تبليغاتX
خاطرات خانواده

Fri 11 Apr 2008

بدون عنوان

من عاشق نقاشی های شادمهرم ( تازه قربون دست و پای بلوریش هم میرم ، چیه ؟   )

توی ایران هر کس نقاشی های شادمهر رو میدید میگفت به به این بچه هم حتما مثل پدر و مادرش آرشیتکت میشه ، آفرین بهش .

اینجا چند تا از نقاشی هاش رو بردم توی شرکت و به در و دیوار قسمت خودم زدم . هر کس دیده خیلی تحسینش کرده و بعد اضافه کرده مواظب باشین یک وقت آرشیتکت نشه .

اینی که گفتم خیلی جدیه واقعا شوخی توش نبود . نمیدونم چه برداشتی از این دوتا برخورد دارین اما توش برای من کلی درده . چیزی که هیچ وقت قبل از این که بیام اینجا بهش فکر نکرده بودم . با چند تا از همکارهام که مدتهای زیادیه اینجا هستند در این مورد صحبت کردم اونا نظرشون این بود که توی هیچ کشوری در دنیا آرشیتکتها این قدر دست پایین گرفته نمیشن که اینجا میشن . یکیشون همونیه که روس هست و مدتها توی اسرائیل بود . یکیشون ایتالیایی هست و خب چند تا کشور رو دیدن هر دوشون میگفتن که اینجا ارزش و اعتباری که همکارهای ما توی کشورهای دیگه دارن رو ندارن . درامدشون هم به اندازه جاهای دیگه بالا نیست .البته این داستان فقط مال رشته ما نیست اما  هیچ وقت فکر نمیکردم که مثلا پزشکی که توی ایران از نظر احترام و درآمد از خیلیها بهتر بوده بیاد اینجا و با حسرت از درآمد لیسانسهای بهداشت حرف بزنه من نمیدونم باورتون میشه یا نه اما من واقعا دکتری رو دیدم که رفته بود لیسانس بهداشت گرفته بود و با اون مدرک کار میکرد . دکتر متخصص داخلی رو دیدم که تمام تلاشش رو کرد (و آخر هم توی مصاحبه رد شد ) که بتونه به عنوان دکتر خانوادگی مشغول به کار بشه .  آرشیتکتی که رفته دانشگاه و کامپیوتر خونده تا بتونه کار خوب بگیره (این مربوط به زمانی هست که اوضاع کار خیلی بد بود ) . در کل برداشت من از کسانی که اومدن اینجا اینه که مهندسهای کامپیوتر ایران نسبتا راضی هستند و شاید درآمدشون مساوی یا بهتر از ایران باشه .

چیزی که مسلمه اینه که درآمد اینجا رو دارم با خودش مقایسه میکنم و ایران رو با خودش . توی پست قبلیم نوشته بودم که ماها میتونیم شونصد سال سابقه کارمون رو پر کنیم و امتحان بدیم تا رجیستر بشیم . بعد چی میشه ؟ حق عضویتمون در سازمان آرشیتکتهای انتاریو از سالی ۱۵۰ دلار میشه ۷۰۰ دلار . به قول یک بنده خدایی احتمالا درآمدمون به اندازه سالی ۷۰۰ دلار زیاد نمیشه !!! یک مقدار غیر قابل باوره برای کسی که از دور میبنیه اما ما داریم به همین نتیجه میرسیم . واقعیتش اینه که من و امین  مجبور شدیم خیلی پول خرج کنیم * و درس بخونیم و امتحان بدیم تا بتونیم امتحانهای نظام مهندسی ایران رو بدیم و رتبه سه و بعد رتبه دو رو بدست بیاریم اما در مرحله اول بعد از گذروندن رتبه سه شاید با دوتا کار نظارتمون تمام مخارجمون برگشت و بعد از اون درامد برامون آورد .

حتی نمیدونم کدومش درسته ؟

هر کس میاد اینجا خودشو رو برای یک افت آماده کرده . کار من و امین اصلا اونی نیست که ما توی ایران انجام میدادیم **و از اینکه افت کردیم زجر نمیکشیم . اما وقتی کسانی رو میبینیم که مثلا ۸ سال یا ده ساله اینجا هستند یک مقدار توی ذوقمون میخوره راستش رو بخواهین اینهایی که الان دارم میبینم اونی نیستن که من دلم بخواد ده سال دیگه باشم .

اینجا به نتیجه اخلاقی ای میرسیم که : بر پدرشون لعنت ***

 

  * باید تمام وامهای تحصیلیمون رو تسویه میکردیم و هزینه امتحان و هزینه عضو شدن در نظام مهندسی رو میدادیم . یادم نیست چقدر هزینه کردیم اما در زمان خودش برای ما هزینه سنگینی بود .

**بازم مهندسهای کامپوتر اینجا یک استثنا هستند با توجه به اینکه کار برنامه نویسی توی ایران و اینجا یکیه اونها این افت رو نمیکنن .حتی من لیسانسیهای علوم مثل ریاضی یا فیزیک رو دیدم که دارن کار IT میکنن و چون کار رو به صورت پروژه ای میگیرن هم دستمزد بالایی میگیرن هم سر مالیات دادن خیلی بهتر از ما حقوق به گیرها از زیرش در میرن .

*** خیلی جدی بود  .

نوشته شده توسط مهسا در 11:23 PM |  لینک ثابت   • 

Mon 31 Mar 2008

زمستون و بهار

زمستون قانونا تموم شده اما خب اینجا هنوز یک کمی ادامه داره . نمیدونم چرا کرختی زمستون هنوز ادامه داره . شاید به خاطر نوع کارمه که داره تهوع آور میشه . ظاهرا خانم رئیس با من خیلی خوبه اما به هر حال اعصاب خورد کنه . یک خانمی رو استخدام کرد بعد از سه روز یارو انصراف داد و نیومد سر کار ، دیگه ببینین چه روحیه خوبی من دارم !!! دست به دامن رئیس قدیمیم شدم که برگردم اما متاسفانه اونا هنوز پروژه جدید رو شروع نکردند اما به من گفت به محض اینکه پروژه برسه برت میگردونیم . دست به دعا برداشتم این پروژه رو بگیرند .

بچه ها خوبند و هر روز بیشتر از روز قبل کلمات انگلیسی رو قاطی فارسی حرف زدنشون میکنن . با توجه به اینکه انگلیسیشون جا افتاده دیگه کم کم وقتشه که اموزش زبان فارسی رو براشون شروع کنیم .

در مورد اون نوشه قبلی بگم که من این داستان رو خیلی وقت پیش از زبون مامانم شنیده بودم اما وقتی به صورت مکتوب برام رسید خواستم بگذارم اینجا که همه بخونن . در همین مورد یک قضیه ای برای خودم اینجا اتفاق افتاده که میخوام بنویسم :

از شرکت زود در اومدم که برم مغازه اسباب بازی فروشی toys r us  که یک چیزهای برای بچه ها بخرم . مثلا نیم ساعت وقت گذاشته بودم و باید توی همین نیم ساعت هم اون چیزهایی رو که میخواستم پیدا میکردم و هم میرفتم صندوق پولشو میدادم و بعد به سرعت خودم رو میرسموندم دی کر بچه ها . مغازه هم که کلی بزرگه تا یک چیزی برای شادمهر پیدا کنم و یک برای آرتا یک مقدار وقت گرفت . بعد رفتم دم صندوق و دیدم وای سر تا ته همش یک صندوق دار داره کار میکنه و سه تا خانواده هم توی صف هستند و من میشم چهارمی و دیدم ای وای حالا کلی طول میکشه رفتم جلو و خیلی آروم به صندوق دار گفتم فقط همین صندوق بازه ؟ گفت آره گفتم ببین چند نفر توی صف هستند . با شرمندگی یک جوری رفتار کرد که چکار کنم . ناچار رفتم توی صف ایستادم . چند لحظه بعد یک آقایی که به قول اینجا ییها سفید بود (قیافه اش به هندی و چینی و ایرانی و سرخپوست و ... نمیخورد !! ) اومد پشت سر من و گفت فقط همین یک صندوق بازه ؟ گفتم آره . یکهو صداش رو بلند کرد و از همونجا با لحن خیلی محکمی به صندوق دار گفت خانم بگو یک صندوق دیگه رو باز کنن تا ما مجبور نشیم تمام روز توی صف بایستیم . دختره صندوق داره مثل موش جمع شد و در جا تلفن زد و یک نقر دیگه اومد یک صندوق باز کرد و من رو صدا کرد که از شما به بعد بیاین اینجا و من کارم به سرعت انجام شد .

دوتا نتیجه میگیریم :

حق گرفتنیه نه دادنی

همیشه یادمون باشه حضرت علی گفته من از مظلوم به اندازه ظالم متنفرم . شاید دلیلش این باشه که اگه مظلوم نباشه ، ظالمی وجود نداره .

این یکی نتیجه نیست توصیه است . صداتون رو برای ناحقی بلند کنین . من خودم از این موضوع تا حالا خیلی خوردم اما حداقل وقتی این کارو کردم پیش وجدان خودم سر بلند بودم .

 خوش باشین

نوشته شده توسط مهسا در 9:50 PM |  لینک ثابت   • 

Sun 30 Mar 2008

اندر احوال ما !!

برای بیدار شدن از خواب زمستانی فعلا اینو که توسط ای میل به دستم رسیده و نمیدونم نویسنده اش کیه داشته باشین تا بعد :


 

اندر احوال ما !! 

در رادیو، مصاحبه ای پخش می شد راجع به مبازره با بدحجابی مردان و زنان! مشخص است که همه موافق بودند و حمایت می کردند. تا
 بالاخره نوبت مردی رسید که در این جریانات گرفتار آمده بود و به جرم بدحجابی ماشینش برای چند روز توقیف بود (برای گرفتن خلافی و
 پرداخت جریمه ها و اجاره پارکینگ و ...). وی تنها جمله ای که گفت این بود که "لطفاً کاری کنید که ماشین ها را بتوان زودتر بازپس گرفت.
 چون ما ماشین ها را احتیاج داریم"!


یاد حکایتی قدیمی افتادم اندر باب ظلم پذیری مردم ما که (یکی از روایتهای) آن را اینجا با کمی سانسور می خوانیم:



می گویند در روزگارهای قدیم، شاهی بود که وزیر دانشمندی داشت. هزینه دربار زیاد بود و وزیر پیشنهاد افزایش مالیاتها را داد. شاه می

 ترسید که چنین کاری موجب شورش مردم شود. اما وزیر معتقد بود که مردم اهل شورش نیستند. برای اثبات ادعا آزمایشی ترتیب داده
 شد.


گفتند هرکس که از دروازه های شهر عبور می کند، باید یک سکه طلا پرداخت کند.


خبری نشد. مردم می پرداختند و می رفتند.


تعداد سکه ها را به دو سکه، سه سکه و در نهایت ده سکه افزایش دادند.


خبری نشد. مردم همچنان می پرداختند و میرفتند.



تصمیم گرفتند آزمایش را تغییر دهند. گفتند کسانی بر دروازه بایستند و هر کسی که از دروازه می گذشت، یک بار مورد تجاوز قرار بگیرد.


شاه و وزیر منتظر نتیجه بودند اما باز هم صدای اعتراضی بلند نشد. تا این که سربازان روزی گفتند: اعلیحضرتا! مردی به شکایت آمده است!

 شاه و وزیر با هیجان گفتند مرد را بیاورید. مرد آمد. با لکنت و سختی گفت:

" اعلللی حضرتتتتا! خواستم تقاضا کننننم تعداد تجاوز کنندگان در ددددروازه ها را افزایش ددددهید تا مردم اینگوننننننه در صفهای طویللللللل

 ناسیتندددد"!

***


راست می گویند که افسانه های هر ملتی از واقعیت های تاریخی آن ملت واقعی ترند!


نوشته شده توسط مهسا در 11:10 PM |  لینک ثابت   • 

Fri 28 Mar 2008

خواب زمستانی

باید از خواب زمستونی بیدار بشم ...
نوشته شده توسط مهسا در 11:4 AM |  لینک ثابت   •