Fri 15 Feb 2008
خدا رحمت کنه
-توی سایتهای خبری خوندیم که آقای بورقانی در گذشته . راستش رو بخواهین من اهل چند تا چیز نیستم : سیاست ، جغرافیا ، تاریخ و توی این مایه ها . بنابراین اصلا نمیدونستم این مرحوم کی بوده و فقط اسمش به نظرم آشنا میومد . اما هر سایتی رو که خوندیم دیدم که کلی ازش تعریف کردند که چه انسان وارسته و پر کمالاتی بوده . اولی و دومی رو که خوندم با خودم گفتم باز یکی فوت کرد و عزیز شد . اما بعد از خوندن چند تا دیگه به این نتیجه رسیدم که ایشون واقعا انسان شریفی بودند . امروز یک روزنامه ای رو میخوندوم که توش نو.ری.زا.ده مقاله مینویسه . واقعیتش من از این آدم متنفرم و به نظرم خیلی آدم منفی ای میاد و هر وقت توی ایران جایی بودم که به زور بقیه نشستم پای حرفهاش توی تلویزیون به قدری حرص خوردم که خدا میدونه ولی امروز به طور اتفاقی چشمم خورد به مطلبی که در مورد آقای بورقانی نوشته و باز هم کلی تعریف کرده بود فهمیدم که حتما همینطور بوده که همه متفق القول هستند . خدا رحمتش کنه . اما چند نفر رو میشناسین که اگه فوت کنن دیگران انقدر اظهار تاسف از فوتشون کنن ؟
-توی کارگاه توانیر کار میکردیم . یک پسر جوونی همکارمون بود که نه سواد خیلی بالایی داشت و نه تجربه کاری . شنیدم که این آقا به خاطر اینکه پدرش توی توانیر کار میکرده استخدام شده . و البته اون آقای پدر هم چند وقت پیش فوت کرده بودند . پسرش هم چند وقت توی کارگاه بود و بعد کار جای دیگه گیر آورد و رفت بعد از رفتنش یک بار برای نهار دور هم نشسته بودیم که یکی از همکارها گفت پدر اون آقای فلانی رو من یک بار توی زندگیم و اونهم ۲۵ سال پیش دیدم ولی هنوز چهره اش جلوی چشمامه . پرسیدیم چطور ؟ گفت من میخواستم توی شرکت توانیر استخدام بشم ، خیلی هم وضع مالیم بد بود ، به شدت به این کار احتیاج داشتم و نمیدونستم اگه نشه چکار باید میکردم . پدر این آقا که خدا رحمتش کنه رو برای بار اول دیدم و اون نه منو میشناخت و نه از مشکلات من خبر داشت اما به قدری دنبال کار منو گرفت تا کار من به راحتی انجام شد و خیالم راحت شد . بعد از اون هم دیگه ندیدمش اما هیچ وقت یادم نرفت محبتی رو که این آدم غریبه در حق من کرد .
-شادمهر ۴۵ روزش بود و موقع واکسنش . رفتیم مرکز بهداشت و واکسنش رو زدیم . یک کم تب کرد و گرفت خوابید . شب دیگه تبش قطع شد اما دوبار که شیرش دادم برگردوند . صبح که پاشدیم دیدیم که خیلی آروم خوابیده . هر کاری کردیم که شیر بخوره هم نمیخورد و فقط همین . نه گریه و نه بی تابی فقط شیر نمیخورد . من دلشوره برم داشت . به خواهرم زنگ زدم گفت این بچه اگه سه ساعت یکبار شیر نخوره قندش میاد پایین و باید به هر صورتی هست شیر بدی . دیگه من شیر رو میریختم توی یک کاسه کوچیک یک مقدار قند هم بهش اضافه میکردم و با قاشق میریختم توی دهنش اما این وضع تا عصر طول کشید و بهتر نشد . شادمهر متولد بهمنه ، بالطبع ۴۵ روزگیش توی تعصیلات عید بود که دکترش تعطیل بود و برای همین بردیمش بیمارستان طالقانی . وحشتناک بود از شلوغی . و بر خلاف همیشه که یک دکتر کار میکرد دوتا دکتر کار میکردند . من شادمهر رو گرفته بودم بغلم و آروم و بی صدا اشک میریختم . تا نوبتمون شد . رفتیم تو و دکتر یک کم ویزیتش کرد و گفت این چیزیش نیست . گفتم آقای دکتر شیر نمیخوره . گفت بچه این سن اگه رفلکس مکیدن نداشته باشه خیلی خطرناکه و باید بستری بشه ! وای دیگه حال من بدتر شد . بعد نظرش رو عوض کرد و گفت حالا یک آزمایش خون میدم ببینیم چیه . رفتیم طبقه بالاش آزمایش خون بدیم . نمیدونین چه هواری زد بچه ام برای گرفتن خونش . من دیگه داشتم از حال میرفتم که بالاخره تموم شد و بعد از آروم کردن شادمهر برگشتیم پایین و جواب آزمایش رو به دکترش نشون دادیم . گفت نه عفونتی هم نداره ( بعدها به هر دکتری گفتم، گفت بچه ای که تب نداره آزمایش عفونتش چیه ؟!) چیزیش نیست اما اگه ناراحتی میخوای بستریش کنیم !!! منهم گفتم نه و اومدیم بیرون . رفتیم یک سر و گوش دور و بر اتاق دکتر دومی آب دادیم دیدیم که خیلی جوونتر از اینه . واقعیتش اینه که به غیر استادهای دانشگاه من به دکترهای پیر عقیده ندارم چون دانششون قدیمیه . کتابهای پزشکی رو هم میدونین که هر چهار سال تجدید نطر میکنن بنابراین دانش پزشکی واقعا قدیمی میشه . به امین گفتم من نمیتونم اینجوری برم یک کاری بکن اون هم شادمهر رو ببینه . امین هم رفت و گفت ما با این آقای دکتر آشنا هستیم و میخوایم یک سری هم بهش بزنیم و اونا هم اجازه دادند و رفتیم توی اون یکی اتاق . طرف یک معاینه کامل کرد و گفت رفلکسهای بچه تون عادیه ببینین اینش عادیه اونش عادیه و قشنگ مارو قانع کرد . من همونطور در حال گریه گفتم پس چرا شیر نمیخوره ؟ گفت برای من خیلی عجیبه ، آخرین بار کی خورده ؟ گفتم خیلی پیش . گفت سعی کن الان بهش بدی . باورم نمیشد که در جا شادمهر شروع به مکیدن کرد و شیر خورد . دکتر گفت این که میخوره !! حال منو تصور کنین که انگار از توی جهنم پرت شدم توی بهشت . با خوشحالی پا شدیم و رفتیم بیرون . حالا به امین میگم برو بپرس اسم این دکتر چی بود ؟ میگه من رفتم گفتم آشناش هستم حالا برم اسمش رو بپرسم ؟ و هنوز که هنوزه اسمش رو نمیدونم و از خدا میخوام که هر چیزی توی زندگی دلش میخواد رو بهش بده و قیافه اش با یک عینک پنسی مشکی جلوی چشمامه .
Thu 14 Feb 2008
تولد شادمهر جونم
بریم سر بحث شیرین تولد شادمهر جان :
خب اولین تجربه ما بود که مهمونهایی برای تولد یکی از بچه ها دعوت کنیم که نشناسیمشون و اونا بدون پدر و مادرشون بیان . به خودش گفتیم چند نفر رو میخوای دعوت کنی گفت چهار نفر از همکلاسیهام رو دعوت میکنم . براشون کارت دعوت نوشتیم و فرستادیم و ازشون خواستیم که اگه میان تلفن بزنن و بگن که همه هم این کارو کردند . خانواده ایوان هم دعوت بودند و یکی دیگه از دوستای عزیزمون که متاسفانه خانواده دوم نتونستند بیان و همون ایوان و پدر و مادرش اومدند . روی کارت دعوت بچه ها نوشته بودیم که تولد از ساعت ۱۲ تا سه هست و جز یکی که از قبل اعلام کرده بود به خاطر برنامه کلیساشون یک کم دیر میاد تقریبا همه راس ساعت ۱۲ اومدند . بچه های بانمکی بودند و کادوهای خوبی برای شادمهر آوردند . خیلی قشنگ بازی کردند و هی هم میومدند یک سری به چیپس و پفک هایی که روی میز توی هال چیده بودم میزدند و میرفتند . تا نیم ساعت به نهار که خوراکی رو ممنوع کردم و بعد صداشون کردم برای نهار . همه شون تصمیم گرفتند بشینند دور میز و این کارو کردند . با علاقه شروع کردند به خوردن و بعد از یک کم نوشابه خوردن مسابقه آروغ زنی بین پسرها شروع شد
که حال دخترها رو به هم زد و هر چی من و مامان ایوان میگفتیم بسه ، ول نمیکردند . اما در کل این دور میز نشستنشون خیلی قشنگ بود وبابای ایوان میگفت نگاه کنین اینا هفت تا بچه از شیش تا کشور مختلف هستند (فقط آرتا و شادمهر مال یک کشور بودند !) از سه تا دین مختلف (تا اونجایی که ما میدونستیم ) و چقدر قشنگ دور یک میز نشستند و بهشون خوش میگذره . کمتر جایی توی دنیا شما میتونین اینو ببینین . گفتم خدا عمرت بده توی عراق مسلمونهای شیعه و سنی هم رو میکشند . حالا بقیه دینها که جای خود .
خلاصه غذاشون رو خوردند و بعد هم مراسم کیک و راس ساعت ۳ هم همه اومدند دنبال بچه ها و موقع رفتن هم کادویی که برای اونا خریده بودیم رو تحویلشون دادیم و رفتند . خوبیش این بود که چون مراسم طولانی نبود بچه ها فرصت اینکه با هم دعواشون بشه و یک مشکلی پیش بیارن رو پیدا نکردند . بعد از رفتن بچه ها هم ما یک کم با خانواده همسایه نشستیم به حرف زدن و خوردن تا اونها هم رفتند . تازه بعدش کادوهای خودمون رو بهش دادیم (کادوهایی که بچه ها آورده بودند در لحظه ای که به شادمهر تحویل داده میشد باز میشد و مورد استفاده قرار میگرفت ) و به آرتا هم دوتا کادو دادیم تا یک کم از ناراحتیش که چرا شادمهر مرکز توجه هست کم بشه و به خیر و خوشی گذشت .
نکته جالبی که بعد از مهمونی رخ داد این بود که ما برای شادمهر یک کیف کوله پشتی خریده بودیم چون کیفش خیلی زوار در رفته شده بود . خودش درست روز قبل از تولدش با مامان امین که حرف میزده بهش گفته لطفا برام کیف بخر چون کیفم قدیمی شده . بعد که کیف رو دید خیلی خوشحال شد که از ایران تا اینجا ظرف یک روز مادر بزرگش کیف رو خریده و پست کرده و به دستش رسیده . این تکنولوژی چکار که نمیکنه
. بعد داشتیم کیفش رو بررسی میکردیم و من داشتم به امین میگفتم که این جیب کوچولو رو میبینی توی کیف ؟این جای آی پاده . اینجا هم جای سیم گوشیش هست که از توی کیف دربیاد و برسه به گوش . شادمهر هم با یک لحن خیلی محکمی گفت . خب مامان پس دیگه باید آی پاد هم بخرم نه ؟
. جالبه که هنوز چیزی از موزیک و خواننده نمیدونه یکهو پرید سر وقت آی پاد . میگن طرف غوره نشده مویز شد ها !!!
این هم عکس سر میزشون که دو سه روزه گیر همینم تا این نوشته رو پست کنم :

پ.ن. مولتی بی ربط :نمیدونم چرا اینقدر مورد توجه خانم رئیس جدیدم قرار گرفتم . فکر کنم به خاطر همزمانی ورود من به گروهشون با فوت مادر شوهرش فکر میکنه من خوش قدمم
بی زحمت آقایون به دل نگیرن . این یک شوخی بود بین من و خانمهای دیگه ![]()
Fri 8 Feb 2008
شماره دار
بعد اومدم خونه و برای امین داشتم تعریف میکردم و گفتم همیشه از اینکه مراسم عزاداری ما ها انقدر اغراق آمیزه شاکی بودم اما این هم زیادی یخ بود . هیچی نبود اصلا هیچی نبود حتی نمیشد ناراحتی رو توی چهره پسر طرف دید . نه اینکه خوشحال بودش نه خوشحال نبود اما خیلی یخ بود . ملت میموند و میرفتند و یک کم صحبت میکردند و خانم فوت شده رو میدیدند و همین . حتی من نشنیدم که از واژه "تسلیت میگم" استفاده کردند یا نه . من که در موارد بسیار نادری توی زندگیم حرف کم آوردم به قول اینا کاملا speechlees شده بودم . حلوا و خرما هم نبود !! جل الخالق
Sat 2 Feb 2008
از هر دری ، یک سخن بی ربطی !!
Fri 1 Feb 2008
راه حلهای آزمایش شده و به اثبات رسیده و ...
مهمترین راه حل پیشنهادی بنده مجله است . اونهم از نوع زرد . هر چه زرد تر باشه بهتر . من چند بار رفتم با دستگاه الپتیکال (که بهش اسکی فضایی هم میگن ) کار کنم . بعد از ده دقیقه حوصله ام سر میرفت و دلم میخواست بیخیالش بشم . تا اینکه دیدم یک بنده خدائی با خود مجله میاره و موقع ورزش روی ترد میل یا همین دستگاه میخونه . اینجا هم که مجله ایرانی مجانیه . یکیشون یک مقدار زرده و داستانهای کشکی اساسی داره . اونو با خودم برداشتم و بردم بعد از تنظیم دستگاه گذاشتم جلوم و شروع به خوندنش کردم . وقتی به خودم اومدم که سوت دستگاه حالیم کرد وقتم تموم شده !!! دیدم عجب چیز کار سازیه همیشه با خودم میبرمش . یک مساله دیگه که من اصلا اهلش نبودم درست کردن مو هست . همیشه خیلی که میخواستم خودمو بکشم برای مو درست کردن حدود ۵ تا ده ثانیه وقت میگذاشتم و بعد هم میگفتم چرا موهام خوب نشد !!! تازگیها راهی کشف کردم که مفت ومجانی در اختیارتون میگذارم .بعد از حموم از همون مجله کذایی ها با خودتون ببرین جلوی آینه . یک سشوار از اینهایی که سرش برس داره هم در این تمرین مورد نیازه . قشنگ یک جای راحت بشینین . موهاتون رو بپیچین دور برس سشوار و روشنش کنین .بعد بشینین به خوندن مجله . یک کم که گذشت یک نموره چشمتون رو از مجله بردارین و اون سری مو رو باز کنین و یک سری دیگه بپیچین دور سشوار . بازم به خوندن ادامه بدین . بعد از یک ربع میبینین که موهاتون خیلی عالی درست شده .
خب حالا چرا مجله باید زرد باشه ؟ خب در وحله اول باید کششش زیاد باشه و میدونین که هیچی بیشتر از خاله خانباجی بازی و گاسیپ پارتی کشش نداره
. دوم از اون وقتی مو درست میکنین میتونین خدای نکرده متن علمی فلسفی بخونین اما وقتی دارین با شدت و حدت روی الپتیکال پا میزنین فکرش رو هم نکنین که مقدار خون بدن برای رسیدن به ماهیچه و مغز در آن واحد کافیه و اگر چیزی مثل درس بخونین چیزیش توی ذهنتون میمونه . حالا از ما گفتن بود *
* یادمه بچه که بودم یکی از دعواهای بزرگ مادر و پدرم با من این بود که سر سفره غذا کتاب دستم بود وداشتم میخوندم و مسلما کتابهای غیر درسی . میگفتن نباید موقع غذا خوردن کتاب خوند اما کی بود که گوش کنه ، کسی که با خودش چراغ قوه میبرد زیر لحاف و کتاب میخوند و وقتی همه میخوابیدند پا میشد میرفت توی ایوون و توی نور ماه کتاب میخوند تا سر در بیاره آخر کتاب چی میشه دیگه سر سفره که ول کن نبود !!
کاملا بی ربط : مدتها بود آرتا میخواست بگه پام میگفت پاتم !! فکر میکرد پات ، اسم پا هست و خب پای من میشه پاتم !!! کلی باهاش سرو کله زدیم که پای من میشه پام . چندین بار تکرار کرد تا فهمیدیم یاد گرفته و دیگه میگفت پام . چند وقت بعد به امین گفت بابا پامت رو جع کن !!!!
داشت در مورد روز تولدش حرف میزد . گفت مامان من چرا ماه می به دنیا اومدم ؟ گفتم برای اینکه اون وقت تو دیگه خیلی بزرگ شدی و دیگه تو دل من جا نمیشدی برای همین هم اومدی بیرون ؟ پرسید اونقت از توی دهنت اومدم بیرون
گفتم نه مامان جان دکتر شکم منو با چاقو برید و تو اومدی بیرون . یکهو داد زد : برید ؟ اونوقت تو مردی ؟ ![]()
بعد از یک کم خندیدن گفتیم نه عزیزم دکتر بلد بود چه جوری ببره مشکلی نبود . حالا نشست به غصه خوردن که من نمیخوام وقتی نی نی از دلم میاد بیرون بمیرم !!! امین میگفت ولش کن زیاد براش توضیح نده که مشکلی نیست . بگذار این جوری فکر کنه شاید از صرافت نی نی دار شدن بیفته !!! نمیدونین که هر چند وقت یکبار دوباره فیلش یاد هندوستان میکنه و چقدر غصه میخوره که من نمیدونم با کی باید marry کنم و چه جوری باید نی نی دار بشم ![]()
دختره قرتی
Mon 28 Jan 2008
فیلم فیلم فیلم
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
میتونین به من بگین تازه به دوران رسیده ، وطن فروش ، نمیدونم ... خودشو گم کرده یا هر چی اما به خواهشا ازم نخواهین فیلم ایرانی ببینم
.
قضیه رو که میدونین ، مدتهاست از کتابخونه فیلم میگیرم و میبینیم ، معمولا سعی میکنم فیلمی بگیرم که نسبتا معروف باشه . جدیدیش برامون مهم نیست از فیلمهای هیچکاک و چاپلین هم نمیگذریم
. لیستش رو که هر چند وقت یک بار براتون میگذارم و نظرم رو هم در موردش مینویسم . اما رفتیم یک جایی دیدم یک جعبه پر از سی دی فیلمهای ایرانی دارن گذاشتم جلوم و هی بررسی کردم و صاحبخونه هم گفت این بد نیست و این غمناکه و این اله و بله و جیمبله و خلاصه یک پنج تایی رو انتخاب کردیم تا بیایم خونه وببینیم . چشمتون روز بد نبینه اولیش اسمش بود سرود تولد با بازی امین حیایی . خدا کنه ندیده باشینش که الان میگین تو چقدر فیلمهای سطح پائین میبینی . وای سطح پائین که چه عرض کنم ما بهش میگیم در پیتی . نه فیلمنامه داشت نه معقول بود نه دیگه چی بگم ... فقط امین حیایی داشت و حسام نواب صفوی و یک دختره چشم روشن همین ! بعدش کلی به خودم فحش دادم که نشستم وقتم رو تلف کردم و اون روز سوم رو گذاشتم چون یک ربع اولش رو دیده بودم و میخواستم ببینم چی میشه . اونهم که اعصابم رو همه جور ریخت توی هاون . یادآوری خاطرات جنگش به جای خودش . نه گریمش خوب بود . نه فیلمنامه اش درست و حسابی بود .بعضی از بازیها هم خیلی شل و ول بود و موضوع عشقیش هم با یک من سریش به آدم نمیچسبید از شخصیت پردازی که دیگه حرفی نمیزنم. دیگه گفتم بمیرم هم اون دوتای دیگه رو نمیبینم و فقط فیلم حاتمی کیا رو میبینم . به نام پدر رو گذاشتیم . خب خدائیش با اونهای دیگه قابل مقایسه نبود اما خب بی ایراد نبود . البته از بازی پرویز پرستویی و مهتاب نصیر پور بسیار بسیار لذت بردم اما اون گلشیفته فراهانی که واقعا خراب کرده بود . شخصیت اون خانم دکتره هم خیلی دور از ذهن بود مگر اینکه این خانم مدرک جراحیش رو از دانشگاه واحد دو راهی قپان گرفته باشه . لحن حرف زدنش بازی این لاتهای موجود در فیلم فارسیهای قدیم رو تداعی میکرد . دیالوگها هم بعضی جاها خیلی غیر واقعی بود و اصلا برای بیننده قابل باور نبود .
اینو که دیدم با خودم گفتم دیگه فیلم ایرانی نمیبینم تا از یک منبع موثق ،خوبی فیلم بهم توصیه بشه . به خدا حتی فیلم سطح پائینی مثل moster-in-law که واقعا موضوع خیلی پیچیده ای نداشت هم حداقل سوراخ توی فیلمنامه نداشت و بازیها و دیالوگها کاملا قابل قبول بود . به لحن خودمونی به خودمون فحش ندادیم وقتی تموم شد !!!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
خب بقیه ماجرا هم ربط داره هم نداره ! فیملهای اخیر :
bewitched با بازی نی.کول کید من . از اون فیلمهایی بود که نه آخرش به خودمون بد و بیراه گفتیم که چرا دیدیمش ، نه کیف کردیم . بازی نی.کول کیدمن مثل همیشه خیلی خوب بود (گرچه متاسفانه از خودش خوشم نمیاد ) اما خب واقعا هیچ چیز خاصی نداشت .
Charlie and the chocolate Factory . فیلم تخیلی بود با بازی جانی دپ . بچه گونه بود و بچه ها ازش خوششون اومد . ما هم هی در حال رفت و آمد دیدیم .
Breakfast at tiffany . مال عهد شاه وزوزک بود با بازی ادری هیپورن . ما که چیز زیادی ازش سر در نیاوردیم که این قدر چرخید و چرخید که چی بشه . اما بازم در حد فحش و فحشکاری نبود !!!
Runaway Bride بابازی جولیا رابرتز و ریچارد گیر . از بازی جولیا رابرتز بسیار کیفور شدیم و از اینکه تزلزل شخصیتی یک دختر رو یک نفر بیاد و موشکافی کنه خوشمان آمد . در کل فیلم خوبی بود به دیدنش کاملا می ارزید .
Sound of Music که اونهم مال عهد شاه وزوزک بود و بسیار بسیار از دیدنش هنوز میشد لذت برد . نمیدونم چرا اسم این فیلم رو در زمان شاه که دوبله کردند گذاشتند اشکها و لبخندها اما به هر حال یادمه که در اون زمان یک دوبله بسیار قوی کردند و حتی آهنگهاش رو دوبله کردند و به صورت آهنگ اجرا کردند که در نوع خودش یک کار سخت و بسیار هنرمندانه بود .
In good company . این هم از اون فیلمهای حد وسط بود . بد نبود اما فوق العاده نبود با بازی اسکارلت جوهانسون .
Dejavu .من ازش خیلی خوشم اومد . فیلم تخیلی بود اما انقدر در مورد یک موضوع غیر واقعی توضیح علمی میشنیدی که حداقل توی فیلم قانعت میکرد . بازیگر اصلیش هم دنزل واشنگتن بود و بسیار قشنگ بازی کرد .
forty year old virgin یک فیلم برای بالای ۱۸ سال اما خنده دار بود . به یک بار دیدنش و خندیدنش می ارزید گرچه خیلی موضوع رو کش داده بود .
Spy kids این هم از اون پدیده هایی بود که در عرض دو سه روز مجبور شدیم بشینیم شماره یک و دو سه اش رو تند و تند ببینیم چون شازده پسر قند عسلمون امر کرده بودند . سومیش رو من اصلا خوشم نیومد اما شادمهر خیلی خوشش اومد . من از شماره یکش بیشتر از همه خوشم اومد و البته هم بچگونه و هم تخیلی بود و همون یک بار بیشتر نمیشد دید . بازیکن اصلیش هم آنتونیو باندراس بود .
فعلا تا مدتها نباید فیلمی بگذارم توی لیست کتابخونه مون چون سه تا فیلم ارباب حلقه ها دستمون و ظاهرا هر کدومشون چهار ساعته . خدا رحم کنه .
خوش باشین
Sat 26 Jan 2008
درآمد و مالیات در کانادا
اول از همه یک خواننده محترم نمیدونم چه وقت برام کامنت گذاشته بوده و من تازه دیدم (چون در پست آخر نبوده گذاشته بوده !) و در مورد سیستم های درآمد و مالیات و غیره پرسیده . اینو اول جواب بدم تا ببینم به چیز دیگه ای هم میرسم یا نه .
- سوال اول اینکه که حقوق یک کارمند جزء در کانادا چقدره ؟
خب سوال خیلی کلیه و نمیتونم جوابی بدم اما میتونم بگم که اگه کسی هیچ تخصصی نداشته باشه و دیپلم دبیرستان هم نداشته باشه و بخواد بره توی رستوران به عنوان پیشخدمت کار کنه (که بازم در این حالت باید زبان انگلیسی بلد باشه
) بهش ساعتی ۸.۷۵ دلار میدن که راستش نمیدونم از این مالیات هم کسر میشه یا بعد از مالیات اینقدر میشه . توی رشته خودمون میدونم کسی که نقشه کشی میکنه و مدرکی نداره اما میتونه نقشه بخونه و اتوکد هم خوب و نسبتا سریع کار کنه حقوقش از ساعتی حدود ۱۵ دلار شروع میشه . ساعت کار هم ۳۷.۵ ساعت در هفته است . خودتون حقوق سالیانه اش رو حساب کنین .
- مالیات بردرآمد چه جوریه ؟
این حالتهای مختلفی داره . بعضیها به قول قانون ایران خویش فرما هستند . مثلا طرف لوله کشه . هر جا میره و کار میکنه دستمزدش رو کامل میگیره و میاد بیرون بعد اخر سال باید بره پیش یک حسابدار و اون براش حساب میکنه که چقدر باید مالیات بپردازه و اون هم یک جا میریزه به حساب دولت بعضیا مثل من و امین کارمند یک شرکت هستند . توی هر چکی که ما میگیریم مینویسه این قدر حقوقتونه . این قدر مالیت ازش کسر شده ( حدود ۲۵٪ ) و این قدر مونده . تا اوجایی که شنیدم آخر سال مالی به کسایی مثل ما یک مقدار مالیات برگشت داده میشه که چون ما تازه اولین سالی که اینجا حقوق گرفتیم رو تموم کردیم و هنوز به مرحله حساب کردن مالیات نرسیدیم نمیتونم در موردش نظر بدم .
- نظام هماهنگ پرداخت و حداقل دستمزد دارند ؟
من این نظام هماهنگ رو نمیدونم یعنی چی و در مورد حداقل دستمزد هم که توضیح دادم .
- با چه میزان درامد رفاه نسبی حاصل میشه ؟
واقعا این بستگی داره به اون رفاه نسبی که چه جور تعریف بشه . اما به شخصه یک روحیه خوبی رو اینجا حاکم میبینم که اولا سطح زندگی متوسط برای درصد زیادی از مردم مهیاست و بعد از اون هم مردم با این سطح زندگی متوسط خوشحالند و خودشون رو برای رسیدن به رفاه خیلی بالا خفه نمیکنن . دلیلش هم اینه که نمیبینن یک عده با زد و بند و کلاهبرداری یک شبه ره صد ساله رفتند .من حتی کسانی رو دیدم که توی ایران سطح زندگی خیلی بالایی داشتند و اومدن اینجا و به درجات خیلی پائینتر رسیدند اما الان از زندگیشن راضی هستند . از بحث دور نشم در کل بگم که با همون ساعتی ۸.۷۵ دلار در ساعت یک آدم مجرد میتونه اجاره خونه اش رو بده ، درست بپوشه و درست غذا بخوره . به نظر من نمیتونه لباس مارکدار بپوشه و یا رستوران بره اما توی اجاره خونه اش در نمیمونه .
- حقوق مرد و زن تفاوتی داره ؟
آخ که زدین توی خال . من به عنوان کسی که برچسب فمینیستی رو بهش میزنن بسی بسیار از اینکه در محیط کاری تبعیض نمیبنیم و در همه شغلی میتونم خانمها رو ببینم کیف میکنم . دیدن یک خانم در شغل راننده اتوبوس ، پلیس ، سکوریتی ( فارسیش چی میشه ؟) و وزیر و ... کاملا عادیه . من تا حالا نشنیدم که در مورد حقوق هم تبعیضی قائل بشن .
خب دیگه حال تایپ ندارم مخصوصا اگه بدونین که این بالایی ها رو یک بار تایپ کردم و پرید
اما در همین مورد اخر اینو باید بگم که توی تبلیغهای تلویزیونیشون هیچ وقت اصراری ندارن که کسی که در حال جارو کشیدن یا گردگیری یا عوض کردن پوشک بچه هست خانم باشه . من توی اولین پروژه ام که یک مرکز خرید بزرگ بود وقتی دیدم که توی دستشوئی های مردونه اش هم جای عوض کردن پوشک بچه داره تعجب کردم اما الان برام عادی شده . عجیب هم نبود که تعجب کردم چون هفت سال توی شرکتی کار کردم که روسایی که اسم خودشون رو تحصیل کرده میگذاشتند قانون نانوشته ای داشتند به این عنوان که : هیچ خانمی نمیتونه مدیر پروژه بشه . و این شاید تنها قانونی بود که حتی یک بار هم نقض نشد .
Tue 22 Jan 2008
توصیه های ایمنی زبانی رو جدی بگیرین
خانمها ، آقایان به خدا اینجا ایرانتو نیست . من نمیدونم چه جور ممکنه که یک خانواده بیان اینجا و یک عضو از این خانواده اصلا بلد نباشه انگلیسی صحبت کنه . چرا خیلیها فکر میکنن اینجا یک گوشه ای از تهرانه و هر کاری داشته باشن میتونن یک ایرانی گیر بیارن و کارشون رو باهاش راه بندازن ؟ یکی از آشنایان ما وقتی اومدند که به طور کامل مستقر بشن فقط سه سال از " لندد " شدنشون گذشته بود . حالا دیگه حساب کنین که چند سال از شروع اقدامشون گذشته بود . خانمه هیچی انگلیسی بلد نبود و به دلیل اینکه از نظر مالی به ایران وابسته هستند شوهر باید بیاد و بره . زنگ زده به من میگه دکتر خوب برای بچه هام میشناسی ؟ گفتم آره دکتر بچه های من خیلی خوبه . گفت ایرانیه یا خارجی( این دیگه آخرشه بابا ما اینجا خارجی هستیم . به کل مملکت رو زدیم به نام خودمون ) گفم ایرانی نیست گفت نه نمیخوام من که نمیتونم باهاش حرف بزنم به چه دردم میخوره . من گفتم من دکتر اطفال ایرانی نمیشناسم اما خب حتمالا اگه بگردی پیدا میکنی . اما اگه نصفه شب بچه ات مریض شد میخوای بری توی اورژانس بگی برات دکتر ایرانی خلق کنن ؟ یا اصلا اون مرحله رو گذروندی وقتی رفتی داروخانه تکنیسین داره برات توضیح میده میخوای مترجم بگیری ؟ همین جور هم شد یک روز به موبایلم زنگ زد که پای دخترم درد گرفته و شوهرم هم نیست چکار کنم . خب من اگه دم دست بودم باهاش میرفتم بیمارستان اما ما نیاگارا بودیم !!! بهش آدرس دادم که برو بیمارستان . حالا مراحل بعدی رو نمیگم اما توی همون پیدا کردن آدرس بیمارستان مونده بود و اشکش در اومده بود یک بار دیگه به من زنگ زد و حسابی آشفته بود پرسیدم چی شده ؟ گفت الان پسرم از مدرسه زنگ زده و بعدش قطع شد و دیگه تلفن رو نگرفت . من هم زنگ زدم مدرسه نه میتونم به منشی بگم که چکار دارم نه وقتی اون حرف میزنه من میفهمم یک زنگ به مدرسه بزن ببین پسرم چی شده . من زنگ زدم و اتفاقا پسرش همون موقع توی دفتر بود و بابهاش صحبت کردم و خبر رو به مادرش دادم . باهاش حرف زدم میگم تو باید زبان بخونی حالا الان رفتی موبایلت رو از یک نماینده ایرانی گرفتی ، آژانس مسکنتون ایرانی بود ، دکتر رو هم ایرانی انتخاب کردی ، پس فردا خواستی از معلم بچه ات بپرسی درسش چطوره چه کار میخواهی بکنی ؟ بعد تازه کم کم شروع کرد به انگلیسی خوندن !!!
به خدا من اصلا نمیفهمم چطور ممکنه این کارو کرد . والا وقتی میومدیم چند سال بود دست و پامون برای بچه ها بسته بود . همیشه هم بی پول بودیم اما امتحان آیلتس رو هم دادیم و نمره هم آوردیم . از وقتی وارد شدیم و رفتیم کلاس رزومه و غیره ثبت نامه کنیم بعد از مصاحبه گفتند ما فقط کسانی که سطح انگلیسیشون در حد اتمام لینک * باشه قبول میکنیم و شامل شما هم میشه . وقتی آدم میبینه که یک نفر میاد اینجا و میره برای لینک ثبت نام کنه لینک ۲ قبول میشه میمونه که طرف برای زندگی خودش چکار میخود بکنه ؟ از همه جالبتر اینه که ما یکبار مهمون داشتیم که از جمله همین خانواده هم بودند . یکهو همسایه های بلغاریمون زنگ زدند و بهشون بفرما زدیم و اومدند تو . از مهمونها خواهش کردم به احترام اینها انگلیسی حرف بزنن . بعضیها !!! که اصلا در کل ساکت نشسته بودند و اگر هم حرفی میزدند فارسی بود . من هم مجبورمیشدم برای همسایه مون به انگلیسی ترجمه کنم و این طرف انگلیسی حرف زدن منو دید. بعد اون مهمونی گفت وای خوش به حالت چه اعتماد به نفسی داری اگه من هم اعتماد به نفس تورو داشتم میتونستم خوب انگلیسی حرف بزنم !!!!!
اون سطح لینک رو یک بار دیگه بخونین
به خدا اینجا کسی از این که حالا یک تلفن رو برای کسی بزنه و یا حتی یک بار پاشه با دوستش بره بیمارستان ابایی نداره . همه ماها که اومدیم انقدر کمک فکری و کاری و غیره گرفتیم که وظیفه خودمون میدونیم به یک تازه وارد یک کم کمک فکری کنیم اما به خدا خودتون گیر میفتین اگه زبان بلد نباشین . حالا ببین من چقدر گفتم .
* این لینک یک نوع کلاس زبان هست که برای مهاجرها برگزار میشه و نمیدونم ۵ یا ۶ تا سطح داره .
پ . ن. اون نظر خواهی پست قبل خیلی پر محتواست نخونین از دستتون رفته ![]()
