یک رجیستر آرشیتکت اجرائیش میکنه ؟ به نظر تو نباید بر عکس میبود ؟ گفت نه خب این هم یک جورشه !!! گفتم من نمیفهمم به نظر تو این شخص صلاحیت طراحی داره ؟ گفت خب لابد میتونسته که کارفرما کارش رو داده به این !!! گفتم یعنی چی ؟ گفت خب اون سلیقه اش از آرشیتکت بهتر بوده . گفتم لطفا ساکت شو . اگه قرار بود کار آرشیتکتی فقط سلیقه باشه که ما مرض داشتیم رفتیم ۷ سال دانشگاه درس خوندیم ؟ شاید به نظر تو ما اونجا بوق زدیم ، درس نخوندیم (دستم به اصل کاری نمیرسید داشتم اینو خفه میکردم ) گفتم حالا بیا یک جور دیگه اینو برات تعریف کنم . تو مریض میشی میری بیمارستان . دکتر که میاد بالا سرت میگی برو کنار . اون پرستاره بهتر از تو تشخیص میده وقتی پرستار تشخیص داد و دارو نوشت نسخه ات رو میدی به دکتره امضا کنه (فقط چون از نظر قانونی اون میتونه امضا کنه ) و میگی حالا خب آمپولم رو هم دکتره بزنه . من میتونم بخوام چون پول ویزیت رو من میدم !! گفت مقایسه اینطوری درست نیست . گفتم من اغراق کردم قبول دارم اما اصل قضیه همینه ، نه ؟ یک کم فکر کرد و گفت راست میگی همینه اما خب اینطوریه دیگه .

من موندم که مدیر پروژه من چه جوری این کارو قبول کرده ؟ اگه واقعا یک دکتر بود این کارو میکرد ؟ **

* این تکنولوژیست ها بین دو تا سه سال درس میخونن و اصلا طراحی جزو برنامه درسیشون نیست و فقط تکنولوژی ساختمان رو میخونن و توی کار هم کارهای نقشه های اجرایی رو میتونن انجام بدن .

** حالا در مورد طراحی طرف بگم . با استاندارد آمریکای شمالی ***قابل قبوله . یک چند تا مورد کوچیک توی کارش هست که اصولی نیست اما کلیتش ایراد اساسی نداره .

*** خب این استاندارد آمریکای شمالی یعنی حداقل خلاقیت و زیبایی شناسی موجود . اصولا بعد از وردمون به اینجا و بعد از حل کردن مشکلات چیزی که خیلی توجه ما رو جلب کرد انبوه ساختمانهای شکل قوطی و بدون هیچ خلاقیت و تکرارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررری بود . مدل ساختمانهای مسکونی همونی هست که ۱۰۰سال پیش بوده . از نظر اجرا خیلی سریع و دقیق کار میکنن اما مثلا من که مدتی کار نظارت کردم و باید کار پیمانکار رو تایید میکردم اصلا سطح کیفیشون رو قبول ندارم . تنوع مصالشون زیاد نیست . امین مدتی پیش رفت بود نمایشگاه ساختمان ( ما توی ایران هر سال میرفتیم ) وقتی اومد من با کلی هیجان گفتم خب بگو ببینم چه چیزهای جدیدی دیدی ؟ گفت چیزی ندیدم که قبلا ندیده باشم . اگه توی ایران رفته بودم حتما نمایشگاه جالب تر از این بود .

پ.ن. حالا نگین چرا انتقاد میکنی ، اونجا که همش گل و بلبله . آدم باید واقع گرا باشه . این همه از خوبیهاش نوشتم باید این نکته بدش رو هم بگم . مشکل اینه که اصولا این ور دنیا جای هیچ هنری به جز سینما نیست . اون رو هم بعضی منتقدها اعتقاد دارن این مدلیش بیشتر صنعته تا هنر .

پ.ن.۲ خیلی بر پدرشون لعنت .  

نوشته شده توسط مهسا در 12:10 PM |  لینک ثابت   •