Mon 19 May 2008
وسایل زندگی ، فیلمها و ...
۱- داشتم به همکارم میگفتم ببین من چه وسایلی توی ایران داشتم که اینجا ندارم و هیچ مشکلی هم توی زندگی بوجود نیومده : پلوپز ، زودپز ، بخار پز ، آب میوه گیری ، مخلط کن ( اسموتی ) ، آسیاب ، چرخ گوشت ، آب مرکبات گیر برقی ، همزن ( برای کیک ) ، خرد کن ( برای پیاز و غیره ) - یک سرویس چینی دوازده نفره .
به جای بعضی از اونها ، اینها رو دارم : - یک شبکه توری استیل که میگذارم توی قابلمه و کار بخار پز رو میکنه - یک چند کاره براون که هم زن و مخلوط کن و خرد کن میشه - یک آب مرکبات گیر پلاستیکی
نه تنها تمام کارهام با همینها راه میفته بلکه چقدر خوشحالم که دورم اینقدر شلوغ نیست . راستی چرا آدم اینقدر چیزهای بیخودی دور خودش جمع میکنه ؟
۲- فیلمهایی که دیدیم
The Devil wears Prada : به نظر من عالی بود . شاید به خاطر اینکه پیروی از مد رو به نقد میکشوند که مساله ای هست که من هم باهاش مشکل دارم و همیشه فکر میکنم چرا باید یک نفر دیگه برای من تصمیم بگیره که چی بپوشم و چی نپوشم ؟ مگه من خودم عقلم نمیرسه که چی بپوشم . در هر صورت فیلم بسیار عالی بود با بازی بسیییییییییییییییییییییییییییییییار عالی مریل استریپ و Anne Hathaway خیلی خوشمان آمد .
The Departed به مقدار بسیار زیاد توش خشونت و بکش بکش داشت . اولش یک کم کسالت آور بود اما آخرش خوب بود و کشش داشت . در کل خوب بود
مربای شیرین : فیلم خوبی بود از همه چیزش خوشم اومد غیر از آخرش . یعنی نفهمیدم چی شد
دایره : فیلم خوبی بود اما بعضی صحنه هاش بیخودی کشدار بود .
hair spary: خیلی شاد بود . کلی خودمو سرش الکی تکون دادم . چقدر لباسهاشون شاد و قشنگ بود . خوشمان آمد.
failure to launch: بد نبود . یک مقدار سرش خندیدیم اما خیلی عالی نبود .
golden compass , Iron man , Speed racer : فیلمهایی بودند که اولش رو یک کم دیدم و بعد حوصله ام سر رفت و پاشدم رفتم .البته شادمهر تا آخرش رو با دهن باز دید .
Enchanted : با اینکه کمی تا قسمتی بچگونه بود اما خوشم اومد .
۳- یک موضوع بسیار مهم . من هر چی سرچ کردم یک فرهنگ فارسی به فارسی آنلاین پیدا نکردم . میشه بگین همچین چیزی هست یا نه ؟ و اگر میدونین معنی لغت "عریف" چی میشه همین هم کارم رو راه میندازه . تا جایی که یادمه یک شغل بود . اما بیشتر یادم نمیاد .
شاد باشین
Thu 15 May 2008
ظرایف
مثلا میگه : بابای من از مدیران اداره دارایی زمان شاه بود .چند روز بعد میگه : بابای من وقتی مرد حتی یک خونه نداشت . میگم : تو مگه نگفتی پدرت از مدیران دارایی بود . اون هم زمان شاه که هر کارمندی دیگه یک خونه رو داشت . میگه : آخه پدر من خیلی پاک بود و مال مردم رو نمیخورد . من با خودم فکر میکنم که ده نفر کارمند میشناسم که از اونها پاک تر وجود نداره و دیگه یک خونه رو بعد از میانسالی داشتند. اونهم الان ، زمان شاه که این چیزها راحت تر بود .
چند ماه بعد میگه : بابای من با دوستاش هر هفته دوره مشروب خوری و تریاک کشی داشتند . یک عالمه دوست دور هم جمع میشدن و بساط رو به راه مینداختن . فقط من نفهمیدم چرا همیشه این دوره خونه ما بود و همه مهمون بابای من بودن ![]()
اینجا معلوم شد که همه اون پولهای زحمت کشی نه تنها رفته تو وافور خود طرف بلکه هر هفته میرفته توی وافور دوست و آشنا . معنی پاکی رو هم فهمیدیم ![]()
بازم مثلا :
میگه : درآمد من ، پونزده سال پیش توی ایران رو اگه به دلار تبدیل میکردی از درآمد الان من و خانمم روی هم بیشتر بود ( مثلا اگه خودش و خانمش روی هم سالی ۹۰ هزار دلار میگیرن مالیات در رفته میشه ماهی ۵۴۰۰ دلار ، اگه پونزده سال پیش دلار کانادا ۴۰۰ تومن بوده ، ایشون ماهی دو ملیون و ۲۰۰ هزار تومن - به صورت رند - درآمد داشتند که حتی الانش درآمد زیادیه چه برسه به اون موقع ) . چند ماه بعد میپرسم :وقتی شما اومدین کانادا خونه ایرانتون رو چکار کردین ؟ میگه : ما خونه نداشتیم !
حالا یا اون درآمده مزخرف بوده ، یا اینکه این هم مثل باباش پاک بوده !! ![]()
بازم مثلا :
میگه :ما رفتیم آمریکا که بمونیم . من چهار روز بعد از رسیدنم رفتم سر کار ( ای ول ) همه چیز خوب بود اما من از محیط اونجا خوشم نیومد
و اومدیم کانادا . چند ماه بعد توی مهمونی - خانم همون شخص - میگه : ما که رفتیم آمریکا شوهرم رفت توی شرکت شوهر خواهرم مشغول به کار شد ( چه ظرایفی از قلم افتاده بود ! لازم به توضیحه که شرکت مال خود شوهر خواهره بوده ) اما خب میدونین که کار کردن برای باجناق راحت نیست و برای همین هم دووم نیاورد .
معنی محیط هم اینجا مشخص میشه . طرف که عرضه نداشته بره یک جای دیگه کار پیدا کنه . باجناق هم احتمالا آی کیوی پایینش رو میزده توی سرش و یا شاید اصلا اخراجش کرده ... از اونجا رفتند که اوضاع خراب نشه .
خب بازم مثلا دیگه :
من اند آرشیتکتی هستم . اینحا برای من کمه . من بیلدینگ کد رو فوت آبم . من دانشگاه ملی میرفتم . اسمشه که من لیسانس دارم من به اندازه یک فوق لیسانس واحد پاس کردم . باید اینجا مدرک منو فوق لیسانس ارزشیابی کنن . میگم :چرا بیشتر از نیاز واحد پاس کردی ؟ میگه : آخه من قبل از انقلاب دانشگاه میرفتم و بعد که انقلاب فرهنگی شد ما بدبخت شدیم و کلی مچل شدیم و واحدها عوض شد و خلاصه من مجبور شدم واحد بیشتر پاس کنم . توی یک مهمونی - یک مرد دیگه - میگه :من قبل از انقلاب دانشگاه ملی میرفتم و بعد از انقلاب فارغ التحصیل شدم . میگم : جدی ؟ خب پس باید فلانی رو بشناسی . همون مرد میگه : آره میشناسم . آخه میدونی اینا مدرسه عالی .... (فکر میکنم فارابی ) میرفتن . شانسشون زد انقلاب شد مدرسه شون منحل شد بعد از انقلاب فرستادنشون دانشگاه ملی !!!!
حالا دانشگاه ملی رفتن طرف و پاس کردن واحد بیش از حد معنیش مشخص شد . جالب اینه که برای خودش لیسانس هم کم میدونه !!!
بهش میگم بعضی از مردها چقدر بی کلاسند . توی شرکت ایرانمون یک مهندسی بود . آدم با سوادی هم بود اما انقدر احمق بود که همیشه به عنوان افتخاراتش از این میگفت که یک بار با شهره خواننده رقصیده بود، مرتیکه .
میگه : عجب خری بوده . اگه این افتخاره که من باید به همه بگم که با گوگوش حشیش کشیدم !!!! ![]()
از همون کله های سبز یک پنج شیش تا اینجا تصور کنین !!
Tue 13 May 2008
روز مادر و بقیه سالگردها
۱- هر چی در مورد روز مادر بگم کم گفتم . تا حالا روز مادر به این خوبی نداشته بودم .به امین گفته بودم تو تازه برای من کادوی گنده خریدی دیگه روز مادر نباید کادو بخری و اونهم گفت پس به جاش شبش بریم رستوران و این شد که شب قبلش رفتیم یک رستوران ایرانی با موزیک زنده و کلی خوردیم و بیخیال رژیم. روز مادر صبح ساعت نه این طورها بود که بچه ها اومدند و به طور عشقولانه و با بوس بیدارم کردند . امین هم در حال فیلمبرداری بود و گفتند پاشو و چشمات رو ببند و با ما بیا . من هم فقط برای اینکه جلوی دوربین زیاد ضایع نباشه موهام رو تند شونه زدم و راه افتادم . رفتیم تا رسیدیم به هال و گفتند که چشمات رو باز کن بعد دیدم کلی کادو روی میز جلوی مبله و باز کردم و کلی کیف کردم و تازه امین باز هم کادو خریده بود . امیدوارم همیشه سر منو این جوری گول بماله !!! وقتی کادو باز کردن تموم شد بچه ها اعلام کردند که برام صبحونه هم درست کردند ! دیدم میز چیده شده است و یک صبحونه مفصل روشه و امین هم همون موقع چایی ریخت و خلاصه کلی باحال بود . روز مادر همه مبارک باشه . البته با تاخیر .
۲- یک سالگرد دیگه هم این روزها بود و اونهم سالگرد ورود به کانادامون بود . دو سال تموم شد . راستش رو بخواهین همه میگن سال اول خیلی سخته اما برای من سال دوم خیلی سخت تر بود . شاید به خاطر زمستون وحشتنکاش بود . به هر حال هنوز که هنوزه احساس کوفتگی میکنم از بدو بدوی این زمستون و باید خوب به درش کنم .
۳- فردا تولد دختر گلمونه که هوار تا دوستش داریم و نمونه تمام معصومیت و یک رنگی توی این دنیاست . برای فردا کار خاصی نمیتونیم براش بکنیم اما برای آخر هفته داریم دوستاش رو دعوت میکنیم که براش تولد بگیریم . کادوهاش رو هم قبلا گرفتیم یک بازی leapfrog و یک رولر اسیکت . احتمالا یک کم کادوی کوچکتر هم براش میگیریم اما این اصلیهاش بود . دخترمون ۶ سالش تموم میشه و خلاصه کلی خانوم شده برای خودش .
دیگه تولدی - سالگردی - روز مادری چیزی نبود ؟.... بریم ؟
Fri 9 May 2008
کلمه ها
كلمه ها بر احسا سها و انديشه ها تاثير مي گذارند .
احسا سها بر افكار وكلمه ها مؤثرند .
انديشه ها بر كلمه ها و احساسها تاثير مي گذارند .
بگوييم : از اينكه وقت خود را در اختيار من گذاشتيد متشكرم .
نگوييم : ببخشيد كه مزاحمتان شدم .
بگوييم : در فرصت مناسب كنار شما خواهم بود .
نگوييم : گرفتارم .
بگوييم : راست مي گي؟ راستي؟
نگوييم : دروغ نگو .
بگوييم : خدا سلامتي بده .
نگوييم : خدا بد نده .
بگوييم : هديه براي شما .
نگوييم : قابل ندارد .
بگوييم : با تجربه شده .
نگوييم : شكست خورده .
بگوييم: قشنگ نيست .
نگوييم : زشت است .
بگوييم: خوب هستم .
نگوييم: بد نيست .
بگوييم : مناسب من نيست .
نگوييم : به درد من نمي خورد .
بگوييم : با اين كار چه لذتي مي بري؟
نگوييم : چرا اذيت مي كني؟
بگوييم : شاد و پر انرژي باشيد .
نگوييم : خسته نباشيد .
بگوييم: من .
نگوييم: اينجانب .
بگوييم: دوست ندارم .
نگوييم: متنفرم .
بگوييم: آسان نيست .
نگوييم: دشوار است .
بگوييم : بفرماييد .
نگوييم : در خدمت هستم .
بگوييم : خيلي راحت نبود .
نگوييم : جانم به لبم رسيد .
بگوييم : مسئله را خودم حل مي كنم .
نگوييم : مسئله ربطي به تو ندارد .
تلاش كنيد
تلاش كنيد همان گونه باشید كه مي گوييد.
تلاش كنيد همان گونه رفتار كنيد كه از ديگران انتظار داريد.
تلاش كنيد همان گونه رفتار كنيد كه گرفتار عذاب وجدان نشويد.
تلاش كنيد تا راست گويي و صداقت عادت شما شود.
تلاش كنيد هميشه دنبال يادگيري باشيد.
تلاش كنيد با پيدا كردن دوستان جديد دوستان قديمي را هم حفظ كنيد.
تلاش كنيد براي خوب كار كردن خوب هم استراحت كنيد.
تلاش كنيد هميشه براي اطرافيانتان جذاب باشيد.
تلاش كنيد اگر از كسي رنجيده ايد، با خود او صحبت كنيد، نه پشت سر او.
تلاش كنيد وقتي به موفقيتي مي رسيد، آنهايي كه در اين راه به شما كمك كرده اند را فراموش نكنيد.
تلاش كنيد تا عهدي شكسته نشود و اگر هم مي شكند ،شما نباشيد.
تلاش كنيد تا باور كنيد ديگران وظيفه اي در قبال شما ندارند و عامل سعادت يا شقاوت هر كس خود اوست.
تلاش كنيد قدردان لطف ديگران باشيد و با رفتار و گفتارتان آنها را از محبت پشيمان نكنيد.
تلاش كنيد به هر چيز آنقدر بها بدهيد كه استحقاقش را دارد.
تلاش كنيد دنيا را با زيبايي هايش ببينيد.
به قول ساروی کیجا این متن با ای میل به دستم رسیده و نمیدونم نویسنده اش کیه .
به قول خودم انقدر ازش خوشم اومد که حیفم اومد بقیه نخوننش !
Thu 1 May 2008
شانس و ...
من اصولا برای بچه ها خیلی ادا در میارم تا بخندن . کلی تفریحاتشون اینه که از من این اداها رو ببینن و بخندن . یک روز شادمهر دیگه خیلی از دست اداهای من خندیده بود گفت :
Mom, you are the best clown ever !!!I
من به روی خودم نیاوردم و گفتم بچه ام منظوری نداره دیگه . باور کنین یک ساعت هم نگذشته بود که امین نشست باهاش یک کاردستی درست کنه یک مقدار که کار پیش رفت خیلی شادمهر خوش به حالش شد و گفت
Dad , you are the best Architect ever
منو میگی !!!!![]()
۲- یازدهمین سالگرد ازدواجمون هم اومد و رفت و بر خلاف انتظار من امین یادش نرفته بود و برای من یک انگشتر با نگین یاقوت کبود و برلیان خرید
. من هم براش یک بلوز و دوتا شلوار خریدم . مامان یکی از دوستای تارا رو دیدم . خانم خوبیه و بعضی اوقات که میریم دنبال بچه ها می ایستیم و با هم حرف میزنیم . حرف سالگرد ازدواجمون شد و پرسید چی کادو گرفتن و بهش گفتم و گفت خیلی عالیه . گفتم آخه میدونی شوهر من حد وسط نداره یا یادش میره و هیچی یا اینکه میره طلا میخره . اما من بیشترش رو یادم میمونه ( البته تازگیها به کمک ریمایندر یاهو ) و همیشه هم یک کادوی متوسط میخرم . به هر حال این یازده سال با تمام مسائل و مشکلاتش و خوبیها و پیشرفتهاش سریع گذشت .سالگرد ازدواجمون مبارک
۳- آرتا هنوز گاهی یادش میاد که باید یک نی نی بیاد توی دلش و فیلش یاد هندوستان میکنه البته دیگه کار به گریه و زاری نمیشه . اما تازگیها هی میگه من میخوام همیشه با شما live کنم . وقتی بزرگ شدم و marry کردم و نی نی داشتم هم باز من با شما live میکنم و ما میگیم باشه ، حتما . حالا هر وقت یک چیزی ناراحتش میکنه و میخواد ما رو تهدید کنه میگه مامان اگه منو اذیت کنی باهات live نمیکنم ها !!! و من اومین هم زود میگیم باشه باشه ، اذیتت نمیکنیم با ما live کن .
دختره قرتی !![]()
Tue 29 Apr 2008
یک سایت خوب
یک بنیادی هست که مرکزش در تهرانه و در چند تا کشور هم شعبه داره . بچه هایی که خیلی نیاز مالی دارند رو شناسایی میکنه و توسط این سایت معرفی میکنه . اگه بخواهین ببینین چه جور بچه هایی توسطش معرفی میشن برین توی قسمت اتخاب مددجو که بالای صفحه مشخصه . تازه توی اونهایی که اونجا هستند یک لیست هست به اسم بچه های نیازمند کمک اضطراری که مریض هستند یا مشکلاتی دارند که زود باید بهشون رسید . با ۳۰ دلار در ماه میشه حمایت مالی یک بچه مدرسه ای یا با ۵۰ دلار میشه حمایت مالی یک بچه دانشگاهی رو بر عهده گرفت . توی ایران یادمه قبلا ماهی ۱۸ هزار تومن میگرفتند اما با این تورمی که توی ایران هست حتما رقمش فرق کرده . اگر هم کسی دلش نخواست به بچه ای کمک کنه دیدن سایتش بد نیست . اینکه یک عده دور هم جمع شدند و دارند این کارو میکنن خوشحال کننده است .
موفق باشین
Sun 27 Apr 2008
مدرسه و پرورش
الان ساعت سه بعد از ظهر روز یکشنبه است و ما برای شام منتظر دوستهای گلمون هستیم که وصفشون رو در پست قبلی نوشته بودم و درحالی که برنج رو خیس کردم و گوشت رو هم گذاشتم روی گاز بپزه و امین هم بچه ها رو برده بیرون بازی کنن ، من با کمال خونسردی نشتم به وبلاگ نوشتن .
یک مقدار زیادی هوا گرم شده و روحیه همه مردم بهتر شده . با توجه به بلند شدن روز وقت به گشت و گذار هم میرسه و این هم در روحیه ها موثره ، خدا رو شکر .
با دوستهامون که قبل تریها (!) وصفشون رو کردند دور هم بودیم . همونهایی که بچه ها شون راهنمائی و دبیرستان میرن و یک کم بعد از ما اومدند . یادمه اولش که اومده بودند به نظرم اومده بود مادره از اون وسواسی های درجه یکه . مدرسه پسرش چسبیده به خونه بود اما اجازه نمیداد خودش بره مدرسه * دخترش رو هم همینطور . از اون چیزهایی که توی ایران زیاد میشه دید که البته بیشترش به خاطر نا امنی محیط ایران هست .
اون شبی که دیدیمشون طبق معمول مامانه داشت شکایت میکرد که من اینجا مردم از کار و شوهرم نیست و من خسته شدم و غیره . بعد گفت البته من یک چیزی اینجا بدست آوردم که فکر نمیکردم ده سال دیگه هم توی ایران بدست بیارم . من خیلی تعجب کردم و پرسیدم چی ؟ گفت اسقلال بچه هام رو . گفت دخترم دیگه با دوستاش میره مدرسه . پسرم رو که میرسونم مدرسه حق ندارم دم در مدرسه پیاده اش کنم و باید یکی دوتا کوچه نرسیده به مدرسه پیاده کنم . وقتی خونه هستند دیگه کاری به کار من ندارند . هر وقت گشنه شون میشه خودشون میرن سر یخچال یک چیزی برمیدارن میخورن . پسرم بسته پاپ کورن رو خودش میگذاره توی مایکرو درست میکنه و میخوره . میگفت با اینکه من خودم اینها رو به خودم وابسته کرده بودم اما الان از این استقلالشون دارم لذت میبرم . انگار یک باری از دوشم برداشته شده باشه . اینجا چدر به بچه ها شخصیت میدن و اونها رو مستقل بار میارن . توی مدرسه های اینجا به پرورش بیشتر از آموزش اهمین میدن ، درست نقط مقابل ایران .
کاملا با نظرش موافقم . پرورش شخصیت بچه ها اینجا بسیار براشون مهمه و بچه خوب و با نظم و اجتماعی رو به بچه ای تک بعدی فقط درس خون ترجیح میدن .
* این کار اینجا خیلی مرسومه و از طرف مدرسه هم بچه های (فکر کنم ) بالای کلاس چهارم ابتدایی اجازه دارند بدون بزرگتر برن مدرسه . خیابونها هم خیلی امنه و بیشتر چهار راهها چراغ داره و اطراف مدرسه ها هم چهار راههای بدون چراغ یک کسی رو داره که وقتی بچه ای رو میبینه با تابلوی ایست ماشینها رو نگه میداره تا بچه ها رد بشن .
پ.ن. بدون رابط (!) یک کار اداری توی ایران داشتم و برای همین تا ساعت یک شب بیدار موندم تا ببینم تلفنی میتونم اطلاعی بگیرم یا نه . وقتی تلفن زدم صدا خیلی خوب نبود و برای همین از کارمند مربوطه عذرخواهی کردم و گفتم ببخشید صدا برای این خرابه که من از ایران تماس نمیگیرم . آقا یک سر ذوقی اومد . کجا هستین ؟ اوضاع چطوره ؟ اونجا ساعت چنده ؟ گفتم ساعت یک شبه .گفت هه هه ما اینجا ساعتمون نه صبحه
. حالا اصلا فهمیدم که کارم به این قسمت مربوط نیست و لطف کرد شماره کسی که میتونستم ازش اطلاعات بگیرم رو داد اما مگه میگذاره قطع کنم !! به امین میگم بیچاره فکر کنم برای اولین بار بود که کسی از خارج از ایران باهاش تماس میگرفت . طفلکی ![]()
Thu 24 Apr 2008
تبلیغ و ...
کلاس ورزش همراه با رژیم مختصری که گرفتم معرکه بود . احساس مانکن بودن بهم دست داده
نه اینکه خبری باشه اما از خالت خمرگی در اومدم و از وزنم راضی هستم . همه توی شرکت فهمیدند که وزن کم کردم و طرفدار کلاس ورزشم شدند . جدا برای خودم هم جالبه نیم ساعت ورزش در روز ، دو تا سه بار در هفته . نه عرق بکنی و نه به نفس نفس بیفتی ، هر دفعه حدود ۳۰۰ کالری بسوزونی و وزنت درست از قسمتهای چاق بدنت کم بشه نه اینکه زیر چشمات گود بیفته اما شکمت قلنبه بزنه جلو و عقب هم نره . بیخود نیست این کلاس ورزشم در طی ۶ سال ۱۰،۰۰۰ شعبه در دنیا باز کرده . خب دیگه تبلیغ بسه.
حرف تبلیغ شد . یادمه وقتی دانشجو بودم با پسر دائیم که گرافیست هست در مورد کار گرافیک و تبلیغ حرف میزدیم اون گفت توی ایران تبلیغ به شکل آمریکایی ممنوعه . پرسیدم تبلیغ آمریکایی یعنی چی ؟ گفت یعنی تبلیغی که توش مردم رو زور کنن به خرید چیزی ! من که اون موقع زیاد چیزی نفهمیدم اما الان میفهمم یعنی چی .
مثلا تبلیغه میاد که در مورد یک کارد برقی میخواد تبلیغ کنه . خب کارد برقی خوبه کار باهاش راحته اما مگه همینها است ؟ یک ساندویچ میسازن به ارتفاع ۴۰ سانتی متر . ده تا لایه نون و گوشت و کاهو و غیره رو همنجور چیده رو هم رفته بالا ( حالا کی میخواد اینو بخوره خدا میدونه ) بعد میگه خب شما اینو چه جوری میخواین نصف کنین ؟!!! خب آدم عاقل اینو از ارتفاع نصف میکنه دیگه اما اینا یک کار کند (این کند رو باید ببینین که چی میگم ) برمدارن میگذارن بالای این ساندویچ که عرضش رو نصف کنن و گند میزنن به هر چی ساندویچه بعد دوباره همون ساندویچ رو نشون میده و کارد برقی رو میگذارن روش عین ماه بریده میشه میره پایین . دهن ادم باز میمونه اما اصلا خب این چه کاری بود مگه مرض داریم این کارو بکنیم . بعد یک تیکه نون برمیداره از این نون های اسلایسی که میشه گذاشت توی تستر .میگه شما میتونین ضخامت اینو با کارد معمولی نصف کنین ؟ طبق معمول هم یک هنرپیشه کنارشه و دهنش باز میمونه که نه !! بعد کارد برقی رو برمیداره و زرت نصفش میکنه اون یکی هم با دهن باز میگه وای عجب چیز فوق العاده ای . بابا کی نون به اون نازکی رو نصف میکنه ؟ بعد اون اولیه میگه دیدین این کارد چقدر خوبه ؟ خب همین الان تمام کاردهاتون رو بندازین دور و به ما تلفن بزنین و از این کاردها سفارش بدین . حالا وقتی دارم اینو مینویسم به نظر میاد خب این که مهم نیست اما وقتی دارین تلویزیون رو میبینین یک جورهای غلغلک میشین که از اونا بخرین . به این میگن جادوی تلویزیون .
پ.ن. کاملا بی ربط : توی این مدت اینجا بودن خیلی دوست پیدا کردیم اما فقط یک خانواده بودن که هم بچه شون همسن تاراست و با بچه ها جوره ، هم خودشون از نظر فکری به ما نزدیکند و هم ارتباطمون کم کم صمیمی تر شد . حالا اونا دارن میرن ایران برای همیشه . ۵-۶ سال موندن اینجا و به دلیل تنهایی و دوری از فامیل تصمیم گرفتند برگردند . امیدوارم صلاحشون در تصمیمشون باشه اما من احساس تنهایی بیشتری کردم از وقتی فهمیدم تصمیمشون قطعی شده و دارن وسایلشون رو جمع و جور میکنن .
پ.ن. بی ربط تر . چند وقته آرتا حال نداره . هی بهانه میگیره . بردمش دکتر اما چیزی تشخیص نداده . الان هم چند روزه تب داره . آزمایش ادرار داده که شاید عفونت ادراری داشته باشه اما نمیدونم نتیجه آزمایش کی معلوم میشه . کلی حالم گرفته است . از اون طرف هم کارم زیاده و اجازه نفس کشیدن بهم نمیدن . اه اعصابم خورده .
Mon 21 Apr 2008
توضیحی برای نوشته قبلی
از همه کامنتهاتون ممنونم
