تبليغاتX
خاطرات خانواده

Thu 17 Jan 2008

فریا

با توجه به اینکه به علت خود بزرگ بینی مفرط ( از نظر ابعاد و جلوی آئینه ) تازگیها به مسائل غذایی ( و نه مسائل قضایی ) علاقه مند شدم و توی مجله  فریا این مطلب رو دیدم و خوشم اومد ... ( عجب جمله طولانی ای داشتم نفس تازه میکردم ) گفتم شاید شما هم از این مطلب خوشتون بیاد :

افسانه هایی از غذاها که شما را شوکه می کنند.
پ - ۲۰ دی ۱۳۸۶

غذای چینی شما را گرسنه می کند.
افسانه اول: غذای چینی شما را گرسنه می کند.
این یک افسانه بسیار قدیمی در مورد غذاهای چینی است که دست کم متعلق به چندین دهه قبل است. سالها پیش مصرف پروتئین ها خیلی کم تر از بقیه غذا ها بودند ، کربوهیدرات ها(برنج سفید) بسیار کم و مواد فیبری نیزکمتر مصرف می شدند (در کمتر بشقاب غذایی می توانستیند سبزیجات پیدا کنید).

بنابر این این عوامل باعش با لارفتن سرعت گرسنگی بوده است. اما امروزه غذاهایی چینی شامل سبزیجات بیشتر،پروتئین بیشتر و برنج قهوه ای است. به علاوه ارائه مواد پروتئینی تا سطح تقاضای مشتری رشد کرده است. پس غذاهای چینی دیگر شما را زود گرسنه نمی کند.

افسانه دوم: غذاهای ترکی شما را خواب آلود می کنند.
این رایج ترین افسانه ای بود که اکثرا در آن متحدالقول بودند تا جایی که در یکی از قسمت های سریال تلویزیونی jerry، Seinfeld برای اینکه دخترک را خواب کند به او غذای ترکی خوراند و گفت "غذای ترکی تریپتوفن(tryptophan) دارد و دخترک را خواباند". تریپتوفن پیش ماده آمینو اسیدی برای تشکیل سروتونین (serotonin) در مغز است، سروتونین باعث خوابیدن ما می شود. اما به همین راحتی هم نیست.


غذای ترکی تریپتوفن(tryptophan) دارد!
عمده مواد غذایی موجود در غذاهای ترکی را پروتئین ها تشکیل می دهند.تریپتوفن موجود درغذایی ترکی(در کل غذاهای پروتئینی) توسط آمینو اسید های دیگری احاطه شده است که با تریپتوفن برای رسیدن به مغز رقابت می کنند. این جایی است که تریپتوفن نیاز دارد که تبدیل به سروتونین شود. پروتئین ها در مقایسه با مواد دیگر مقدار کمتری دارند بنابراین نمی توانند به مغز برسند و در رقابت با آمینو اسید ها شکست می خورند.

نرسیدن تریپتوفن بیشتر به مغز مساوی است با کم بودن سریتونین و در نتیجه کم شدن خواب، به همین دلیل این فقط یک افسانه است. البته اغلب با خوردن غذای زیاد دچار خواب آلودگی می شوید و این تنها مربوط به غذای ترکی نیست.

افسانه سوم: خوردن آب یخ به لاغر شدن کمک می کند.
نوشیدن آب همیشه برای لاغر شدن بسیار مفید است، اما این راه کار به این ایده که، اگر شما آب یخ بنوشید بدن شما برای گرم کردن آن کالری می سوزاند ، بستگی دارد.

این ایده از نظر اصول کلی صحیح است اما مقدار کالری که شما برای آن می سوزانید بسیار کم است و در حدود 1 کالری برای نوشیدن یک انس آب یخ است.ما فکر می کردیم که کالری بیشتری برای گرم کردن این آب مصرف می شود اما اینطور نیست. پس آب بنوشید و اگر آب یخ دوست دارید فقط آب یخ بنوشید اما فقط آب ، نه نوشابه و یا سودای خنک که خودش مقدار زیادی کالری دارد.


کربوهیدرات ها مقصر نیستند.
افسانه چهارم: کربوهیدراتها بیشتر از هر غذای دیگری چاق کننده هستند.
کربو هیدرات ها چه میوه ها و چه سبزیجات و یا مواد نشاسته دارمثل نان، برنج، پاستا و یا سیب زمینی همه دارای 4 کالری در هر گرم هستند این در حدود نصف کالری چربی ها که در حدود 9 کالری در هر گرم دارند است.چیزی که باعث به اشتباه افتادن بسیاری از افراد شده بود، این بود که مردم در ابتدا نمی دانستند که میوه ها و سبزیجات دارای کربو هیدرات و غنی از آب و فیبر هستند و همچنین مواد نشاسته ای نیز غنی از فیبر و البته تهی از آب هستند.

خوردن زیاد و سریع کربو هیدراتهای نشاسته دار تا زمانی که متوجه پر شدن شکمتان شوید خیلی آسانتر است از خوردن مواد فیبری تا زمانی است که نشانه های سیر شدن را حس کنید . بنابراین چون پر خوری در کربوهیدراتها آسان است، بسیاری از افراد تصور می کنند که کربوهیدراتها بیشتر از مواد دیگر چاق کننده هستند . به علاوه اینکه ترکیب کربوهیدراتها و چربی ها دسر ها را تشکیل می دهند به این معنی که با خوردن آن مقدار زیادی قند دریافت می کنید ولی باز هم کربوهیدرات ها مقصر نیستند.

افسانه پنجم: غذاهای تند باعث سوزاندن کالری می شوند.
زمانی این تصور می تواند درست باشد که شما مقدار قابل توجهی کالری بسوزانید اما این فقط یک تصور غلط است.ما غذای تند می خوریم و بعد شروع به عرق کردن می کنیم و احساس گرم شدن داریم، اما آیا این ننتیجه سوخت و ساز بدن است؟

بله درست است اما مقداری بسیار ناچیز و نمیتوان اینگونه به حساب آورد که شما کالری زیادی سوزانده اید و همچنین نمی توانید خوردن غذای تند را فقط به خاطر سوزاندن کالری توسط ادویه آن توجیه کنید.

این اثرات در ما بیشترصوری و ظاهری است(عرق کردن و گرم شدن) و به هیچ وجه سوخت ساز زیادی در بدن ما صورت نگرفته است اما شما می توانید برای خوش طمع کردن غذاهای کم کالری مثل مرغ و ماهی و سبزیجات از ادویه ها استفاده کنید.


ازلبنیات بطور غیر لازم پرهیز نکنید.
افسانه ششم: محصولات لبنی برای سرما خوردگی مضر است.
این یک افسانه رایج است که بسیاری از دانشمندان را به مطالعه و تحقیق در این مورد واداشت. این تصور غلط از آنجا استنباط شده بود که چون لبنیات باعث افزایش مخاط می شوند، پس برای سرما خوردگی و دیگر مشکلات تنفسی از جمله آسم مضر است.در این که لبنیات باعث افزایش خلط می شوند تناقضی وجود ندارد اما این نمی تواند یک اشکال برای آن به حساب آید.

ازلبنیات بطور غیر لازم پرهیز نکنید اگر احساس کردید که شما را تحت تاثیر قرار داده است آن وقت آنرا استفاده نکنید. شیر خاصیتی دارد که بعد از نوشیدن مقداری در دهان ته نشین می شود اما تاثیری بر مخاط ندارد و به این دلیل ممکن است که این احساس به شما دست دهد.
 
پ . ن. یک رژیم گرفتم که البته خیلی سفت و سخت نیست و یک کلاس ورزش هم شروع کردم که اگه نتیجه داد میام داستانش رو مفصل میگم . میترسم الان بگم و نتیجه نده معلوم بشه که کنف شدم !!
نوشته شده توسط مهسا در 10:16 PM |  لینک ثابت   • 

Mon 14 Jan 2008

فیلم 300

چند وقت پیش دیدم فیلم ۳۰۰ داره دست به دست بین همکارها میگرده و یکی میبینه و رد میکنه به اون یکی ببینه . خیلی لجم گرفت بهشون گفتم این مزخرفات چیه شما میبینین ؟ دیدم خیلی تعجب کردند. گفتند چرا این که مزخرف نیست فیلم خوبیه . گفتم آخه از ایرانی ها هیولا ساخته . گفتند تو فیلم رو دیدی ؟ گفتم نه ولی عکسهاش رو دیدم . گفتند خب حالا اگه ساخته باشه هم چیزی نمیشه فیلمه دیگه . گفتم این یک فیلم تاریخیه . گفتند نه بابا اشتباه گرفتی این یک فیلم فانتزی تخیلیه . گفتم نه این جنگ توی تاریخ ثبت شده و واقعا اتفاق افتاده . اونا گفتند بعله این فیلم برداشت از یک واقعیته اما انقدرفضاش تخیلیه که هیچ کس احساسی نسبت به اون اشخاصی که میبینه نداره . گفتم یعنی چی ؟ یکی از همکارها گفت مثلا پادشاه ایرانی ها مثل یک غول هم نیست از اون بزرگتره نسبت به مردم عادی اون شخص میگفت فکر میکردی که این مثلا خدا ست انقدر که بزرگه . بعدش هم تمام فیلم در جلوی پرده آبی گرفته شده و دکور نداره و تمامش با کامپیوتر صحنه سازی شده و از نظر تکنیکی خیلی عالیه .

خلاصه اینو بگم که از نظر اونها که هیچ نسبتی با ایرانیها نداشتند فیلم اصلا قابل باور نبوده و کاملا بهش به عنوان یک تکنیک قوی و غلو های معمول در فیلمهای فانتزی نگاه میکردند .

نوشته شده توسط مهسا در 10:44 PM |  لینک ثابت   • 

Fri 11 Jan 2008

دلم گرفته

خب خیلی دلم  گرفته ، وحشتناک

در ضمن بگم که کسانی که سابقه دل غشه دارن این متن رو نخونن .

بگم که از کجا شروع شده ؟ خب خودم هم درست نمیدونم تقدم و تاخرش رو اما یک روز سابت بی بی سی فارسی رو باز کردم و خبر درگیری سیاسی ایران و آمریکا رو به خاطر اون ناو آمریکایی خوندم و اعصابم خورد شد که حالا چی میشه و آیا بهانه ای دست آمریکا افتاده یا نه . پائین همون صفحه نوشته بود که چند نفر تو ایران از سرما مردند تمام جد و آباد اونهایی که مسوول بودند به این بدبختها برسند و نرسیدند رو جنبوندم و البته از خود اون اشخاص هم غافل نشدم و بعد خوندم مقامهای مسوول ایرانی یک تعداد زیادی از مهاجرهای افغانی رو توی این سرما بردند دم مرز و توی همون سرما ولشون کردند . دیگه اعصابم به کل خورد شد مونده بودم این همه تدبیر در ممکلت داری چطور در یک مملکت ممکنه جمع بشه . شبش با مامانم حرف زدم گفت به طور وحشتناکی سرده و فرودگاه مهرآباد دما رو منفی ۱۲ درجه اعلام کردم و  فرودگاه امام منفی ۲۰ درجه. خیابونها از برف قابل رفت و آمد نیست ظاهرا از خدمات بزرگ کرباسچی در زمان شهرداری این بوده که تمام ماشین آلات برف روب و غیره شهرداری رو فروخته که خب هر وقت لازم شد پیمانکار میگیریم ( بگذریم که اون پول چی شده !!! ) و الان شهرداری از عهده این برف و سرما بر نمیاد . دائیم از بابلسر به مامانم زنگ زده که عنقریب از سرما خشک میشیم . گازمون قطع شده !!! برق هم میره و چون گاز نیست نونوایی ها کار نمیکنن و نون پیدا نمیشه . احساس کردم دارم خل میشم و هیچ جور این همه مشکل با هم برای یک ملت برام قابل هضم نیست . میتونم قسم بخورم که اگه این اتفاقات توی ژاپن افتاده بود حداقل دو سه تا از مسوولاش خودکشی میکردند . رئیس اداره آب شهر کوبه رو یادتونه که چند روز بعد از زلزله شهر نتونست آب رو برقرار کنه و از خجالت خودکشی کرد ؟ درد و بلای تمام خاندانش بخوره تو سر این مسوولای بی غیرت (میفهمین که چقدر دارم حرص میخورم ؟) به مامانم گفتم به خواهرم بگه که وقتی بچه اش داره میره مدرسه حسابی بپوشونتش . گفت خدا عمرت بدم مدرسه کجاست ؟ یک هفته مدرسه ها و اداره ها تعطیلند . گفتم خب اون وقت اون مادرهای بدبختی که بچه هاشون مدرسه نمیرن و خودشون باید برن سر کار چه باید بکنن ؟ گفت نمیدونم .

تلفن رو قطع کردم و یک کم گذشت گفتم بشینم یک فیلم ببینم شاید حواسم پرت بشه . من معمولا فیلم ایرانی نمیبینم . فیلم خوب توشون هست  اما خیلیهشون به  شعور تماشاگر توهین میکنن و هر مزخرفی بخوان میگن و خیلی وقته که دنبالش نمیرم اماهفته پیش خونه یکی از دوستامون بودم و یک جعبه بزرگ پر از سی دی فیلم ایرانی داشتند بعضی هاش رو گفت قشنگه من ازش قرض گرفتم که ببینم . از شانسم هم فیلم "روز سوم " رو گذاشتم ای خدا ... در مورد جنگ بود و چه صحنه های وحشتناک بزن و بکشی که خدا میدونه * و منو برد به روزهای جنگ و بغض توی گلوم رو هم با یک کم گریه همراه کرد . فردا صبحش از خواب پاشدم دیدم یادم رفته یک چیزی از مامانم بپرسم . زنگ زدم خونمون بابام برداشت . میدونستم مسافرت رفته بوده شمال و گفت که الان ده دقیقه است رسیدم . گفتم اوضاع چطور بود ؟ گفت غیر از برق و گاز آبشون هم قطع شده و برای شستشو از چاه آب میکشن و برای خوردن آب بطری میخرن . گفت جاده هم افتضاح بود از شلوغی و لغزنده بود .

دیگه رفتم سر کار و البته دیگه انگار که تو هاون منو کوبونده باشن . اصلا نمیتونستم افکار رو متمرکز کنم . با یکی دوتا از همکارهام در مورد فیلمی که دیدم حرف زدم که عجب غلطی کردم این فیلم رو دیدم و بعد همونجور که داشتم کار میکردم هدفون هم روی گوشم بود و داشتم آهنگ گوش میکردم . حوصله نداشتم آهنگ انتخاب کنم و گذاشته بودمش روی حالت رندوم . یکهو آهنگ وطن از عصار اومد . خدایا نمیدونین چه حالی شدم . یک ست نقشه گذاشتم جلوم و روش خم شدم که تا اگه کسی اومد مثلا من دارم اینو بررسی میکنم اما حتی چشمام جایی رو نمیدید . یه مقداری گریه کردم تا آهنگ تموم شد و تونستم خودم جمع و جور کنم . یک همکار ایرانیم اومد  و دید ناراحتم گفت چی شده ؟ بهش یک کم گفتم چی شده . گفت خیلی متاسفم اما یکی از دوستای من توی یکی از نمایشگاههای خارجی با یک ژاپنی آشنا شده بوده و ازش پرسیده نظرت نسبت به کشور ما چیه ؟ اون گفته من نمیدونم شما ها چکار میکنین اما اگه کشور کوچیک ما که روی خط زلزله است و نفت هم نداره و مساحتی هم نداره امکانات شما رو داشت قطعا تا حالا کاری کرده بود که آدم بتونه به خارج از منظومه شمسی بره . بهش گفتم گیرم که یک صدم جمعیت ایران هم مثل ما و شما جونشون و برداشتن و در رفتند . خب بقیه چی آدم نیستند ؟ چرا اونها باید این وضع رو تحمل کنن ؟ و آیا چاره ای دیگه دارن ؟

* من مرده این درجه بندی فیلم ایران هستم که وجود نداره . این فیلم اگه اینجا بود در بهترین حدس من درجه A14 میگرفت که زیر ۱۴ سال حتما باید با بزرگترها  ببینن انقدر که صحنه های وحشتناک داشت

 

نوشته شده توسط مهسا در 6:47 PM |  لینک ثابت   • 

Wed 9 Jan 2008

یادداشت امروز

شماها میدونستین که این سیکهای بدبخت حق ندارن یک تار مو از بدنشون بکنن یا بتراشن یا قیچی کنن ؟ من تا حالا فکر میکردم اینا فقط موهاشون رو بلند نگه میدارن اما حالا فهمیدم که اصلا دست به ترکیب موهاشون نمیتونن بزنن . بیچاره ها . اگه فکر میکنین بیچاره نیستن فکر کنین از اول عمرتون تا حالا موهاتون رو نزده بودین ! بازهم فکر می کنین چیزی نمیشد؟ از الان به مدت ۵ سال موهاتون رو نزنین خانمها ابرو برندارن ، آقایون اصلاح نکنن ببینم حالتون کی سر جا میاد  . زود باشین قبول کنین که بیچاره اند !!

خب من از نظراتتون در مورد آهنگ ممنونم . ونجلیس رو یادم اومد و رفتم آهنگهاش رو دانلود کردم . یک خواننده جدید کشف کردم . این یک ویدئو از آهنگش هست که خیلی ازش خوشم اومده اینجا گوش کنین . نمیدونم چه جوری اما به طرز غریبی یک سری آهنگی که من دانلود نکردم خود به خود دانلود شد و وقتی امروز داشتم سر کار به طور فله ای گوش میدادم آهنگ تو دیگه کی هستی از مهرشاد اومد و هر چقدر سعی کردم نشد که سر جام یک نموره تکون نخورم . خیلی وقت بود که آهنگ به این شادی نشنیده بودم .

این هم پدر و پسر در انتاریو ساینش سنتر وقتی که من حس وطن پرستی پدر رو شکار کردم

IRAN

موفق باشین

نوشته شده توسط مهسا در 0:57 AM |  لینک ثابت   • 

Fri 4 Jan 2008

سوال امروز

میخواستم بپرسم خواننده مورد علاقه تون کیه ؟ چه وطنی چه غیر وطنی و چه مجاز و چه غیر مجاز .

من خودم خیلیها رو دوست دارم اما تازگیها فهمیدم که اون چیزی که بیشتر جذبم میکنه مدل آهنگه نه فقط صدای خواننده . مثلا به نظرم صدای کریس. تینا  آگو.ئیلرا واقعا قوی و قشنگه اما بیشتر آهنگهاش رو نمیپسندم . آهنگهای آریان رو خیلی دوست دارم گرچه صداهاشون رو میشه گفت خوبه و خیلی فوق العاده نیست . وقتی صدای اروس رمضوتی رو میشنوم در آسمانها سیر میکنم گرچه تمام آهنگهاش ایتالیایی هست و من یک کلمه اش رو نمیفهمم . ترکیب صدای علیرضا عصار با مدل آهنگهاش به نظرم عالیه و تهیه کننده فوق العاده ای داره و با اینکه آهنگای اون آلبوم عاشوراش خیلی غمناکه اما فوق العاده جذبم میکنه . از این قرتی های لس آنجلسی فقط فرشید امین رو دوست دارم . هم آهنگهاش شاده و هم صداش قشنگه . همش هم شر و ور نیست خب یک سبزو سرخ و سفیدم داره که دل مارو خوش کنه یک چیزی خونده که به درد دنیا و یا اخرت میخوره !!! هنوز ace of base رو دوست دارم و گوش میکنم البته میدونین که اول و آخر مرید gipsy king هستم . کریستی برگ هم خوبه . التون جان هم خوبه . با رپ اصلا میونه ای ندارم و اصلا درکش نمیکنم . تازگیها مایکل بوبله رو کشف کردم و اونهم رو خوشمان آمد . ریچارد مارکس و راکست هم از اون قدیمیهایی هستن که هنوز بعضی آهنگهاش بهم میچسبه . آهنگهای ریحانه هم خوبه . ترکیب قیافه + صدا + هیکل شانیا توئین هم نمره بیست میگیره . خب اگه خواننده ای  هست که من ازش اسمی نبردم ازم دلخور نشه روم نشد بازم اسم بنویسم

 

پ. ن. شماره یک : فکر میکنین دائما دارم اهنگ گوش میکنم ؟ نه خیر اینها از برکت وجود ماشین بدون سی دی پلیر هست که مجبورم رادیو گوش کنم . زنده باد  98.1 - CHFI

پ.ن. شماره دو : یک کار خیر کنین و شما هم خواننده هایی رو که دوست دارین بنویسین تا شاید من هم با مظاهر تمدن آشنا بشم و ببینم دیگه کی هست که من نمیشناسمش .

نوشته شده توسط مهسا در 11:6 PM |  لینک ثابت   • 

Sat 29 Dec 2007

کار و تعطیلی

کار دارم ، منظورم شغله . کاری که دوستش دارم اما وقت کم دارم .

هر روز ساعت ۶:۴۰ پا میشم شیر کاکائوی بچه ها رو آماده میکنم (صبحونه اصلیشون رو توی دی کر میخورن ) لباسهاشون رو آماده میکنم . خودم حاضر میشم . ظرفها رو توی ظرفشویی میچینم . بچه ها رو بیدار میکنم و حاضرشون میکنم . حدود ساعت ۷:۵۰ میریم از خونه بیرون . ساعت ۸ بچه ها رو میگذارم دی کر و راه میفتم به سوی شرکت . ۸:۳۰ میرسم و کار رو با شروع میکنم . ساعت حدود ۹ تا ۹:۳۰ برای خودم یک قهوه میریزم و با  لقمه ای که از خونه آوردم صبحونه ام رو میخورم . ساعت ۱۲ وقت نهاره تا ساعت ۱ . معمولا همونجا سر جام میشینم و نهارم رو میخورم و به گشت و گذار در اینترن میگذرونم . تا ساعت ۵ که ساعت میزنم و میرم بیرون و به سوی دی کر حرکت میکنم . حدود ۵:۳۰ تا ۵:۴۵  میرسم دی کر و بچه ها رو بر میدارم . از همونجا شادمهر میگه مامان گشنه امه که میخوام سرمو بکوبم به دیوار . میرسیم خونه و هنوز لباسم رو عوض نکرده باید براشون شیر موز درست کنم و بقیه عصرونه رو بیارم و شروع کنم به درست کردن شام . ساعت حدود ۷ امین میرسه خونه  و لباس عوض نکرده میشینه سر درس و مشق شادمهر تا شام رو بخوریم و امین میره که کارهای قبل از خواب بچه ها رو بکنه و اونا رو روونه تخت کنه . بعدش هم یک کم جمع و جور و بعضی وقتها دیدن یک فیلم .  

هفته ای یکی دوبار ساعت نهارم رو میرم بیرون خرید هفتگی خونه رو میکنم . دلم نمیخواد شنبه یکشنبه مون بگذره به خرید وشستن و جا دادن . اون تنها وقتیه که میشه به دیدن دوستانمون بگذرونیم و یک تفریح دسته جمعی بکنیم .

به امین میگم چرا نمیشه یک حد وسطی پیدا کرد ؟ کی گفته حتما باید ۵/۷ ساعت در روز کار کرد ؟چرا کسی که این قانون رو گذاشته مثلا ۵ ساعت در روز رو نگذاشته ؟ شاید هم باید خدا رو شکر کنیم که ۱۰ ساعت در روز رو نگذاشته ! دلم میخواست ساعت ۳ تعطیل میشدم و وفتی امین میرسید خونه ، خونه زندگی مرتب بود و بچه ها درسشون تموم شده بودیم و فقط مینشستیم دور هم و شام میخوردیم و فیلم میدیدیم .

خدا رو شکر

پ.ن. این تعطیلی بایستی خوب بوده باشه اما خوب نبوده باشه !! اولا که چند سری مهمون داری کردم و کمی تا قسمتی خسته شدم . اشکالم هم اینه که چون امین گفته من یک کاری دارم که باید روش وقت بگذارم من هم گفتم باشه کارها با من تو به کارت برس و این قضیه خستگی منو بیشتر کرد .

به هر حال میخواستم بگم خسته هستم و خیلی دبم میخواست که این تعطیلات رو یک مسافرت ترجیحا ایران برم که خب نشد .

داروی ضد  خستگی سراغ ندارین ؟

نوشته شده توسط مهسا در 9:59 PM |  لینک ثابت   • 

Fri 28 Dec 2007

فیلمهای ما

خیلی وقت بود که در مورد  فیلمهام ننوشته بودم . فکر کنم بعضی هاش رو هم یادم رفته که تازگیها دیدم و توی وبلاگم ننوشتم یا اینکه مال خیلی وقت پیشه و نوشتم !! حالا اینایی که یادمه نوشتم ایناست :

The bridges of Madison county

اولین فیلمی بود که توش یک نفر به همسرش خیانت میکرد و من حالم از از این قضیه  به هم نخورد  . به شدت آدم فناتیکی هستم و حتی از اینکه توی یک فیلم نشون بده که یکی به همسرش خیانت میکنه عصبانی میشم که چرا این چیزها رو عادی جلوه میدن ( مثل مریض انگلیسی ) اما این فیلم یک چیز دیگه بود . به شدت دلم برای زنی که توی یک زندگی ندیده گرفته میشد و دخترش میومد زرت موج رادیو رو عوض میکرد و پسرش دق در رو میکوبوند به هم و نمیپرسیدند خرت به چنده دلم سوخت . وقتی با ناباوری دید که یک نفر میاد کنارش و در شام درست کردن کمکش میکنه ، در رو آروم میبنده و برای وجودش به عنوان یک ادم ارزش قائله جذبش شد و حتی بعد از سه چهار روز چمدونش رو بست که باهاش بره اما به خاطر بچه هاش و به خاطر اینکه واقعا شوهرش آدم بدی نبود صرفنظر کرد . بازی مریل استریپ هم که طبق معمول شاهکار بود . توصیه میکنم فیلم رو ببینین.

 

Jerry Magvire

جز بازی رنه زلوگر زیاد چیز جالبی توش نبود و یا حداقل من ندیدم .

 

The Majestic

خیلی قشنگ بود . آخرهاش گریه ام گرفت . وقتی که توی دادگاه داشتند جیم کری رو برای عقاید کمونیستی ای که نداشت محاکمه میکردند و گفت آدمهایی رفتند توی جنگ (جهانی )و برای این مملکت جونشون رو از دست دادند ،اما الان من نشونی از اون مملکتی که اونها براش فداکاری کردند نمیبینم .

گریه ام گرفت برای خودمون و جوونهایی که توی این مملکت کشته شدند و الان هر روز شاهد یک فضاحت در مملکت داری میشیم که خون اون همه جوون رو پایمال میکنه . شاید فکر کنین اونایی که رفتند یا مجبور بودند یا بی عقل بودند اما اینطور نیست خودم یک همکار داشتم که همراه با برادرش مدت بسیار زیادی به عنوان داوطلب رفته بودند جبهه و برادرش کشته شده بود و خودش بعد از چند سال میگفت عجب اشتباهی کردم ، اما اون موقع به این قضیه باور داشتم و با اوج عقیده ام رفتم . اما ببین از ماها چه سوء استفاده ای کردند .

 

The first knight

فیلم قشنگی بود . بازی شون کانری مثل همیشه قوی بود . بازی جولیا آرماند هم خیلی قشنگ بود اما من و امین هر کاری کردیم نتونستیم ریچارد گیر قرتی رو یک جوری به عنوان یک جنگنده و شوالیه قبول کنیم و با اینکه بازیش بد نبود اما برای ما جا نیفتاد ! ( بدبخت )

دیگه چی دیدیم ؟ .... یادم نمیاد اما ما حداقل هفته ای دو تا فیلم میبینیم ... آهان

 

Monster-in-law

فیلم فوق العاده ای نبود . اما خوب بود . بازی جین فوندا خیلی عالی و قوی بود . تم قصه رو دوست داشتم و جوری که تموم شد هم خوب بود . خب برای خیلی باکلاسها سطح پائین بود اما ما رو چه به ین افاده ها !!!

دیگه خودمو بکشم چیزی یادم نمیاد

نوشته شده توسط مهسا در 11:4 PM |  لینک ثابت   • 

Tue 25 Dec 2007

یک پست طولانی کریسمسی

خب دیروز بچه ها رو گذاشتیم دی کر و رفتیم به خرید . کادوهای خودمون رو قبلا خریده بودیم اما در دقیقه نود مامان بزرگی یادش اومد که از  طرف ما هم بخرین و بالطبع باید از طرف اون یکی مادر بزرگ هم میگرفتیم و بدو بدو رفتیم به فروشگاههای شلوغ و چند تا فروشگاه رفتیم تا اون چیزهایی که بچه ها میخواستند رو پیدا کنیم و بخریم . بعد اومدیم خونه و اونا رو قایم کردیم و بعد امین رفت اونا رو از دی کر برداشت و اومدند خونه . زود شامشون رو دادیم و گفتیم زود بخوابین که بتونین صبح زود پاشین تا کادوتون رو ببینین . وقت خواب شیر و بیسکویت برای سانتا آماده کردند ( ظاهرا سانتا شکمو هست و هر جا میره باید یک لیوان شیر و چند تا بیسکویت براش آماده باشه ) و گذاشتند روی میز و رفتند خوابیدند . ما که طبق معمول نشستیم به فیلم دیدن تا خوابشون ببره و با خودمون میگفتیم احتمالا شادمهر داره توی دلش بهمون فحش میده که چرا نمیریم بخوابیم تا سانتا زودتر بیاد و کلی بهشون خندیدیم . بالاخره خوابیدند و ما هم کادوها رو آوردم و کاغذ کادو پیچیدیم و روی میز چیدیم و رفتیم خوابیدیم . صبح با هوار شادمهر از خواب پاشدیم که سانتا اومده . خوبیش این بود که هر کدوم یک کادو انتظار داشتند و حالا هر کدوم سه تا کادو گرفته بودند . جالبش این بود که سانتا به صورت شرکت پست عمل کرده بود و رفته بود از ایران از مادر بزرگهاشون کادوشون رو گرفته بود و براشون آورده بود (جون خودش ) . به هر حال خیلی ذوق کرده بودند تا اینکه در رو زدند و پسر همسایه مون ( ایوان ) با یک ساک کادویی وارد شد . دوتا قلک برای بچه ها . یک جعبه شکلات برای همه و یک شیشه شراب برای ما . جالبیش این بود که با توجه به این که میدونستن ما مشروب نمیخوریم شراب بدون الکل برامون گیر آورده بودند !! دیگه اینجوریش رو ندیده بودیم و از اینکه به عقاید دیگران انقدر احترام میگذارن هم برام جالب بود . این هم عکس میزی که قبل از خواب چیدیم :

خب نمیدونم چقدر معلومه اما توی گوشه پائین سمت راست یک اسکان شیر برای سانتا گذاشته بوده بودیم !!! که من خوردمش و بیسکویتش که امین بقیه اش رو خورده معلومه . بالا متمایل به چپ یک موجود بدبختی رو میبنین که اون یک گلدون بامبوی شانسه که آرتا اونو به جای درخت کریسمس تزئین کرده (بیچاره به همین هم راضی بود ) کادوها رو هم که میبینین و درک میکنین که چرا کمد من داشت میترکید و خودم جا نداشتم .

بعد رفتم وبلگ ساروی کیجا  رو خوندم و دیدم متن خیلی خوبی برای کریسمس گذاشته خواستم متنش رو کپی کنم وبهش لینک بدم اما دیدیم خودش از مجله اینترنتی فریا برداشته و به نظرم بهتر اومد که از محل اصلی کش برم !!!

به قول اینجایی ها : Enjoy !

نمادهای مشهور کریسمس
ش - ۱ دی ۱۳۸۶

یک شاخه داروش (سمت چپ) و راج (سمت راست)
روز کریسمس
ایده جشن گرفتن کریسمس در 25 دسامبر، به قرن چهارم میلادی بازمیگردد. کلیسای کاتولیک در آن زمان قصد داشت کاری کند که جشن و مراسم پر سر و صدایی که از طرف یک بت پرستان برگزار میشد و از نظر آنان تهدیدی برای مسیحیت به شمار میرفت را تحت الشعاع قرار دهد. این گروه، رومیانی بودند که تولد خدای خورشید را در این ماه از سال جشن میگرفتند.


هرچند در آن دوره جشن گرفتن سالروز تولد مرسوم نبود، اما مقامات کلیسا تصمیم گرفتند که برای مقابله با جشن کافران، جشنی پر آب و رنگ به مناسبت تولد حضرت مسیح (ع) برگزار نمایند. هرچند این نظر وجود دارد که فصل دقیق تولد ایشان بهار بوده است، اما تاریخ 25 دسامبر به عنوان تاریخ رسمی تولد مسیح مقدس درنظر گرفته شد تا بتواند رقیب مهمی برای بت پرستان باشد.

داروش و راج
دویست سال قبل از میلاد مسیح، کاهنان برای جشن گرفتن آغاز زمستان از گیاه داروش (mistletoe) استفاده میکردند. آنها این گیاه همیشه سبز را- که به صورت همزیست بر روی درختان دیگر زندگی میکند- جمع آوری کرده و از آن برای تزئین منازل ود استفاده میکردند. آنها اعتقاد داشتند که این گیاه دارای خواص درمانی ویژه ای دارد که برای هر مشکلی از نازایی زنان گرفته تا مسمومیتهای غذایی کاربرد دارد.

اهالی اسکاندیناوی نیز داروش را گیاهی نشانه صلح و هماهنگی میدانند. آنها داروش را با الهه عشق خود فریگا (Frigga) مرتبط میدانند. رسم بوسه در زیر شاخه های داروش نیز احتمالا از همین اعتقاد گرفته شده است. کلیسا در ابتدا استفاده از داروش را به خاطر ریشه داشتن در رسوم غیر دینی تحریم کرد. پدران مقدس در عوض برای تزئینات عید، استفاده از شاخه های راج holly را پیشنهاد کردند.

درخت کریسمس
آغاز استفاده از درخت کریسمس به آلمان قرن شانزدهم برمیگردد. چنین معمول بود که اهالی آلمان درختان صنوبر را در داخل و خارج از منزل، با گل سرخ، سیب و کاغذ رنگی تزئین میکردند. این اعتقاد وجود دارد که مارتین لوتر ( Martin Luther)، اصلاح طلب پروتستان، اولین شخصی بوده که درخت کریسمس را با شمعهای متعدد روشن کرده است. چنین گفته میشود که او شبی تاریک در راه بازگشت به انه تحت تاثیر زیبایی ستارگانی که از میان شاخه های یک صنوبر کوچک میدرخشیدند قرار گرفته و برای ایجاد این حالت بر روی درخت داخل منزل، شمعهایی را به شاخه های آن آویخته است. درخت کریسمس تا قرن نوزدهم کاربرد زیادی در انگلستان نداشت و در دهه 1820 توسط آلمانیهای مقیم پنسیلوانیا به آمریکا برده شد.

آبنبات عصایی
قرنهاست که آبنباتهای عصایی در بسیاری از کشورها تولید میشود اما تنها از حدود سال 1900 بود که که این آبنباتها با خطوط قرمز تزئین شده و سرشان درست مانند عصا، خمیده شد. گاهی این آبنباتها برای ساکت نگهداشتن کودکان در کلیسا بین آنها پخش میشد. داستانهای متعددی درباره دلیل وجود و شکل خاص این آبنباتها وجود دارد که با وجود تخیلی بودن، توضیح خوبی درباره نمادینه بودن این آبنبات در اختیار ما میگذارند. یکی از این داستانها به این شرح است:


آبنباتهای عصایی در رنگهای مختلف (رنگ قرمز و سفید آن از همه محبوبتر است)
در اواخر قرن نوزدهم یک آبنبات ساز اهل ایندیانا به فکر تولید آبنباتی افتاد که نشانه های کریسمس را در خود داشته باشد. ایده او این بود که یکی از آبنباتهای دراز و سفید را به شکل عصا درآورد. او چند سمبل از عشق و ایثار مسیح مقدس را در این آبنبات عصایی ترکیب کرد. او از یک آب نبات نعنایی سفید استفاده کرد. این رنگ نشانه پاکی و بیگناهی این پیامبر بود. سپس وی با افزودن سه خط باریک سرخ، نمادی از رنجهای مسیح را ایجاد کرد که تعداد آنها نیز نشانه تثلیث بود.

بعد از این او خط سرخ ضخیمی را نیز به نشانه خون مسیح مقدس به آن اضافه کرد. هنگامی که سر این آبنبات خمیده شده باشد، شبیه عصای شبانان میشود و اشاره ای به این تعبیر است که عیسی مسیح، چوپان و راهنمای بشر بوده است. همین عصا در حالت وارونه، به شکل حرف J که ابتدای نام Jesus است در می آید.

پاپا نوئل
سانتا کلاز (Santa Claus)یا پاپانوئل اصلی که سنت نیکولاس (St. Nicholas) نام داشت، در قرن چهارم میلادی در ترکیه متولد شد. او از همان دوران کودکی بسیار دیندار و وارسته بود و زندگی خود را وقف مسیحیت نموده بود. او به خاطر گشاده دستی و بخشندگی به فقرا شهرت بسیاری کسب کرد، اما رومیان به او اهانت کرده، وی را زندانی و شکنجه کردند.اما با روی کار آمدن کنستانتین امپراطور روم، سنت نیکولاس از زندان آزاد شد، کنستانتین به مذهب مسیحیت درآمد و در سال 325 میلادی، انجمن نیکا (Council of Nicaea) را تاسیس نمود و نیکولاس را به نمایندگی خود منصوب کرد. سنت نیکولاس به خصوص به خاطر علاقه فراوانش به کودکان و بخشندگیش شهرت داشت. او قدیس حامی دریانوردان، سیسیل، یونان و روسیه است. علاوه بر اینها، او قدیس حامی کودکان نیز هست.

اهالی هلند افسانه سنت نیکولاس را حفظ کرده و زنده نگهداشتند. در هلند قرن شانزدهم، کودکان کفشهای چوبی خود را به امید دریافت هدیه در نزدیکی شومینه میگذاشتند. هلندیان سنت نیکولاس را با املای Sint Nikolaas مینویسند که در اثر تحریف به سینترکلاس (Sinterklaas) و بالاخره در کلیسانی انگلیس به صورت سانتا کلاز درآمد.

در سال 1822 کلمنت سی. مور (Clement C. Moore)، شعر مشهور خود "ملاقات با سنت نیکولاس" را سرود که بعدها با عنوان " شب قبل از کریسمس" منتشر شد. هرچند عده ای از پژوهشگران این شعر را سروده هنری لیوینگستون(Henry Livingston) میدانند، اما موربه عنوان ابداع کننده تصویر مدرن سانتا کلاز به شکل مرد شاد و تپلی در لباس قرمز شهرت یافته است.

نوشته شده توسط مهسا در 11:27 AM |  لینک ثابت   • 

Sun 23 Dec 2007

شانس یا ...

تاحالا شده یک چیزی براتون اتفاق بیفته و احساس کنین بعد از اون شانستون عوض شده ؟ من از وقتی یادمه مامانم میگفت ما خانوادگی توی قرعه کشی شانس نداریم و  هیچ وقت چیزی به ما نمیفته . خب ما هم در عمل همین رو میدیدیم . اما یک بار یک اتفاقی افتاد . یادم نمیاد چند سال پیش بود یک مسابقه توی شرکت راه انداختند و یک  پرسشنامه از اطلاعات مذهبی برای هر کس فرستادند که همه پر کنید و بفرستین بعد فلان روز که روز جشن مذهبی هست آخر مراسم از بین کسانی که این پرسشنامه رو درست پر کردند قرعه کشی میکنیم و جایزه اول یک ربع سکه است و جایزه های بعدی هم وجود داره اما دیگه نگفتند چیه . من اصلا پرسشنامه رو پر نکردم به دلیل شانس خانوادگیمون . یکی از همکارها اومد گفت توی مسابقه شرکت کردی ؟ گفتم نه . گفت من جوابهای درست رو پیدا کردم اجازه میدی من پرسشنامه ات رو پر کنم و بفرستم و اگه اسمت در اومد سکه برنده شدی با هم نصفش کنیم؟ گفتم آره و اون این کارو کرد . روز جشن شد و یک سری از همکارها توی جشن شرکت کردند اما من و یک سری دیگه نشستیم سر جامون و داشتیم کار میکردیم که بهم زنگ زدند که توی  جشن اسم تو رو خوندن و برو جایزه ات رو بگیر !! من رفتم و فهمیدم که سکه به من نرسیده و یک جعبه ای دادند بهم که ... نمیدونم بگم اندازه چی بود اما خب معلوم بود که سکه نیست . من جعبه رو گرفتم و بدون اینکه باز کنم رفتم گذاشتم روی میز همکارم و گفتم این مال توست من که کاری براش نکردم . اون کاغذ کادویی رو باز کرد و .... چشمتون روز بد نبینه ... یک قندون صنایع دستی بود توش که من کمتر چیزی به اون زشتی توی عمرم دیده بودم !!! وای نمیدونی چی بود . سرپرستمون اومد و گفت در دوکلمه میشه توصیفش کرد : اند جواد !!! ( در همین جا از تمام جوادها عذر خواهی میکنم این چیزی بود که اون گفت ) حالا همکارم هم با من تعارف میکنه که بیا تو برش دار . گفتم اصلا روی میز من نگذارش که کل کلاس میزم رو میاره پائین . وای نمیدونین چقدر زشت بود ( رویا یادته ؟ )

خب این مساله زیاد مهم نبود و گذشت . به یک فاصله کمی با بچه ها رفتیم کیش . سوار یک کشتی شدیم و روی عرشه دوتا جایزه قرعه کشی کردند که یکیش به ما افتاد !!  یک فلاسک چایی خیلی خوب. بعد توی یکی از مراکز خریدش خرید کردیم و برگه های قرعه کشی رو پر کردیم و انداختیم توی صندوق مربوطه . شب قرعه کشی رفتیم و واقعا شاید بین بیشتر از دویست نفر اولین اسمی که در اومد مال ما بود و یک همزن دستی با کاسه بهمون افتاد !!! دیگه این وسط مسطها رو یادم نمیاد اما این اواخر توی دی کر بچه ها یک جلسه ای بود و برای اینکه والدین شرکت کنن چند تا جایزه گذاشته بودند که باز اولین اسمی که در اومد اسم من بود .

من نمیدونم اون قندونه الان کجاست اما اگه دست من بود به قیمت گزافی اجاره اش میدادم چون واقعا قبل از اون هیچ وقت یادم نمیاد که چیزی به صورت قرعه کشی برنده شده باشم .به هر حال این هر کس یک شانسی داره ، شانس ما هم با یک قندون طلایی بسیار زشت شکوفا شد !!!

پ.ن. نمیدونم باور میکنید یا نه اما بعد از نوشتن این مطلب و قبل از پستش در روز جمعه که آخرین روز کاری ما بود کارمندها رو جمع کردند به صرف پیتزا و نوشیدنی و یک قرعه کشی انجام دادند که باز هم من جزو برندگان بودم . یک جعبه شکلات بردم که تا امروز ( یکشنبه ) هنوز دلم براش قیلی ویلی میره و بهش دست نزدم .

نوشته شده توسط مهسا در 10:14 PM |  لینک ثابت   •