تبليغاتX
خاطرات خانواده

Fri 20 Jun 2008

بی حوصلگی

۱ - یک جورهایی بی حال و حوصله هستم . شاید دارم دوران نقاهت اون کار سخت و بی استراحت رو میگذرونم . حالا اونهمه دویدیم چی شد ؟ هیچی یک روز بهم زنگ زدند و گفتند پروژه رفته روی Hold  حالا سماق بمکین . البته مسلما به طرفه العینی یک سری کار دیگه دادن دستم اما خوب پروژه ای که از اولش روش کار کرده باشی رو دلت میخواد به ثمر برسونی و بعد بری سر یک کار دیگه . چه کنم من که تصمیم گیرنده نیستم .

۲- هوا رو هم نگین که معرکه است (مثلا ) . امروز توی رادیو میگفت از ۱۹ روز گذشته ۱۶ روزش بارون اومده . لابد میگن به به چه چه . نه خیر دست نگهدارین .تمام مردم این شهر منتظر یک دوماه هوا خوبی هستند که به یک تفریح و یک کمپینگ و غیره برسن . تا حالا دوبار رفتیم wonderland که شهر بازیشونه . یک بار مثل موش آب کشیده از بارون و به دو برگشتیم توی ماشین . یک بار هم در حال له له و خیس از عرق !! خیلی خوش گذشت . جاتون پر

۳ - توی شرکت ایران پیش میومد که همکاری با پیمانکار یا طراح غیر ایرانی در حال حرف زدن باشه و خب انگلیسی حرف بزنه . اما حدود دو ماه پیش توی شرکت نشسته بودم و داشتم کارم رو میکردم . همکارها داشتند با هم حرف میزدند . من هم همونطور که داشتم کارم رو انجام میدادم با خودم فکر کردم اینا که پای تلفن نیستند پس برای چی دارن انگلیسی حرف میزنن ؟ البته چند ثانیه بعدش دوزاریم افتاد اما برام جالب بود که چرا این سوال برام پیش اومده !

در حال رانندگی به سمت خونه بودم . دستم رفت طرف موهام که از صورتم بزنمشون کنار . بعد با خودم فکر کردم کی روسریم افتاده که نفهمیدم و با دست دنبالش گشتم ! یادم نبود دوساله که روسری سر نکردم .

این اتفاقهایی که میگم فکر کنم در طول یک هفته افتاد . من رو هم یک مقدار برد توی شوک که بعد از دوسال زندگی اینجا این چه فکرهایی که میکنم  

۴ - تا جایی که از سایت بی بی سی خوندم تحصن و شلوغی دانشگاه تموم شده و هنر کردند اون استاد رو اخراج کردند . همین ؟ ببینم شلاق و سنگسار و غیره لازم نداره ؟ از همه جالبتر حرفهای وزیر علومه که گله کرده چرا فیلمش رو توی اینترنت گذاشتین . یکی نیست بگه حالا که فیلمش رو همه دیدند دارین میزنین زیرش اگه فیلم نبود که اصلا کاملا انکار میشد ! نکته بعدی که ایشون فرمودند جالبه : اگه از این اتفاقها پیش اومد با امر به معروف و نهی از منکر مساله رو حل کنید ! فکر میکنم اون دانشجوهایی که زندانی هستند هم اونجا رفتند که امر به معروف بشن . فکر نکنین نظر بدی بهشون دارن یا میگذارن آب توی دلشون تکون بخوره ها !! نه فکر بد نکنین .

۵ - بر پدر و مادر و جد و آباء شون لعنت .

 

نوشته شده توسط مهسا در 11:8 PM |  لینک ثابت   • 

Mon 16 Jun 2008

یک متن کپی شده و ...

۱ - مازیار منو با چند نفر دیگه رو به یک بازی دعوت کرده . اول از همه ببخشید که دیر جواب دادم . بعدش هم اینکه من اصلا اهل فوروارد کردن ای میل نیستم . چون چندین بار شده که یک ای میل رو جدی گرفتم و برای اطلاع رسانی فوروارد کردم و بعد فهمیدم که خالی بندی محض بوده . برای همین هم بیخیالش شدم به طور کامل . با این تفاصیل بدون اینکه بخوام بگم طرح این بازی برام بی اهمیت بوده و یا دلم نمیخواد انجامش بدم خود به خود شرط اول بازی که انتخاب دوستایی بوده که براشون فوروارد میکردم از بین میره و من از بازی اوت میشم ! با این حال از مازیار ممنونم که من به بازی دعوت کرده .

۲ - موندن دوستای خوبمون توی تورنتو میتونه یک نعمت باشه و باید خیلی خیلی خوشحال باشم اما به دلایلی این وضع نگرانم کرده ... متاسفانه نمیتونم بیشتر توضیح بدم . شاید در آینده مشخص بشه .

۳ -برای حسن ختام  این متن رو از وبلاگ بیان برداشم اما نویسنده اش خودش نیست و نمیدونم که کی هست . به هر حال بانمکه :

رئيس جمهور اعلام كرد كه "شخصا" در مورد مساله گراني مسكن وارد مي شود.


از دفترچه خاطرات يك رئيس جمهور:
امروز ساعت 5 صبح از خواب بلند شدم. بعد از نماز و ورزش و صبحانه و دعا براي نابودي مافيا، وزير مسكن را احضار كردم. بيست دقيقه بعد در حاليكه هنوز خميازه مي كشيد در دفتر حاضر شد. سلام و عرض ارادت كرد. شخصا به او دستور دادم كه مسكن را ارزان كند. هاج و واج من را نگاه كرد و بعد پرسيد چطوري؟ گفتم من اين حرفها حاليم نيست، يا تا پس فردا مسكن را ارزان مي كني يا مي فرستمت وردست وزراي اخراجي قبلي. خيلي گريه و زاري كرد كه زن و بچه دارد و اگر بيكار شود شرمنده آنها مي شود. دلم سوخت. گفتم بچه هاي دفتر بيايند ببرند يك آبي به دست و صورتش بزنند تا بعدا تكليفش را روشن كنم.

بعد گفتم وزير اقتصاد بيايد. دو سه دقيقه اي حاضر شد. فكر كنم ناقلا همان اطراف پرسه مي زند كه اينقدر زود به خدمت مي رسد. دوتا ساك نقل و نبات و باقلوا و خرما و گز و كلوچه و قاووت و اين چيزها آورده بود. شخصا عصباني شدم و گفتم اينها چيست؟ ترسان و لرزان گفت سوغاتي است. گفتم اگر اينطور است اشكالي ندارد، بدهد به بچه هاي دفتر. بعد گفتم برود مسكن را ارزان كند. فوري اطاعت كرد اما گفت تازه وارد است و هنوز به چم و خم وزارت آشنا نيست، اگر اشكالي ندارد يه مدتي بهش فرصت بدهم. گفتم چقدر؟ گفت دوسال. آنچنان عصباني شدم كه خودش از پنجره پريد بيرون!

به بچه هاي دفتر گفتم وزير بازرگاني را احضار كنند. گفتند اتفاقا همينجا بست نشسته است. معلوم شد از ترس مجلس به ما پناه آورده! خوشم آمد. گريه كنان آمد تو كه تورا به خدا نگذاريد من را استيضاح كنند. شخصا گفتم نترس در اماني. گل از گلش شكفت. خيلي اظهار ارادت كرد و گفت تا آخر عمر هركاري كه از دستش بربيايد برايم مي كند. گفتم وظيفه ات همينه! حالا برو مسكن را ارزان كن. گفت چشم الساعه! بعد همانجا با موبايلش زنگ زد به رئيس گمرك و گفت تعرفه واردات مسكن را صفر كند!

گفتم آهاي چكار مي كني؟ گفت: جسارتا مثل گوشي موبايل كه طبق دستورتان اول با افزايش تعرفه واردات گران كرديم و بعد با كاهش تعرفه واردات ارزانش كرديم، مسكن را هم ارزان كرديم!

ديدم بنده خدا توي باغ نيست. مرخصش كردم كه برود. بعد گفتم كه بگويند وزير اطلاعات بيايد. آمد. شخصا به او گفتم زود مسكن را ارزان كن. گفت تا كي؟ گفتم تا فردا. گفت چشم. همين امشب يك مصاحبه تلويزيوني مي كنم و مي گويم كه مافيا در قضيه گراني مسكن دست دارند و به زودي آنها را افشا مي كنيم. گفتم خب بعدش چي؟ گفت هيچي ديگر. كار ديگري كه از ما برنمي آيد. گفتم من روزي ده بار اين ماجراي مافيا را مي گويم، اگر فايده داشت كه تاحالا نشان داده بود. يك فكر جديدي بكن. فكر كرد و با خوشحالي گفت: مي خواهيد به جاي مافيا بگوييم گانگسترها پشت پرده گراني مسكن اند؟!
خواهش كردم برود! رفت.

بعد گفتم وزير كشور را احضار كنند. گفتند گفته كار دارم. گفتم بگوييد من كارش دارم. گفتند گفته هر كي با من كار دارد بيايد خيابان فاطمي. خيلي عصباني شدم و شخصا با بچه هاي دفتر يك جلسه سه ساعته براي اتخاذ تاكتيك مناسب در مقابل معضل وزير كشور گذاشتيم.

بعد از ظهر براي مبارزه با گراني مسكن، شخصا وارد شدم. از بنگاه مسكن سركوچه مان شروع كردم و گفتم مسكن را ارزان كند. بنده خدا از ديدن من زبانش بند آمده بود. خيلي ذوق زده بود و بعد از انداختن چند عكس و توصيه براي اشتغال چند تا از فاميل هايش، با خجالت و حجب و حياي فراوان گفت كه كاره اي نيست و مجبور است هر ملكي را به همان قيمتي كه فروشنده تعيين مي كند بفروشد. فكر كنم راست مي گفت. حيف شد. از فردا مجبورم شخصا به در خانه ها بروم و از مالكين آنها بخواهم كه مسكن هايشان را ارزان كنند.

۴- به عنوان پی نوشت این شماره چهار رو داشته باشین . از یکی دوساعت پیش دنبال خبرهای دانشگاه زنجان هستم و برام جالبه که فیلم کذائیش توی این مدت کوتاه حدود ۳۰ هزار بار در یوتیوب دیده شده . جالبترین قسمت قضیه اون جا بود که نیروی حراست به دانشجوها میگفت چیزی نشده و دانشجوی پسر میگفت چیزی نشده ؟ اگه من توی حیاط دانشگاه با یک دختر راه برم تو میای جلوی منو میگیری اونوقت ... حالا میگی چیزی نشده !

 

نوشته شده توسط مهسا در 2:2 AM |  لینک ثابت   • 

Fri 13 Jun 2008

بازم سه شماره !!!

۱- بازم از تمام کسانی که بهمون تسلیت گفتند ممنونم . روزهای بدی رو گذروندیم و من و امین خیلی افسرده بودیم . بودن توی غربت توی همچین موقعیتی وضع رو بدتر میکنه . راستش از عزاداریهای ایران هم اصلا دل خوشی ندارم و مثل همه کارهای دیگه توش زیاده روی میشه اما دور هم بودنش تحمل درد رو راحت تر میکنه . اما به هر حل تسلیتهای شما و یادآوری مریم عزیزم در مورد جوراب روفرشی بهم نشون داد که میتونم حس کنم دوستهایی دارم که به فکر خانواده مون هستند . خیلی ممنونم .

۲- کارم خیلی سخت و طاقت فرسا شده . خوشبختانه سرپرستی که الان دارم باهاش کار میکنم بسیار خانم معقول و مهربونی هست و آرشیتکت رجیستر شده است و هر وقت داره کاری میکنه یک جورهایی به من هم آموزش میده و من خیلی دارم ازش چیز یاد میگیرم . اما مثل اینکه خیلیها توی شرکت ازش خوششون نمیاد و بدشون نمیاد با مخ بخوره زمین من هم برای اینکه لج اون گروه رو در بیارم دارم به تاخت کار میکنم که کار خوب انجام بشه و پوز همشون خورده بشه . این وسط من درب و داغون و خورد میرسم خونه و از اینکه نمیتونم با بچه ها وقت بگذرونم خوشحال نیستم . شاید وقتم مثل قبل هست اما نا ندارم توی این وقت باهاشون سر و کله بزنم .خیلی هم  دست تنهاییم . یک مدتی بچه ها با ایوان دی کر میرفتند و من و تاتیانا باهم دیگه گرفتن بچه ها از دی کر و خرید و نگهداری بعدشون رو تقسیم میکردیم و خیلی خوب بود اما الان ایوان دی کرش رو عوض کرده و من بازم دست تنها شدم . چه کنیم . خدا رو شکر. 

۳- وقتی کوچیک بودم یا حتی تین ایجریم مامان و بابام از خیلی چیزهای مربوط به ما انتقاد میکردند . این لباسهای مسخره چیه مد شده ؟ زمان جوونی ما لباسها خیلی شیک و قشنگ بود . این خواننده های مزخرف چیند ؟ هنرمندهای زمان ما خیلی اصیل و خوب بودند . اون موقع به خودم قول دادم هیچ وقت از این حرفها به بچه هام نزنم ... اما الان که میشینم پای بعضی کارتونهای مورد علاقه شادمهر مثل

Ben10 - Chaotic - Bakugan -

به فکر کارتونهای زمان بچگی خودمون میفتم . شاید اولین چیزی که یادمه تنسی تاکسیدو و چاملی بود که اون آقای ووپی چقدر اطلاعات بهمون میداد . بعدها سندباد بود و بعدترش مهاجران و خانواده دکتر ارنست و بعدش رامکال و بنر با عمو جغد شاخدار .

لطافت این کارتونها و درسهایی که به بچه های میداد با اون کارتونهایی که مال الانه قابل مقایسه نیست. خب من واقعا این pokemon  و بقیه اون جک و جونوورهایی رو که اسم بردم درک نمیکنم . به شادمهر چیزی در ین مورد نمیگم چون دوست ندارم بگم اما کاشکی کارتون رامکال رو دیده بود تا بفهمه چقدر ینا با هم فرق میکنن .

تازه ما جزو معدود خانواده هایی هستیم که هنوز در مورد خریدن پلی استیشن مقاومت کردیم و نخریدیمش . خدا به اون موقع رحم کنه که باید با چه جک و جونوورهایی روبرو بشیم .

نوشته شده توسط مهسا در 8:42 PM |  لینک ثابت   • 

Fri 6 Jun 2008

مادر بزرگم رفت

یکهویی نشستیم با بچه ها به دیدن فیلمهای خانوادگی . چند تا تولدشون رو دیدیم . بابای امین توی تولد یک سالگی شادمهر بود و حسرت خوردیم که نیست . تولد ۳ سالگی آرتا رو دیدیم و دیگه وقت خواب بچه ها رسید . گفتم دیگه بسه . پاشین برین بخوابین . یکهو فیلم رسید به یک روز عید و سال تحویل . اولین سال تحویلی بود که مادربزرگمون تهران بود . برای همین هم ما سال تحویل رفته بودیم اونجا . یک کوچولو دیدیم و توی دلم غنج زد که حدود دو ماه دیگه مادر رو میبینم . بچه ها رفند خوابیدند . دختر دائی امین بهمون زنگ زد که دیروز مادر از بین ما رفت . خیلی سریع و خیلی راحت . نشستیم به گریه . امین گفت ۴۰ سال ازش خاطره دارم . گفتم بری من همین یازده سال خاطره اش هم قشنگه و از دست دادنش سخت ، نمیدونم تو چی میکشی . دوتایی نشستیم به گریه . بعد با خودم فکر کردم بازم چقدر خوشبخت بودم که در عمرم یازده سال مادر بزرگ به این خوبی و مهربونی داشتم .

مادر دلم خیلی برات تنگ بود و حالا تنگ تر شد .

پ.ن یک . از نظر خونی مادر ، مادر بزرگ امین بود . اما اگه من بخوام فقط یک نفر رو به عنوان مادر بزرگ قبول داشته باشم ، تنها مادر بزرگ من بود .

پ.ن دو .مسخره است که بگم کاشکی دوماه بیشتر زنده می موند ؟

نوشته شده توسط مهسا در 6:49 AM |  لینک ثابت   • 

Tue 3 Jun 2008

تولد آرتا جونم

  این هم عکسهای تولد آرتا جونم . سمت راست تصویر ایوان رو میبینین و سمت چپ لیزا دوست همکلاسیش که اهل روسیه هستند .

کیک تولد

 عکس خواهر خوش اخلاق و برادر بد اخلاق . البته شادمهر جونم بد اخلاق نیست و توی این عکس اینطوری افتاده.

خواهر خوش اخلاق و برادر بد اخلاق !

 این هم آرتا و نگار که نگار کلاس پنجم یا چهارم هست و reading buddy  آرتا هست . این هم یعنی این که هفته ای یکبار بچه های کلاس بالاتر میرن توی کلاس پیش دبستانی و معمولا با یک هموطن خودشون جورشون میکنن و برای اون کوچیکتره کتاب میخونن . ظاهرا هدف اینه که کتابی خونده بشه و بچه ها با غیر از همسن خودشون هم بتونن ارتباط برقرار کنن .

منظور اصلی از این عکس نشون دادن دندون افتاده آرتا بود !

آرتا و نگار

در ضمن اون سه شماره رو هیچ کس نگفت پس حتما فقط من بودم که یاد فیلم ساز دهنی افتادم که مثلا میگفت تا سه شماره میتونین ساز بزنین !!

نوشته شده توسط مهسا در 11:48 PM |  لینک ثابت   • 

Thu 29 May 2008

باز هم سه شماره

۱- خب در مورد تولد آرتا جونم بنویسم . اما یک مقدمه داره . وفتی آرتا دو یا سه سالش بود یک روز از روی کابینت اپن آشپزخونه افتاد پایین و البته پر رو پر رو بدو بدو هم دوباره برگشت رفت بالا . اما چند دقیقه بعدش دیدیم که یکی از دوتا دندون جلوی بالا شکسته ! خلاصه رفتیم دندونپزشک و گفت که باید یک عکس از ریشه بگیریم که آسیب ندیده باشه و بعد با مواد همرنگ پرش کنم چون مینای دندون در اون قسمت از بین رفته و باعث پوسیدگی میشه . خلاصه پرش کرد اما به مرور زمان بد رنگ شد و خلاصه دخترمون از خوشگلی افتاد !! چند ماه پیش که دندونپزشکی بودیم دکتره دید که همون دندون لقه و ازش عکس گرفت و دید که بعله دندون بعد داره میاد . ما هم خوشجال که این دندون بد رنگ دیگه میره و از شرش راحت میشیم . همون موقع هم فرشته دندونها رفت و جایزه اش رو خرید و ته کمد قایم کرد که آماده باشه  اما این دندون نیفتاد که نیفتاد هفته قبل از تولدش یکهو امین گفت دخترم دهنت رو باز کن ببینم و دید که دندن اصلی از بالای دندون شیری و از وسط لثه در اومده . ای وای حسابی هول شدیم و زنگ زدیم به دندونپزشکمون و اون برای آخر هفته وقت نداشت و برای همین هم جمعه بعد از ظهر رفتیم یک دندونپزشکی نزدیک خونمون وقت اورژانسی گرفتیم و بردیمش . دکتر معاینه اش کرد و گفت چون تازه عکس گرفتین احتمالا چیز مهمی نیست ولی نمیدونم چرا این دندون شیریه جلوی اون اصلی رو گرفته و نگذاشته از جای اصلیش در بیاد و کشیدش . حالا چقدر آرتا رو قبل و بعدش ناز و نوازش کرد این دکتر و دستیارش خدا میدونه . یک جایزه بهش دادند و یک قوظی کوچولو به شکل موش آوردند که دندون رو بگذاره توش و بگذاره زیر بالشش . اومدیم خونه با یک جای خالی توی لثه . دکتره وقتی دندون رو کشید گفت آهان ببین ریشه این دندونه حل نشده بوده و سفت بوده برای همین به دندون جدید اجازه نداده بیاد بیرون و زیاد نگران جای دندون جدید که از بالا در اومده نباشین به احتمال زیاد دندونه حالا که راهش باز شده میاد سر جاش .

خلاصه اومدیم خونه و مشغول تدارکات برای تولد شدیم . شب هم که فرشته دندونها انجام وظیفه کرد و براش یک پازل آورد و فرداش هم که تولدش بود . بچه ها از ساعت ۱۲ اومدند و همه کادوهای بسیار خوبی آوردند که دستشون درد نکنه . نهار هم پیتزا خوردند و یک چیز دیگه که الان اصلا یادم نمیاد (پیری و هزار عیب ) شاید کباب بود و ساعت ۳ غریبه ترها رفتند . تازه اون موقع مامان ایوان بهمون ملحق شد و یک کم  نشست و بعد تازه بچه ها هوس پارک کردند و جمع شدیم رفتیم پارک (شادمهر و آرتا ـ ایوان و آریا و مادرهاشون ) و رفتیم پارک و همین .

کامپیوتر خونه رو بعد از اون قضیه فورمت کردیم و عکسها رو برای هیمن گذاشتیم توی کامپیوتر امین . برای همین هم ندارمشون . در فرصت مناسب میگذارمشون 

۲ - جای همگی خالی من الان از رستوران تایلندی میام . بین غذاهای بی فلفل تا سه فلفل من بی فلفل رو انتخاب کردم و هنوز داره دهنم میسوزه . اما خوشمزه بود .

۳- یک ای میل دستم رسید از دوست عزیزی که تخصص در فور وارد کردن ای میل داره . پیوستش یک فایل پاور پوینت بود . فایل رو دانلود کردم و باز کردم و دیدم یک آقایی به اسم مهرداد واردی یک پاور پوینت درست کرده و توش یک مقدار در مورد رفتارهای صحیح ترافیکی توضیح داده و با ارائه عدد  و رقم  شرح داده که اگه مثلا ماشینها وسط خط برونن سرعت رسیدن به مقصد بیشتر میشه تا اینکه خر تو خر برونن . اول از هم دستش درد نکنه زحمت کشیده بود و برای بهتر شدن جامعه اش قدمی برداشته بود . اما با خودم فکر کردم ظاهرا این کار کار صدا و سیما باید باشه . همین رو میتونن به عنوان کلیپ هفته ای سه بار نشون بدن اگه ۵ تا آدم هم پیامش رو بگیرن خودش کلیه . بعد با خودم گفتم چقدر بی انصافی آخه اونا نه وقتش رو دارن و نه بودجه اش رو . بیچاره ها تمام وقت و بودجه شون در این ۳۰ سال اخیر صرف این شد که گرفتن زن دوم رو توی جامعه جا بندازن که با توجه به اینکه مردها ایرانی نزده میرقصن این پیام اخلاقی رو خوب گرفتند . خواهش میکنم بهتون الکی بر نخوره . مگه توی کانادا مردهاش مرد نیستن ؟ چرا یک بار ندیدم توی اتوبوس و مترو خانمی که کنار آقایی نشسته خودشو جمع و جور کنه و یا با اخم از جاش بلند بشه که آقای کنارش ولنگ و واز نشسته ؟ البته خانمها هم بی تقصیر نیستن همین خانمهای عزیز ایرانی هستند که پسرهاشون انقدر خودخواه بار میارن که وقتی میشینن توی تاکسی خانم کناریش وظیفه داره خودش رو جمع کنه .

یک بار مدیر عامل سازمان ترافیک اومده بود توی یک برنامه مصاحبه تلویزیونی و توی صحبتهاش گفت صدا و سیما برای پخش یک کلیپ آموزشی از سازمان ترافیک همونقدر پول میخواد که برای تبلیغ پفک میخواد ! مجری هم بهش برخورد و گفت خب شهرداری هم برای اونی که دوتا اتاق میخواد بسازه همونقدر عوارض میگیره که یکی که میخواد پاساژ بسازه (به نسبت مساحت ) مدیر عامل سازمان ترافیک گفت :شهرداری ادعای کار فرهنگی نداره اما شما ادعای اینو  دارین . انصافا خوب گفت و مجری خفه شد . واقعا اگه بگذارن پشتش و فقط ایستادن درست توی صف و رانندگی درست رو یاد مردم بدن میدونین چقدر مشکلات حل میشه ؟

توی دانشگاه چند تا واحد اختیاری باید برمیداشتیم . یکیش رو من جامعه شناسی شهری برداشتم . استادی داشت به اسم دکتر پرویز پیران . یادش به خیر از استادهای به شدت مورد علاقه من بود . خیلی خیلی باسواد بود و کلاس رو مثل کلاس دبیرستان اداره نمیکرد . آدم احساس میکرد واقعا توی دانشگاهه . شاید به خاطر این بود که یک ترم آمریکا درس میداد و یک ترم ایران و یک مقدار سیستمش اونطرفی بود . بگذریم . در مورد رفتارهای جامعه حرف میزد و گفت فکر میکنین مردم اروپا از اول تاریخ وقتی میخواستن از عرض خیابون رد بشن میرفتن از روی خط کشی و چراغ عابر پیاده ؟ نه خیر زدند پس کله شون و به زور پلیس مجبورشون کردند این کارو بکنن بعد کم کم این کار جا افتاد . حالا توی ایران فقط لازمه یک مدت روی هر رفتار درستی کار بشه . ببینین واقعا یک مدت روی زن دوم گرفتن کار کردند و جا هم انداختنش . به خدا جدی میگم . جا ننداختن ؟ این پست فرانکلین رو بخونین . البته احتیاج به اثبات نیست و اظهر من الشمس هست اما خب تاکیدش ضرری نداره .

شاد و موفق باشین

پ.ن . همسن و سالهای من این  سه شماره عنوان رو میبینن یاد چیزی نمیفتین ؟

جواب در پست بعدی

نوشته شده توسط مهسا در 9:59 PM |  لینک ثابت   • 

Thu 22 May 2008

سه شماره

۱- از اینکه در مورد عریف منو راهنمائی کردین خیلی خیلی ممنونم مخصوصا از آقای حبیبی که معنی ای که نوشته بودند دقیقا همونی بود که من میخواستم .

۲- یک دوست عزیز به اسم منتظر کامنت خصوصی گذاشته و یک سوالی رو پرسیده بود . اما نه ای میل گذاشته نه آدرس سایت داده . البته سوالش خصوصی محسوب نمیشه . در مورد وسایل آوردن به کانادا حتما و حتما به لینک تهرانتوئی که در کنار همین صفحه هست مراجعه کنید . در همین مورد و بقیه موارد توضیح مفصل رو داده و من عمرا اگه بتونم اونجوری توضیح بدم . فقط به طور خلاصه در مورد لوازم برقی بگم که اصلا آوردنش به اینجا صرف نداره . باید هم قیمت نوی اون وسایل رو بدین ترانس براشون بخرین و آخرش هم براتون کار بکن نیست . بیخیالش بشین و به جای وسایل برقی تا میتونین ظرف و قاشق چنگال و قابلمه بیارین .

۳- نمیدونم برای چی رفته بودم آیکیا . اما برای خرید نبود . یا برای غذا با یکی از بچه ها رفته بودم یا برای بازی با هر دوتاشون به هر حال خرید زیادی نداشتم . یک دوری زدم و یکی دوتا خورد ریز گرفتم از جمله دستکش ظرفشویی که من فقط از آیکیا میگیرم برای اینکه دستکشاش ارزون و بادووم و خوش رنگه ! رفتم توی صف صندوق ایستادم . دوتا خانم مسن اومدن پشت سرم ایستادن . حدودا ۷۰ سال یا یک کم بیشتر داشتند . یکیشون دستکش رو توی دستم دید و گفت وای این چقدر خوشرنگه . حالا چی هست ؟! منو میگی گفتم دستکشه (gloves) گفت چه جالب اون وقت چه جوری استفاده میکنیش ؟ یک کم نگاهش کردم ببینم سرکارم گذاشته . دیدم نه خیر خیلی هم جدیه . گفتم موقع ظرف شستن دستم میکنم که مایع ظرفشویی پوستم رو خراب نکنه . گفت چه فکر خوبی . کناریش رو صدا کرد و گفت ببین چه فکر خوبی که این خانم کرده . موقع ظرف شستن دستکش دستش میکنه که پوستش خراب نشه . دومی خیلی عادی گفت آره میدونستم .

من هر چی دور و برم رو نگاه کردم دوربین مخفی پیدا نکردم . احتمالا دوربینش خیلی مخفی بوده اما میشه یک خانم ۷۰ ساله تا حالا توی عمرش دستکش ظرفشویی ندیده باشه .

پناه بر چیزهای ندیده .

نوشته شده توسط مهسا در 10:19 PM |  لینک ثابت   •