تبليغاتX
خاطرات خانواده

Wed 19 Mar 2008

عید

مراسم چهارشنبه سوری توی میدون نزدیک خونمون برگزار شد . مراسم بدی نبود . به غیر از آتیش بازی آخرش ربطی به چهارشنبه سوری نداشت بیشتر بزن و برقص بود که البته بر همگان واضح و مبرهن است که بعد از این زمستون طولانی و روزهای کار پشت کار چقدر مفرح ذات بود .

- نمیدونم آدم باید چه احساسی داشته باشه . اولش خندیدیم اما بعد تو فکر فرو رفتیم وقتی آرتا هی گفت من تخم مرغ شکلاتی میخوام و دیگه کفری شدم و گفتم تخم مرغم کجا بود ؟ و بچه هیچی از این حرفم نفهمید و گفت توی مغازه !!! متوجه شدیم که اصلا معنی " کجا بود " رو نفهمید.

میدونم اینا چیزهای غیر قابل انکاری هست . چند وقت پیش با دوستامون دور هم بودیم من شروع کردم یک سری جوک گفتن (تازه برام یک ای میل جوک رسیده بود ) بچه یکی از دوستان که الان ۸ ساله اینجاست و البته فارسی رو خیلی سلیس حرف میزنه و مشکلی هم با زبان نداره چند تاش رو نفهمید چون پس زمینه اش رو نداشت . نمیشه آدم کوله بار سفر رو ببنده و چیزی جا نگذاره . امکان نداره . خیلی چیزها خواه نا خواه جا میمونه . به قول یک بزرگی : بر پدرشون لعنت . ( یک بزرگی ؟!!!)

- خدا رو شکر یکی از فامیلهامون از ایران اومده . فامیل نزدیکی نیست اما از اونهایی هست که ارتباطمون باهاش بیشتر از فامیلهای نزدیکمونه . برای شب بعد از عید دعوتش کردیم که عید بازی کنیم چرا شب عید نه ؟ برای اینکه فردا شب دیگه لازم نیست زود بخوابیم و فرداش تعطیله اما امشب نه . در ضمن عمو نوروز هم امروز رفت وظیفه اش رو انجام داد و عروسک حیوون خرید . یک گاو برای شادمهر و یک اسب آبی برای آرتا . خودم هم هوس کرده بودم اما فکر نمیکنم عمو نوروز از این معرفتها داشته باشه که چیزی برام بیاره *

- مدارک عضویتم در انجمن آرشیتکتهای انتاریو رو فرستادم . حالا باید بدوم تا ساعتهای کاریم هی پر بشه و بتونم امتحانها رو یکی بعد از دیگری بدم تا شاید اگه خیلی همت کنم شونصد سال دیگه رجیستر بشم . حالا بعدش چی ؟ نمیدونم واقعا نمیدونم چه فرقی میکنه .

- این ساعتها رو که به ساعت تابستونی برگردوندند خیلی خوبه . وقتی از شرکت میایم بیرون یک خورشید اساسی توی آسمون میبینیم و احساس نمیکنیم که تمام روز سر کار بودیم . دیگه واقعا عیدتون مبارک . تا بعد از سال نو نمیام .

* یکهو فامیلمون زنگ زد که مریض شده و نمیاد . ما هم دیدیم چرا مراسم رو یک شب عقب بندازیم و امشب که شب سال تحویله سفره هفت سین رو چیدیم و عکس گرفتیم و عیدی بچه ها رو دادیم . خوشبختانه عمو نوروز هم کمال با معرفت گری (!) رو به خرج داد و یک عطر خیلی خوب برام آورد . این بود انشای من در مورد عید ما . همگی شاد و موفق باشید

نوشته شده توسط مهسا در 9:49 PM |  لینک ثابت   • 

Sat 15 Mar 2008

بوی نوروز

امروز بعد از دو سال بوی نوروز رو احساس کردم . با گل سنبل توی خونمون و خرید از بازار نوروزی ، شیرینی نخودچی و ماهی قرمز ...

پارسال رو یادمه که این وقت در حال کما بودیم و فقط به لطف همسایه عزیزمون که برامون ماهی آورد پاشدیم و هفت سین چیدیم *. اماامسال انقدر حالشو داشتیم که  به یک بازار نوروزی سر بزنیم . بد نبود . چیزهایی که برای نوروز احتیاج داشتیم خریدیم . چند روز پیش هم با بچه ها در مورد عمو نوروز حرف میزدیم که براتون کادو میاره . بهشون گفتم این دفعه از عمو نوروز بخواهیم که براتون از این عروسکها حیوونی نرم ( stuffed animal ) بیاره . آرتا گفت آهان پس عمو نوروز ( pet store ) هست ؟  . براش توضیح دادیم که عمو نوروز مشابه سانتا برای بچه های ایرانی هست و چون اونا خیلی شانس دارن ( و شاید ما خیلی بد شانس هستیم ) اونا هم سانتا کادو میگیرن و هم از عمو نوروز (دور از جونشون چی میگن ... توبره و اخور ؟ )

بازار نوروزی بد نبود . مایحتاج نوروز بود و غیره . همراه با تبلیغ برای عده زیادی از مشاوران املاک و مشابه اونها . یک دی جی اورده بودند و یک مسابقه رقص برگزار کردند برای بزرگترها و یکی هم برای بچه ها . در میان تعجب شدید ما شادمهر هم برای مسابقه رقص بچه ها داوطلب شد (آرتا که معلومه رو شاخش بود ) و وقتی به دور دوم راه پیدا نکردند شادمهر یک کم لب و لوچه اش آویزون شد و آرتا نتونست این شکست رو راحت قبول کنه و زد زیر گریه . خیلی طول کشید تا آرومش کردیم اما به شدت از این مساله ناراحت شد .

سال نوی همگی مبارک .

* متاسفانه همسایه های عزیزمون به زودی از این شهر میرند و ازشون دور میشیم. 

پ.ن. خیلی بی ربط : نتایج انتخاباتتون مبارک . خدا آخر و عاقبت اونهایی که توی وطن هستند رو به خیر کنه .

نوشته شده توسط مهسا در 11:7 PM |  لینک ثابت   • 

Sun 9 Mar 2008

باز هم 30 سالگی و ...

- من وقتی برای اولین بار مقاله پایین رو خوندم در بهت عظیمی فرو رفتم . به هیچ وجه همچین چیزی رو در مورد خودم یادم نیومد . من که به بحران ۴۰ سالگی نزدیکم ، سی سالگیم کی بود ؟ چرا هیچی ازش یادم نمیاد . با یک حساب دو دوتا چهار تا دیدم وقتی سی سالم شده بود ، شادمهر رو داشتم و آرتا رو باردار بودم و احتمالا دوره مریضی طولانی و سخت شادمهر بود یا یک کم بعد از اون .  با هزار تا مشکل و هزار تا سرکوفت برای آوردن بچه دوم . اصلا توی حالی نبودم که بخوام به سن خودم فکر کنم . خوب یا بد اصلا نفهمیدم کی سی سالم شد . باید به فکر بحران ۴۰ سالگیم باشم که خیلی ترسناک تره !

- هفته بسیار بد و وحشتناکی رو گذروندم . تقریبا هر شب مجبور شدم کار بیارم خونه و انجام بدم . اگه اشتباه نکنم حدود ۶ ساعت اضافه کاری داشتم . ظاهرا ۶ ساعت زیاد نیست اما با توجه به نوع زندگی ما و با بچه ها ... بسیار خسته کننده بود . همش هم به خاطر اینه که سرپرست گروه قبلیم برای دوباره کار پیش اومده و سرپرست جدیدم باهاش همکاری نکرده که من ساعت کاریم رو بین این دوتا کار تقسیم کنم ، بهش گفته من مهسا رو تمام وقت لازم دارم . مثل همیشه هم در جنگ روسا ، اونی که باید له بشه یک مرئوسه ، اینم از این .

- بازم رفتیم اونتاریو ساینس سنتر برای دیدن فیلم سه بعدی . چه سینمای بزرگی و چه فیلم  قشنگی . اول فیلم یک سری توضیح مبسوط در مورد سیستم سینما میدادن و بعد فیلم شروع شد . اسمش بود   Deep sea  که همونجور که از اسمش معلومه در مورد زندگی زیر آب بود . بچه ها که جای خود دارند من هم دهنم باز مونده بود از فیلمش انقدر که جالب و باور نکردنی بود. از همه بهتر صدای روی فیلم جانی دپ عزیز بود ، به به !!!! تجربه بسیار جالبی بود . بعد رفتیم سالن علوم فضایی که ظاهرا هفته پیشش توسط انوشه انصاری افتتاح شده بود . هفته پیش عکس انوشه انصاری رو توی روزنامه ایرانی دیده بودم که اومده بود تورنتو و به امین میگفتم حقش بود روی بازوی لباس فضا نوردیش پرچم ایران بود نه آمریکا (ظاهرا ناسا اجازه نداده بود پرچم ایران روی لباسش باشه ) این اینهمه پول داده بود . امین میگفت آخه ایران بوده دیگه ، اگه افغانستان بود اجازه میدادن . اما وقتی رفتیم توی سالن علوم فضایی دیدیم که عکس بزرگ انوشه انصاری رو زدند که خودش امضا کرده و زیرش هم نوشتند اولین ایرانی در فضا و من یک کم حالم بهتر شد .

- چیزهای جالبی بعضی وقتها توی ردیابی کسانی که اومدند توی وبلاگم میبینم . مثلا طرف سرچ کرده اتوی مو و رسیده به وبلاگم ! یا الپتیکال . جالبه .

- یک چیز دیگه . توی نظر خواهی هام بعضی وقتها میبنیم یک نفر میاد و هر دفعه کامنت میگذاره و به هر حال اظهار محبت میکنه . بعد چند وقت پیداش نمیشه . یا نمیاد یا کامنت نمیگذاره . یکی در وبلاگش رو میبنده و تماس آدم باهاش قطع میشه . حالا گیرم که ای میل هر دوی این موارد رو داشته باشم . اگه کسی نخواد با دیگران تماس داشته باشه این فضولی محسوب نمیشه که من ای میل بزنم که کجایی چه میکنی ؟ نمیدونم به نظرم بهتره خودشون تصمیم بگیرن که میخوان تماس داشته باشن . راستش من چند تا خاطره بد در این مورد دارم . دلم نمیخواد پیگیر ارتباطم با کسی بیش  از حد متوسط باشم . به نظر من ارتباط باید دو طرفه باشه .

- این برف و سرمای اینجا هم وحشتناکه . امسال رو دومین زمستان پر برف تورنتو از زمان ثبت اطلاعات هوا دونستند . حالا این نظر مال اواسط زمستون بود  پس اگه کسی بگه تا الان رکورد شکسته شده عجیب نیست . جاتون پر دیروز یک طوفانی شد که نگو و نپرس . امیدوارم آخرین برف ... دیگه حداقل آخرین طوفان باشه . روزهایی که برف میاد من استرس زیادی برای رسیدن به دی کر بچه ها برای برداشتنشون تحمل میکنم برای اینکه رانندگیها خیلی آروم میشه و خیلی بیشتر از حالت عادی طول میکشه که برسم .

- یک جوریمه . نمیدونم چه جوری اما زیاد خوب نیستم .

پ.ن. اونهایی که خارج از ایران هستند که مشکلی در مورد باز کردن وبلاگها ندارند اما اونهایی که ایران هستند اگه فیل--تر شکن دارن یک سری به اینجا ( گفتنیها ) و مخصوصا زندگینامه نویسنده بزنن . من نقدی  در موردش ندارم اما شاید چیزی که حالم رو بدتر کرد همین باشه .

نوشته شده توسط مهسا در 9:5 PM |  لینک ثابت   • 

Fri 7 Mar 2008

ای که 30 سال رفت و در خوابی!

من هر چی گشتم ندیدم که سایت روزنامه همشهری بگه میتونین از مقلات من استفاده کنین یا نمیتونین . من هم فرض رو بر این گذاشتم که سکوت علامت رضاست !

مقاله اش یک کم طولانیه اما قشنگه .  با توجه به بدحالی خودم که  دوباره اومده سراغم نظر خودم رو الان نمیتونم بنویسم و میره تا دفعه بعد :

 
سعيد بي نياز:
روان‌شناسان رشد معتقدند که در بعضی سن‌های خاص همه انسان‌ها بحران‌های روانی را تجربه می‌کنند؛ یکی از اینها «بحران 30 سالگی» است.

دانشجوی رشته ادبیات بود اما انگار خیلی خوب توانسته بود بفهمد ویژگی‌های روان‌شناختی آدم‌های 30 ساله یک جورهایی به هم شبیه‌اند. می‌گفت: «توی اقوام و آشنا‌ها هر 30 ساله‌ای را که می‌بینم انگار یک جورهایی از نحوه جوانی‌اش پشیمان است؛ از ازدواجش می‌نالد، از انتخاب شغلش می‌نالد، از بچه‌دارشدن‌اش می‌نالد، دلش می‌خواهد از نو همه این انتخاب‌ها را عوض کند. اصلا انگار همه آدم‌های 30 ساله دارند به گذشته‌شان نگاه می‌کنند».

 آن موقع هنوز نمی‌دانستم که در روان‌شناسی رشد چیزی داریم به نام «بحران 30 سالگی»؛ بعدا فهمیدم دانشجوی رشته ادبیات،  این بحران را خوب کشف کرده بود!

تا وقتی که یک 2 خوشگل سمت چپ عدد دو رقمی سنت است، همه تو را به‌عنوان یک جوان رعنا می‌شناسند. اصلا انگار عبارت «بیست و...» حتی اگر به 9 ختم شود، استعاره‌ای از جوانی است. اما اگر هنوز 30 ساله نشده‌ای، تصور کن که روی کیک تولدت دیگر از آن «2» پرشر و شور خبری نیست. انگار عدد «30» استعاره ورود به دنیای بزرگسال‌هاست و خداحافظی از جوانی.

از استعاره‌ها که بگذریم، بیشتر تعریف‌های رسمی و غیررسمی، جوانی را بین 19 تا 30 سالگی می‌دانند. اگر شما 31 ساله باشید، دیگر نمی‌توانید در هیچ‌کدام از کنگره‌های هنری و ادبی مخصوص جوان‌ها شرکت کنید!

انگار با ورود به دهه چهارم عمر، دیگران هم دارند شما را به اجبار از دنیای جوان‌ها بیرون می‌اندازند. دیگر اگر همشهری جوان هم دست بگیری یک‌جور خاصی نگاهت می‌کنند؛ حالا شما هرچه می‌خواهی داد بزن که «بابا، جوانی به دل است!». خلاصه اینکه به قول آن بازیگر ماه رمضان، از هر طرف که به قضیه نگاه می‌کنیم، این سن یک جورهایی خاص است!

عبور از گذرگاه‌های دیگر
قبل از اینکه برویم سراغ 30 سالگی، بهتر است اول از بالا به گذرگاه‌های دیگر عمرمان هم نگاه کنیم. واژه گذرگاه یا دوره گذار، واژه مورد علاقه روان‌شناس‌هایی است که عمرشان را گذاشته‌اند روی مطالعه مرحله‌های عمر من و شما! یکی از این روان‌شناس‌های رشد - که با نظریه‌اش آمار همه سال‌های عمر را گرفته و پته بحران‌هایمان را ریخته روی آب - یک فرانکفورتی آرام به نام اریک اریکسون است.

به نظر او از موقعی که پرستار بخش زایمان بیمارستان می‌زند به پشتمان و گریه می‌کنیم تا موقعی که عمرمان را می‌دهیم به همدیگر(!)، از  8 مرحله جانانه عبور می‌کنیم.

تا اینجایش که من و شما هم می‌توانیم عمر آدم را تقسیم بندی کنیم اما اریکسون برای هر مرحله، یک تکلیف اصلی هم در نظر گرفت و اصرار داشت که اگر ما نتوانیم یا شرایط طوری باشد که  نتوانیم تکالیف‌مان را حل کنیم، نمی‌توانیم با موفقیت برویم مرحله بعد و «گیم‌آور» می‌شویم. البته نرفتن به مرحله بعدی زندگی، متاسفانه مثل بازی‌های رایانه‌ای، «بازی» نیست و عبورنکردن همانا و بیماری‌های روان‌شناختی همان!

اریکسون می‌گفت ما از 2 سالگی تکلیفمان این است که به دور و بری‌ها‌یمان اعتماد کنیم؛ بنابراين اگر شرایط جوری بود که حس اعتماد را در ما به وجود آورد ما به مرحله دوم می‌رویم.

در مرحله دوم (از 2 تا 3 سالگی) تکلیف دیگران این است که کاری کنند که به جای اینکه نسبت به توانایی‌های اولیه خودمان (مثل نظافت شخصی) تردید داشته باشیم، خودمختار و مستقل بار بیاییم. در مرحله سوم که همان سال‌های شیرین پیش دبستانی است، ما باید به جای احساس گناه کردن از انجام اعمال، حس ابتکار را در خود رشد دهیم (یا بهتر است بگویم دیگران حس ابتکار را در ما رشد دهند!).

مرحله چهارم از 5 تا 13 سالگی است و ما در کنار همسالان‌مان سعی می‌کنیم که به جای احساس حقارت، سختکوش باشیم. در مرحله پنجم که همزمان با سال‌های نوجوانی و اوایل جوانی است، ما به یک تعریف از خودمان و جهان‌بینی خودمان دست پیدا می‌کنیم؛ یعنی اینکه هویت خودمان را می‌شناسیم.

در سال‌های 21 تا 40 سالگی که اریکسون به آنها سال‌های اول بزرگسالی می‌گوید ما باید به جای منزوی‌شدن و درخودماندن با فرایندهایی مثل ازدواج ، شغل‌یابی و صمیمیت با دیگران را تجربه کنیم.

در مرحله هفتم که از 40 تا 60 سالگی را در بر می‌گیرد، ما نسل بعد از خودمان را تربیت می‌کنیم و بالاخره در سال‌های بعد از 60 سالگی ما به گذشته نگاه می‌کنیم و اگر از این مراحل راضی بودیم، احساس انسجام و اگر نه احساس نومیدی می‌کنیم.

 همین الان به کسانی که می‌گویند این مراحل را یک روان‌شناس غربی گفته و به درد فرهنگ ما نمی‌خورد، عرض کنیم که تحقیقات نشان داده مراحلی که اریکسون گفته است، دقیقا به همین ترتیب و توالی در تمام دنیا نمود پیدا می‌کند. در واقع فرهنگ‌ها ممکن است فقط شکل ظاهری نمود این مراحل را عوض کنند یا اینکه سن‌ها را کمی این طرف و آن طرف ببرند وگرنه در همه جای دنیا آدم‌ها از این 8 مرحله عبور می‌کنند.

در واقع برخلاف آنچه بیشتر مردم - مخصوصا کم سن و سال‌تر‌ها - فکر می‌کنند، رشد روانی ما هیچ وقت متوقف نمی‌شود و همیشه جایی برای تغییر یا برعکس درجازدن وجود دارد. ما همیشه و در همه سنین داریم از گذرگاه‌هایی عبور می‌کنیم که هرکدام احتیاج به مهارت جدیدی در پیش‌بردن زندگی دارند.

بحران در سال‌های رند
همان طور که خواندید، اریکسون بنده خدا، اسمی هم از 30 سالگی و بحران و این جور حرف‌ها در نظریه‌اش نیاورد. «بحران 30 سالگی» دستپخت یک روان‌شناس رشد دیگر به نام دانیل لوینسون است که به اندازه اریکسون جاه طلب نبود که بخواهد همه عمر آدمی را مطالعه کند.

او تمرکزش را گذاشت روی بزرگسالی و ته و توی همه مرحله‌های بزرگسالی تا آخر عمر را درآورد و ریخت توی کتاب‌ها و مقاله‌هایش. جناب لوینسون فهمید دو سه تا از این عددهای رند، بحرانی هستند. او برای اولین بار اصطلاحات «بحران 30 سالگی»، «بحران 40 سالگی» و بحران «50 سالگی» را معرفی کرد. یادتان باشد که به نظر لوینسون این سن‌ها مطلق نیستند؛ برای همین او جلوي 30 سالگی یک پرانتز باز کرده و نوشته از 28 تا 32 سالگی.

البته قبل از جناب لوینسون، در ادبیات کلاسیک خودمان فقط همین مصرع «ای که پنجاه رفت و در خوابی»، به خوبی ذهنیات یک بزرگسال بحران زده را نشان می‌دهد. غیر از این، یونگ مشهور به تجربه دریافته بود که «40 سالگی ظهر زندگی است» و فیلسوف مشهور، كركگارد در 30 سالگی، وقتی که نامزدش ترکش کرد، همه اندیشه‌های فلسفی‌اش به ذهنش آمدند.

30 سالگی آخر یک دهه پر تلاش است. توی این 10 سال جوان در به در به دنبال استقلال است. احتمالا چند سالش را گذاشته در دانشگاه درس بخواند و چندین و چند بار هم موقعیت‌های شغلی‌اش را عوض کرده است. اگر زندگی مشترکی را در اواسط همین دهه تشکیل داده، حالا دیگر به ثبات نسبی رسیده است وگرنه، لا اقل به عنوان یک مجرد، شخصیت و جهان‌بینی باثباتی دارد.

در واقع یک آدم 30 ساله بیشتر انتخاب‌های مهم زندگی‌اش مثل انتخاب یک رشته دانشگاهی، انتخاب یک شغل، انتخاب یک همسر و انتخاب یک جهان‌بینی مشخص را انجام داده است.

 او حالا بعد از این همه تب و تاب، بر می‌گردد به عقب نگاه می‌کند و انتخاب‌هایش را دوباره مرور می‌کند. آنها مثل شخصیت اول داستان «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» از خودشان می‌پرسند «آیا من از زندگی همین را می‌خواستم؟». همین مرور انتخاب‌ها که ما توی دو خط ناقابل از آن حرف می‌زنیم، برای یک نیمه جوان- نیمه بزرگسال 30 ساله، یک درگیری ذهنی گنده است.

اگر او حتی از یکی از انتخاب‌هایش پشیمان باشد، که این اتفاق بعید هم نیست، یک بحران تمام عیار رخ می‌دهد؛ بحرانی که در فردی ترین حالت موجب افسردگی و اضطراب می‌شود‌. البته معمول‌تر این است که این بحران به اختلاف‌های زناشویی و حتی تغییر شغل منجر شود. البته اگر فرد همه انتخاب‌هایش را دوست داشته باشد، به تعهدات‌اش عمل می‌کند و به راحتی از این مرحله عبور می‌کند.

یک روان‌شناس جالب دیگر به نام «راجر گود» بحران 30 سالگی را از آن طرف قضیه دیده است؛ به نظر او انسان‌ها ممکن است در اوایل دهه چهارم زندگی، در خودشان استعدادها، آرزوها، تمایلات و علاقه‌های تازه‌ای کشف کنند که تا این سن از آنها خبر نداشته‌اند. حالا این باخبر‌شدن از آن بی‌خبری30 ساله ممکن است فرد را افسرده کند، ممکن است هم به او یک احساس تازه‌شدن و خود را بیشتر شناختن بدهد.

رمزهای عبور از 30 سالگی

راستش را بخواهید، ما خودمان هم می‌دانیم که بیشتر مخاطب‌های مجله هنوز به 30 سالگی نرسیده‌اند؛ برای همین اول به آنها راه‌هایی پیشگیرانه را پیشنهاد می‌کنیم که اصلا به 30 سالگی که رسیدند ککشان هم نگزد!

1. در انتخاب‌های بزرگ زندگی وسواس به خرج دهید
خداییش خیلی ساده انگاری است که بشود توی یک پاراگراف این توصیه را شرح داد؛ آقا، خانم، قبل از اینکه به 30 سالگی برسی چند تا انتخاب خفن در زندگی‌ات داری؛ رشته دانشگاهی‌ات را بر اساس علاقه‌ها و توانایی‌هایت انتخاب کن؛ اگر شغلی پیدا کردی بعد از چند وقت کارت می‌گیرد و موقعیت‌های شغلی دیگری برایت جور می‌شود، در انتخاب بین این موقعیت‌ها دقت کن.

 مهم‌تر از همه اینکه شغل و تحصیل را می‌شود یک کاری‌اش کرد اما انتخاب یک شریک زندگی که می‌خواهد همه عمر با شما زیر یک سقف باشد کار ساده‌ای نیست. اگر حالا دست به یک خودکاوی عمیق نزنید و این انتخاب‌ها را درست انجام ندهید، به 30 و 40 و 50 که رسیدید، بحران پشت بحران است که خواهد آمد.

2. بدانید که «بحران 30 سالگی» طبیعی است
قدم اول دانستن این است که در همه دنیا، آدم‌های این سنی برمی‌گردند و به پشت سرشان نگاه عمیقی می‌اندازند. بعضی‌ها همین که این درگیری‌ها در ذهنشان زیاد شد، مضطرب می‌شوند که نکند چیزی‌شان است. نه آقا، نه خانم! شما سالمید؛ فقط دارید از یک تونل سنی عبور می‌کنید.

3. به بحران به شکل فرصت خود‌شناسی نگاه کنید
کلا ما در همه بحران‌های روحی مان - چه آنها که به سنمان مربوط هستند و چه آنها که به وسیله یک واقعه بزرگ زندگی مثل مرگ یک عزیز یا شکست عشقی به وجود می‌آیند - با خودمان بیشتر و نزدیک‌تر رو‌به‌رو می‌شویم.

 در این رو‌به‌رویی‌های نزدیک، ما بهتر می‌توانیم نگرش‌ها، ارزش‌ها، ضعف‌ها، توانایی‌ها و حسرت‌های خودمان را بشناسیم و از این خودشناسی در مراحل بعدی زندگی‌مان استفاده کنیم.

4. بین آسان‌گیری نسبت به گذشته و تغییر در آینده، تعادل ایجاد کنید
مسلما گفتن اینکه «با آسان‌گیری و بی‌خیالی به مهم‌ترین انتخاب‌های زندگی‌ات نگاه کن»، حرف درستی نیست. همه ما در زندگی‌مان لا اقل بخش کوچکی را داریم که تنها متعلق به خودمان است و تصمیمات در این بخش فقط و فقط برعهده خودمان است و حتی به نزدیک‌ترین کسانمان ربطی ندارد.

اما آن طرف قضیه ویژگی‌های خاص 30 سالگی است. اكثر 30 ساله‌ها در ایران ازدواج كرده‌اند و بعضي‌هايشان يك يا 2 بچه هم دارند. وقتی که پای یک انسان دیگر یا حتی بیشتر به میان می‌آید، تعهد و مسئولیت ما هم وسط کشیده می‌شود؛ اینجاست که باید میان خواسته‌های جدیدمان و انتخاب‌های گذشته تعادل ایجاد کنیم و طوری عمل کنیم که یک بحران دیگر به خاطر بدبخت‌کردن دیگران در40 سالگی به سراغمان نیاید!

 
     
  
 
نوشته شده توسط مهسا در 9:4 PM |  لینک ثابت   • 

Wed 5 Mar 2008

فقط در مورد لباس

یک فروشگاهی هست که من خیلی ازش لباس خریدم . نه اینکه لباسهاش چیز خاصی باشه اما مثلا متوسطش کاملا اندازه ام هست . نه تنگه نه گشاده نه آستینش بلنده نه کوتاهه . رفتم توی یک وبسایتش ببینم چیز جدیدی داره که یکهو نظر خواهیش باز شد  . گفتم نظر خواهیشون رو پر کنم . مثلا پرسیده بود چه جور لباسی دوست دارین و چه طرحهایی میپسندین و ...پرسید و پرسید و پرسید تا رسیدم به سوال آخر . به عقل هیچ کدومتون (و خودم ) هم نمیرسه سوال آخر چی بود

 دلتون میخواد کی گرمتون کنه

جوابهاش : ۱- برد پیت  ۲ - هالی بری ۳- جاستین تیمبرلک  ۴ - آنجلینا جولی

تر خدا آدم به کی درد دلش رو بگه . آخه سایت لباس ... چه ربطی داشت ؟

حالا شما کدوم جواب رو انتخاب میکنین ؟

 

نوشته شده توسط مهسا در 10:30 PM |  لینک ثابت   • 

Mon 3 Mar 2008

زورگویی

- بی زحمت نگین که لینک Bionicle  فیلتره که دیگه من هیچی دیگه ندارم در موردش بگم .

- یک لینک این کنار میبنین به اسم افکار . یک سری بزنین . اصل قضیه این نیست که من از نوشته هاش خوشم میاد ، اینه که ایشون توی هر نوشته یک یا چند کلمه رو به عنوان لغت هقته مطرح میکنه و معنیش رو میگه و در موردش توضیح میده . خدائیش خیلی ایده خوبیه . میدونین من چقدر انگیزه دارم هی این وبلاگ رو باز کنم تا کلمه جدید یاد بگیرم ؟ موفق باشی انار جان

- اما اصل قضیه این متن از آنتوان چخوف هست که تازگی با ای میل به دستم رسیده و خیلی ازش خوشم اومده :

همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم .
به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلي‌‌‌‌‌اِونا»! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟
- چهل روبل .
-نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد. شما دو ماه براي من كار كرديد .
- دو ماه و پنج روز
-دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب «كوليا»نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد. و سه تعطيلي… «يوليا واسيلي‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي صدايش درنمي‌‌‌آمد .
- سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را مي‌‌‌گذاريم كنار. «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا»بوديد فقط «وانيا »
و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشيد .
دوازده و هفت مي‌‌شود نوزده.
تفريق كنيد… آن مرخصي‌‌‌ها… آهان… چهل ويك‌‌روبل، درسته؟
چشم چپ«يوليا واسيلي‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌‌‌اش مي‌‌لرزيد. شروع كرد به سرفه كردن‌‌‌‌هاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت .
- و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد .
فنجان قديمي‌‌‌تر از اين حرف‌‌‌ها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسيدگي كنيم. موارد ديگر: بخاطر بي‌‌‌‌مبالاتي شما «كوليا » از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بي‌‌‌‌توجهيتان باعث شد كه كلفت خانه با كفش‌‌‌هاي «وانيا » فرار كند شما مي‌‌بايست چشم‌‌هايتان را خوب باز مي‌‌‌‌كرديد. براي اين كار مواجب خوبي مي‌‌‌گيريد .
پس پنج تا ديگر كم مي‌‌كنيم . …
در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد.
« يوليا واسيلي‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم
-امّا من يادداشت كرده‌‌‌ام .
- خيلي خوب شما، شايد …
- از چهل ويك بيست و هفتا برداريم، چهارده تا باقي مي‌‌‌ماند .
چشم‌‌‌هايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق مي‌‌‌درخشيد. طفلك بيچاره !
-من فقط مقدار كمي گرفتم .
در حالي كه صدايش مي‌‌‌لرزيد ادامه داد:
من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بيشتر .
- ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، مي‌‌‌كنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا … يكي و يكي .
يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت .
به آهستگي گفت: متشكّرم
جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق .
پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟
- به خاطر پول.
- يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه مي‌‌گذارم؟ دارم پولت را مي‌‌‌خورم؟ تنها چيزي مي‌‌‌تواني بگويي اين است كه متشكّرم؟
-در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند .
- آن‌‌ها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه مي‌‌زدم، يك حقه‌‌‌ي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل مي‌‌‌‌دهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده .
ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان درنيامد؟
ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟
لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است
بخاطر بازي بي‌‌رحمانه‌‌‌اي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم .
براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنين دنيايي چقدر راحت مي‌‌شود زورگو بود


 

نوشته شده توسط مهسا در 10:8 PM |  لینک ثابت   • 

Sat 1 Mar 2008

با شماره دار

 ۱- اول از همه ممنون از اظهار لطف همگی .

۲- دوم از همه (!) لوسیونی که میزنم به موهام که وزش  بخوابه رو توی این لینک  پیدا کنین . حالا توی ایران چه جوری میشه خرید رو نمیدونم . اینجا هم من از خود آرایشگرم خریدم اما احتمالا توی شاپرز پیدا میشه . روش استفاده اش اینه که وقتی از حموم اومدین و موهاتون رو با هوله خشک کردین یک مقدار کمی میمالین کف دستتون و به رو و نوک موهاتون میزنین. بعدش اگه خواستین با سشوار خشک کنین یا فرم بدین . حالت دادن مو بعد از استفاده از این لوسیون هم خیلی راحت و سریعه .

۳- یک جمله قشنگ توی کلاس ورزشمون به دیوار زدند : شما فکر میکنید که دست از بازی برداشتین چون پیر شدین ؟ نه شما پیر شدین چون دست از بازی برداشتین !!!

دمشون گرم .

۴- کلاس ورزشم هم توی این لینک ببینین . در طی ۶ سال ۱۰،۰۰۰ شعبه در ۵۲ کشور دنیا باز کردند . ورزشها ، با ماشینهای خاصی انجام میشه که فقط برای همین موسسه طراحی شده و بیرون فروخته نمیشه . کل سیستم هم برای شرایط بدنی خانمها طراحی شده و کلا خانومونه است !! من که خیلی ازش خوشم اومده .

 ۵- اوضاعم هم در کل بد نیست و یک مقداری بهترم .

۶- تایید مدرک تحصیلیم رو هم گرفتم و فقط باید یک کورس براش پاس کنم . دیگه میتونم دوره انترنیم رو شروع کنم . تعجب نکنین یک چیزی شبیه انترنی دکترهاست اما توی محل کار خودمون .

۷- سه شنبه رفتم دنبال بچه ها . شادمهر لب و لوچه اش آویزون بود . گفتم چی شده ؟ گفت من احساس میکنم که آدم lucky ای نیستم . گفتم چرا ؟ - چون بچه های دیگه از من لاکی ترند . خب چرا اونها لاکی ترند ؟- مثلا یکی از بچه ها هر آخر هفته میره و یک BIONCLE  میخره !! (حالتون از این بایناکل به هم خورد ؟ ببینین ما چه حالی هستیم ! ) توی دلم حساب کردم از اولین بایناکلی که سفارش داده حدودا ۸ هفته میگذره و الان ۵ تا داره . ما چه پدر و مادر بدی هستیم که باید تا حالا ۸ تا میخریدیم و فقط۵ تا خریدیم !! گفتم مثلا تا حالا چه چیز لازمی خواستی که ما برات نخریدیم ؟ گفت الان یادم نمیاد !  چهار شنبه برای همکارها تعریف کردم و کلی خندیدم . عصر چهار شنبه که رفتم دنبالشون گفتم بریم بیرون خرید کنیم و بردمشون toys'r'us که مغازه اسباب بازی و گفتم یک چیزی بخرین . دیگه حسابی خر کیف شدند و خریدشون رو کردند وامدیم بیرون . گفتند برای شام هم پیتزا میخواهیم . گفتم من وقت هم ندارم چیزی درست کنم و یک پیتزای فریزری گذاشتم توی فر و بالطبع کیفورتر شدند . بعد از شام شادمهر اومد منو بغل کرد و گفت مامان فکر کنم تو بهترین مامانی هستی که یک نفر میتونه داشته باشه .

پنجشنبه یکی از همون همکارهام رو دیدم و گفت خب دیروز پسرت لاکی بود یا نه و تعریف کردم چی گفته . گفت خب خوبه اما این نظر دیروزش بود . باید دید امروز چه نظری داره  .

۸- آقا ما در مورد هر چیز شادمهر که صحبت میکنیم یکهو آرتا خودشو میندازه وسط و میگه : منم چی ؟ مثلا ما داریم در مورد درس شادمهر حرف میزنیم باید یک چیزی هم در مورد اون بگیم وگرنه ... منم چی ؟

۹- این ایوان بچه خوش خوراکیه ، هر چیزی میگذاری جلوش انقدر ذوق میکنه که انگار این بچه توی خونه چیزی نمیخوره . در صورتیکه وقتی میریم خونشون من یکی دوبرابر حالت عادی مخورم انقدر که دست پخت مامانش خوبه . چند وقت پیش اومد خونمون قرار بود قبل از نهار بره اما مامانش نتونست بیاد دنبالش .  من هم غذارو کشیدم . نهار کباب داشتیم . امین گفت حالا این میخوره از این غذا ؟ گفتم این که هر چی میگذاری جلوش ذوق میکنه و یک جمله رو میگه :  Oh! this is my favorite .ما غذا رو کشیدیم و بچه ها رو صدا کردیم تا رسیدند سر میز و چشم ایوان به کباب افتاد گفت دیس ایز مای فیوریت !! من  وامین از خنده غش کردیم . یک بار دیگه عصرونه براشون بردم . بشقابش رو برگردوند  تو آشپزخونه و گفت من از این دوست ندارم . به امین گفتم نمردیم و دیدیم این یک چیزی دوست نداره . حرفم تموم نشده بود برگشت و گفت نه من نظرم عوض شد میخورمش . مامانش  یک بار بهش میگفت ایوان جان تو همه چیز فیوریتت هست . از این به بعد اگه چیزی اینطوری نبود اعلام کن ! 

موفق و شاد باشین

نوشته شده توسط مهسا در 8:52 PM |  لینک ثابت   • 

Tue 26 Feb 2008

من برگشتم

کی گقت این اطلاع ثانوی یعنی مثلا ۶ ماه یا یکسال ؟ مدتی هی میخواستم بنویسم و نمیتونستم . دیدم این که بده دوستان بیان اینجا و ببینن هیچ خبری نیست و یک توضیحی هم داده نمیشه که چرا چیزی نوشته نمیشه اما ملت باحالی هستیم ها. اینهمه پستهای فلسفی و غیر فلسفی ، خاطرات خانوادگی ، طنز ، سیاسی ، اجتماعی و غیره نوشتم اما این قدر کامنت نگرفتم که برای اون دو کلمهء نوشتنم نمیاد  کامنت گرفتم !! از این به بعد آخر هر لاگم مینویسم دیگه نمینویسم !! البته میشم چوپان دروغگو اما خب تا یک چند وقت اثر میکنه دیگه .

راستش حالم زیاد بهتر نیست که شاید بدتر هم هست . توضیحش مفصل و خیلی شخصی و قاطی پاتیه . به هر حال میگذره . چیز مهمی نیست .

در ضمن ما واقعا ملت باحالی هستیم . حتی وقتی میایم توی یک مملکت ۷۲ ملتی مثل اینجا که هر کس داره کار خودشو میکنه و هیچ کس بهش کار نداره بازم یاد نمیگریم . مثلا من و امین مشروب نمیخوریم . به نظر شما این به کسی ربط داره ؟ برای کسی باید توضیح بدیم که به چه دلیلی نمیخوریم مثلا خیلی مذهبی هستیم ، معده مون درد میکنه ، با داروهای که میخوریم نمیسازه ،  چه میدونم حساسیت داریم ؟!! جالبه که وقتی توی جمع غیر ایرانیها میپرسن چی میخورین و میگیم نمیخوریم میگن باشه اما توی بعضی از جمعهای ایرانیها اول میگن شوخی میکنین ؟ میگیم نه . بعد میگن بهتون نمیومد انقدر مسلمون باشین !!! حالا بیاین یک کم بخورین !!!!

در همین با رابطه یکی از دوستای عزیزم برام کامنت گذاشته بود که همبرگر فلان رستوران خیلی خوشمزه است و امتحانش کن . من هم براش توی وبلاگ خودش کامنت گذاشتم که من گوشت غیر حلال سعی میکنم نخورم چون غیر از اینکه ترجیح میدم نخورم از بوش هم به حال تهوع میفتم . یکی از خواننده های اون وبلاگ انقدر بیکار بوده که این کامنت رو دیده و پاشده اومده اینجا و با کلمه بی ادبی که لایق خودش بوده منو خطاب کرده که گوشت حلال و غیر حلال فرقی نمیکنه . حالا نمیدونم طرف تا حالا نشنیده که غیر مسلمونها هم اگه دستشون برسه گوشت حلال میخرن برای اینکه طعمش بهتره ( من خودم چند تاشون رو سراغ دارم ) و اگه بازم نمیفهمه باید بگم که ذبح دام به روش حلال چون با بریدن یکباره رگ گردن انجام میشه که بزرگترین رگ و نزدیکترین رگ به قلبه باعث میشه حداکثر خون قبل از کار افتادن قلب توسطش پمپ بشه و بیرون ریخته بشه و برای همین هم  این نوع گوشت دارای کمترین خون هست و بالطبع  موقع پخته شدن کمتر کف میکنه ، بوی خون نمیده و طعم بهتری داره . اصلا همه اینها به کنار من مذهبی دگم هستم و دلم میخواد گوشت حلال بخورم به کسی ربطی داره ؟ به کسی ضرری میزنه ؟

چند وقتی از این نوع اظهار نظرها که دور میشم یادم میره اما متاسفانه وقتی توی جمع ایرانیها قرار میگیرم میبینیم که بیشترمون متاسفانه اهل اظهار نظر های بی دلیلی هستیم .

توی یک آرایشگاه ایرانی بودم . خانمه که موهام رو کوتاه میکنه انصافا کارش خوبه و اطلاعات خوبی در مورد کارش داره . مشکل وز موهای منو بعد از ۳۷ سال که نمیدونستم باهاش چکار کنم با یک لوسیونی که بعد از حمام میزنم به موهام کاملا حل کرد . خلاصه اونجا نشسته بودم و داشت نمیدونم چکار میکرد گفت موهات رو با چی میشوری ( با شامپو گلرنگ ) گفتم با هد اند شولدر . گفت نه نه اصلا با هد اند شولدر نشور خیلی گوگرد داره . گفتم خب داشته باشه . گفت نهایتا باید هفته ای یکبار بزنی به موهات . گفتم من موهام شوره میزنه اگه شامپوی دیگه ای بزنم . یکی از دوستاش اونجا بود گفت خانم شوره مو که با هد اند شولدر خوب نمیشه قبل از حموم آب لیمو بگیر و بزن به موهات و بعد با یک شامپوی معمولی بشور خوب میشه !!!!!!!! خب منهم بی خیال نشسته بودم که یعنی شما هر چی میخواین بگین من میدونم با چه شامپویی بشورم . حالا آرایشگره بیخیال شده دوستش ول نمیکنه . با هد اند شولدر نشوری ها . خیلی شامپوی  بدیه . بیخیال بابا کسی ازتو نظر نخواست . حالا یکی نیست به اون خانم بگه تو متخصص پوست و مو هستی که به خودت اجازه میدی اظهار نظر کنی ؟ تو اصلا میدونی مشکل شوره سر من چیه ؟ مثلا پوست سرم خشکه ، قارچ داره ، چه میدونم اصلا یک نگاه به پوست سر من کردی که زرت نسخه میپیچی ؟

نوشته شده توسط مهسا در 10:42 PM |  لینک ثابت   • 

Fri 22 Feb 2008

تعطیل تا اطلاع بعدی

به دلیل سگی اخلاق ، انباشت انرژی منفی در ذهن ، نبود خلاقیت و قریحه نوشتن و ... تا اطلاع بعدی این وبلاگ تعطیله . اگه مثل من سوادتون به جملات بالا نرسید به قول خودمون : نوشتنم نمیاد . همین !!!
نوشته شده توسط مهسا در 12:56 PM |  لینک ثابت   •