Fri 21 Dec 2007
برف کم سابقه
خب طوفان روز یکشنبه هم گذشت و ما تمام روز رو توی خونه به دیدن طوفان و نظافت و یک کم مهمونداری ( ایوان اومده بود پهلوی بچه ها ) گذشت و به این ترتیب جون سالم به در بردیم . وقتی تموم شد با خودم فکر کردم چقدر به نظرم وحشتناک بود شاید در عمرم یک بار اینجوری ( البته در مقیاس کوچیکتر) دیده بودم اونهم توی دانشگاهمون بود . در این مورد و موارد دیگه تهرانتوئی مطلبی نوشته که حیفم اومد نقل نکنم ، با اجازه صاحبخونه :
برف برف برف !
یکشنبه گذشته رکورد چهل ساله بارش برف در انتاریو شکسته شد و در یک نوبت 35 سانتیمتر برف بارید. البته در این رابطه کسی سوسک نشد و شهرداری با موفقیت معابر را باز و تمیز نگاهداشت و دوشنبه صبح ملت سر کارشان رفتند. نکته جالب این بود که اینبار برف از سمت ایالات متحده به انتاریو آمد و به همین دلیل نواحی جنوبی انتاریو زودتر از نواحی شمالی آن شروع به بارش کردند و در مجموع مقدار بیشتری هم برف دریافت کردند.
نکته اینکه در ماه دسامبر تا این لحظه 55 سانت برف آمده که 5 سانت کمتر از کل بارش زمستان پارسال است! باید شخصا یک بسته زرشک برای دفتر انتشارات کتابچه آلماناک ارسال کنم و این پیش بینی وارونه را به ایشان تهنیت بگویم! امیدواریم لااقل پیش بینی آنها برای ماهها ژانویه و فوریه درست تر دربیاید.
اکنون با توجه به کاسته شدن از میزان ابرهای بارنده و گرم تر شدن هوا، زمزمه هایی برای پیش بینی نبود برف در روز کریسمس شروع شده است. که البته فکر نمی کنم کسی از این بابت ناراحت شود چون آنقدر برف روی زمین مانده که می شود جلوی هر خانه یک گوریل انگوری برفی در اندازه واقعی ساخت! (البته جالب است بدانید که در مورد ارتفاع آدم برفی ایکه می شود ساخت محدودیت قانونی وجود دارد! و دلیل اش رفع خطر ریزش برسر بچه هایی است که در این ایام برف بازی می کنند و ممکن است زیر بهمنی از آدم برفی گیر بیافتند!)
ضمنا اخبار در مورد خطر سکته قلبی بخاطر برف پاروکردن هشدار دارد و گفت که این یکشنبه دو نفر در تورنتوی بزرگ بدلیل حمله قلبی بعد از روبیدن برف درگذشته اند و از مردم خواست قبل از برف روبی حسابی نرمش و گرمش کنند و در صورت احساس کمترین ناراحتی در قفسه سینه فورا به نیروی های امدادی اطلاع دهند. شهرداری تورنتو هم اعلام آمادگی کرد که با همکاری گروههای داوطلب، برف مقابل منازل سالمندان را تمیز کند و از ایشان خواست از دست زدن به پارو خودداری کنند تا مشکلات فیزیکی پیدا نکنند.
ضمنا نوبرانه ایام کریسمس Eggnog(اگ – ناگ) نام دارد که با شیر و زرده تخم مرغ و وانیل و شکر تهیه می شود و در فروشگاهها در قفسه مربوط به شیر و لبنیات فروخته می شود و به زبان فرانسه به آن "شیر مرغ" می گویند و شما می توانید ادعا کنید که در کانادا از "شیر مرغ" پیدا می شود تا ... ! خیلی مقوی و خوشمزه است و کالری اش هم کم بد نیست!
روز خوش
Sun 16 Dec 2007
شماره دار
۲- من رو میتونین به شکل یک شیطان با دم فلش دار و دو تا شاخ روی سرم تصور کنین ؟ برای اونایی که منو از نزدیک میشناسن تصورش خیلی عجیب نیست اما چرا ؟
بعد از مدتهای مدید که حرفهای همکار گرامی در مورد اینکه ما خوب موقعی به کانادا اومدیم و خیلی شانس آوردیم و اگه ده سال پیش بود اصلا به این زودی کار گیر نمیاوردیم رو تحمل کردم بهش یادآور شدم که اگه اونها ده سال بعد برای اومدن کانادا اقدام کرده بودند با توجه به اینکه خودش لیسانس داره و خانمش دیپلمه است اصلا امتیاز اومدن رو نمیاوردن و کار توی تورنتو که سهله اصلا ویزای ورود به کانادا رو نمیگرفتند !!! چون اون وقی که اونا اقدام کردند واومدند امتیاز ها کم بود ولی الان نمیشد ![]()
۳- یک روز با یک خانواده از دوستای عزیزمون رفتیم یکی از مرکز خریدهای بزرگ اینجا (ایتون سنتر) تا هم بچه ها بابا نوئل رو ببینین و باهاش عکس بگیرن و هم خودمون بگردیم . وای خدا میدونه این بچه ها چه آتیشی سوزوندن و چه انرژی ای از ما گرفتند که هلاک رسیدیم خونه . جالب اینجا بود در حالی که ما چهار تا آدم بزرگ نمیتونستیم این سه تا بچه رو جمع کنیم تا از یک فروشگاه بریم بیرون دیدیم یک خانواده نمیدونم کجایی ولی مسلما غیر ایرانی درست مثل ما هستند و دوتا پسر بچه و یک دختر بچه همراهشون هستند و این سه تا بچه دارن مثل بچه های خوب کنار پدر و مادرشون راه میرن و صدا ازشون نمیشنوی . به دوستم میگم نمیدونم بچه باید اینجوری باشه یا مثل ما ؟
۴-خدا میدونه این مرکز خریده چه خبر بود از شلوغی . هاپو صاحبش رو نمیشناخت انقدر آدم بود . حالا مگه همین یکیه توی تورنتو ؟ هر منطقه یک مرکز خرید داره به چه عرض و طول و مخصوصا این موقع سال وقتی میری توش انقدر شلوغه که به زحمت میتونی راه بری . امروز به همکارم میگم مردم اینجا دیوونه خرید هستند .تهران ۱۳ میلیون جمعیت داره و حتی یک مرکز خرید به بزرگی اینایی که اینجا هست رو نداره . شما اینجا با ۳ میلیون جمعیت شونصد * تا مرکز خرید دارین که سر و تهش معلوم نیست و توش نمیشه راه رفت از شلوغی . چه خبره ؟
* اگه گفتین شونصد رو چه جوری به انگلیسی بهش گفتم ؟ حتما اگه نظری در این مورد دارین بنویسین چون خودم هیچ نظری ندارم !!!
Thu 13 Dec 2007
معمار ، آرشیتکت یا ...
اول از اینکه هر دوی این کلمات خارجی هستند و من خوشم نمیاد هیچ کدوم به کار بره . اما متاسفانه واژه معادل این دو در فارسی اصیل رو تقریبا هیچ کس از جمله خیلی از هم صنفیهای محترم نمیدونن . آرشیتکت که کلمه ای فرانسوی و نه انگلیسی هست (انگلیسیش تلفظ میشه آرکیتکت ) و معمار که کلمه ای عربی هست معادلش به فارسی میشه مهراز ، که به نظر من کلمه بسیار خوش آهنگ و شیکی هست اما جون من هر کس این کلمه رو میدونسته دستش رو بالا کنه ببینم چند نفر تا حالا شنیده بودند .
خب مجبوریم از این کلمه بگذریم به دلیلی که گفته شد . میمونه دوتا دیگه که هر دو غیر خودی هستند. خب ما از قدیم و ندیم معمار سنتی داشتیم که بعضیهاشون که به رحمت خدا رفتند مثل استاد رضای تبریزی و یا استاد تسلط که ده تا مهندس خیلی با تجربه رو میگذاشتند توی جیب بغلشون و در معلومات و تبحرشون هیچ شکی نیست . اما اونهایی که مثل من نوعی هستند چی هستیم و از کجا اومدیم؟ امثال من رو اون استاد رضا ها یا استاد تسلط ها تعلیم دادند ؟ معمار های یزدی تعلیم دادند ؟ خوشبختانه یا بدبختانه نه . یک عده آرشیتکت فرانسوی و یک عده ایرانی بوزار تحصیل کرده ( از اولین و مهمترین دانشکده های آرشیتکتی) اومدند تهران پایه گذار دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران شدند که اولین دانشکده آرشیتکتی ایران بود و بعدش هم دانشکده معماری و شهرسازی دانشگاه ملی ( بعله اسم دانشکده رو هم گذاشتند معماری ) و بعد از اون هم نمیدونم اسم دانشکده شون چی بود اما توی دانشگاه علم و صنعت باب شد . برای همین هم بیشتر اصطلاحات دانشکده هامون فرانسوی شد . از کرکسیون و اسکیس و اشل و ژوژمان و دسن و آکس وغیره (انواع اصطلاحات بسیار متداول در دانشکده هامون) میشد فهمید که این علم به این صورت از کجا اومده . حالا من نوعی معمارم؟ مگه معمارها به من درس دادن و نوع تحصیل منو پایه گزاری کردند ؟ نه من آرشیتکتم .
دیزاینر هم که کلمه ای انگلیسی هست خیلی کلیه . معادل فارسیش (شاید هم غربیش ) طراح هست .اما خیلی عمومیه . ممکنه به طراح لباس اطلاق بشه به طراح صنعتی ، طراح جواهر طراح چه میدونم مبلمان و غیره .
پ.ن. برای خنده اما واقعی : توی یک مهمونی یک خانمی که هم سنهای خودم بود و دیپلم داشت به من میگفت یک خانواده ای رو میشناسم که زن و شوهر آرشیتکس هستند
. چی بگم ؟ ![]()
پ.ن. برای گریه و بسیار واقعی تر : توی شرکت سابقم در ایران یک مهندس فوق لیسانس برق داشتیم که همیشه با تاکید بر نون وسط میگفت فوندانسیون . همه افراد توی جلسات هم سرخ و زرد میشدند اما کاری از دستشون بر نمیومد . حالا اون خانمی که اصلا توی این باغ نبود بیشتر عذرش موجه هست . نه ؟ ![]()
Wed 12 Dec 2007
breaking log
ببینم تا جایی که سواد من قد میده طبق دین اسلام هر کس مسوول رفتار خودشه ، نه ؟ حتی امر به معروف و نهی از منکر هم یکی از شروطش اینه که فکر کنی ممکنه طرف به حرفت گوش میده ، و البته فکر کنم کشتن طرف مقابل هم جزو مراحلش نباشه .
دختر بیچاره ، حال همه کلی گرفته شد .![]()
Thu 6 Dec 2007
آرتای ما و کار در اینجا
داشتیم سوار آسانسور میشدیم که بریم تو پارکینگ گفت مامان من نی نی داشته باشم تو بغلش میکنی ؟ وای خدا میدونه چه حالی شدم . گفتم مامان من عاشق اینم که بغلش کنم . گفت اصلا من همیشه خونه شما میمونم . گفتم نمیری خونه خودت ؟ گفت نه من میخوام خونه شما بمونم . گفتم حتما بمون . بعد از ظهر هم شادمهر همینو گفت . ببینیم تا کی میتونن ما رو تحمل کنن و نزنن بیرون ![]()
۲- بریم سر اصل مطلب . خب در مورد مسائل کار و غیره قرار بود بنویسم . خب خیلیها از من میپرسن که با کار تمام وقت چه میکنی ؟ به بچه ها میتونی برسی؟ حجم کار خیلی زیادتر از ایرانه و غیره .
خب ببینین من توی ایران هم توی بخش خصوصی کار کردم و هم توی بخش نیمه دولتی . وقتی توی شرکت خصوصی کار میکردم دانشجو بودم و پر انرژی . مسولیت خونه زندگی هم نداشتم ، وقتی میرسیدم خونه مامانم با سینی عصرونه منتظرم بود و میگفت بمیرم ، چقدر خسته شدی چرا تا الان موندی ؟ و ... مثل سگ هم اونجا کار میکردم . اصولا ۴-۵ تا جوون و مجرد اونجا کار میکردیم و البته محیط خوبی بود همیشه موسیقی ها بسیار نا مجاز (!) و به راه بود و سر نهار ها هم بحث و خنده و غیره به مقدار کافی وجود داشت اما کارمون کار بود . واقعا نفس نمیتونستیم بکشیم . هر کاری هم میکردیم . مثلا طراحی و نقشه کشی فقط یک قسمت قضیه بود .توی اون شرکت مدیرش به غیر از کار آرشیتکتی نماینده یک شرکت خارجی بود و توی کار تجارت هم دست داشت . هر وقت اون قسمت احتیاج به کمک داشت میدویدیم و انجام میدادیم . چه میدونم برای کریسمس میخواست جعبه های دست ساز بسازه و پر شکلات کنه برای شرکت اصلی بفرسته همه مینشستیم به نقاشی و رنگ و بسته بندی ، سالی یکبار نمایشگاه بین المللی کار میکرد همه کارهای غرفه رو میکردیم و غیره آره آره میدونم دارین به آب حوض فکر میکنین همونی که شما فکر میکنین ، همونجوری بود .
بعد از یک مدت رفتم یک شرکت نیمه دولتی . وقتی کار بود باید به کوب کار میکردیم اما خب وسطش میشد با دل راحت نشست یک چایی خورد و یک یک گپی زد . موقع بیکاری هم وجود داشت که یک بار به دوسال و نیم بیکاری خیلی خسته کننده ای رسید که از من از شرکت در رفتم و دوسالش رو رفتم کارگاه . با بیکاری حالم گرفته میشد . خوشم نمیومد بیکار بشینم . بعدش هم برای یک پروژه طراحی برگشتم شرکت و چون داشتم استعفا میدادم زودتر از موعد نقشه ها رو تحویل دادم و استعفا دادم که البته خوب مزد دستم رو دادن و انقدر حقم رو خوردند که ... بماند .
الان دارم توی شرکت خصوصی کار میکنم . توی ایران ساعت کاریمون ۴۴ ساعت در هفته بود اینجا ۵/۳۷ ساعته اما فرقش اینه که توی شرکت ایران ساعت نهار جزو ساعت کاری حساب میشد و اینجا نمیشه اما بازم ساعت کاری یک نیم ساعت کمتر از ایرانه . بیشتر روزها کارم وحشتناک زیاده اما روزهایی هم هست که خیلی نرم نرم کار میکنم و مدیرم میگه خیلی عجله ای نیست . میشه که ده دقیقه بایستم با یکی حرف بزنم ، کسی هم نمیاد برام شاخ بشه اما معمولا اگه کار خاصی نباشه جو اجازه نمیده این اتفاق زیاد بیفته . در کل و در مورد نوع و حجم کار من فرق خیلی زیادی احساس نمیکنم اما اینجا خیلی خسته ترم که دلیلش چیز دیگه است .
خب توی ایران حداقل هفته ای یکی دوبار خونه مامان جون اینا بودیم و غیر از غذایی که میخوردیم یک مقداری هم میدادن زیر بغلمون که ببریم خونه و یکی دو وعده راحت باشیم . من همیشه برای بچه ها پرستار داشتم و پرستار یعنی که وقتی میرسی خونه بچه ها حمومشون رو رفتند ، عصرونه شون رو خوردند ، خونه تمیزه ، ظرفها شسته است ، کمد و کشوهای بچه ها هم تمیز و مرتبه . اینجا من ساعت یک ربع به شیش میرسم دی کر بچه ها و ساعت ۶ خونه ایم . بچه ها گرسنه هستند ، لباسهاشون رو این طرف و اون طرف پرت میکنن . شادمهر باید تکلیفهاش رو بنویسه ، من باید شام درست کنم و اونها ساعت نه تا نه نیم حاضر بشن برای خواب . این قسمت فرق مساله است . میشه پرستار هم گرفت اما خرجش سر به فلک میزنه ، برای تابستون که مجبور شدیم پرستار بگیریم بیشتر حقوق من میرفت برای پرستار . الان هم ما هزینه دی کر نمیدیم . با توجه به شرایطمون تمام هزینه اش رو دولت میده و اگه بخواهیم پرستار بگیریم دیگه این کمک هم بهمون نمیشه . حالا از این طرف قضیه هم بگم که اینجا اگه واقعا کارت زیاد باشه و نسبتا پول داشته باشی کارها خیی آسونتر از ایرانه . میری توی سوپر ، کاهوی شسته ، هویج پاک کرده و شسته انواع سالاد کامل ، اوناع محصولات گوشتی و مرغی و انواع دیگهء غذاهای آماده و نیمه آماده موجوده . اگه زیاد به اینکه کیفیت غذاهایی که میخوری چی هست و تازه بودن غذا برات مهم نباشه میتونی هفته به هفته آشپزی نکنی . غذای بیرون هم که فراوون و همه جور قیمتی داره .
در کل میخواستم از این انشا اینجور نتیجه بگیرم که کار کردن توی این مملکت کار سختی نیست ، اگه جزو کسانی هستین که با وجدان توی ایران کار میکنین و توی شرکتی که مدیر عاملش بابا جون یا دائی محترم و یا از اون بهتر پدر زن جان هست کار نمیکنین ، نترسین و بدونین که کار کردن اینجا هیچ کس رو نکشته . اما چیزی که واقعا من یکی رو داره خسته میکنه و نمیدونم تا کی میتونم تحملش کنم نبود کمکی هست که معمولا همه توی ایران دارن .
موفق باشین
پ.ن. خیلی با ربط . سعی میکنم هر کس سوال کرده توی همون صفحه جوابش رو بدم . مثلا یک دوست عزیز به اسم زهرا برام یک کامنت سوالی گذاشته بود دیدم با ربط تره (!) که توی همون صفحه نظر خواهی جوابش رو بدم و اونجا نوشتم .
پ.ن. با ربط تر . به نظر شما باید گفت معمار - کار معماری ؟ یا باید گفت آرشیتکت یا کار آرشیتکتی ؟ یا شاید هم یک چیز دیگه ؟ میشه نظرتون و دلیلش رو بگین . واقعا برام مهمه که بدونم نظرتون در مورد این کلمات چیه ؟ توی پست بعدی هم نظریه خودم رو مینویسم
Wed 5 Dec 2007
به مناسبت 25 سالگی آلبوم تری.لر
۲-به مناسبت بیست و پنج سالگی آلبوم تری. لر میخوام اینو بنویسم :
دیدین یک وقتی آدم از یک هنر پیشه ای خواننده ای ، سیاست مداری چیزی خوشش میاد و بعد از چند وقت میگه اه این دیگه کی بود من طرفدارش بودم .
این میم جیم (عجب اسم باحالی ساختم براش ها !) از اونهایی بود که هم نسلهای من یادشونه که ما خودمونو میکشتیم براش . یک مدت خیلی زیادی هم روی دور بود و بعد رفت کنار . اما من هنوز هم که شوهای اون موقعش رو میبینم با خودم فکر میکنم این دیگه مثل و مانند نداشته و نداره . یادمه توی یکی از ویدئوهاش با یک گریم خیلی عجیب و غریب اومده بود . من و خواهرم برای اولین بار داشتیم اون ویدئو رو میدیدیم و به هم گفتیم اینو معلومه که خیلی گریم کردند اما نمیشد تشخیص داد که کی هست . بعد توی یک صحنه ای شروع به رقصیدن کرد و ما دوتا با هم گفتیم این میم جیمه . امکان نداره هیچ کس بتونه این جوری مثل اون برقصه و آخرش که پشت صحنه رو نشون داد دیدیم که همینطوره .
چند وقت پیش شادمهر گفت مامان یادته یک سی دی داشتیم که رقص داشت اونو بگذار ببینیمش . ما هم یک سی دی کامل که ازش داشتیم گذاشتیم . این دوتا انگار یک پدیده رو کشف کرده باشن دیگه تا مدتها ولش نکردند و توی هر موقعیتی خواهش میکنن اون سی دی رو ببینن .تازه وقتی هم دارن میبینن همونطور سر جاشون حرکات موزون میکنن !!
۳- مهمونی آخر سال شرکت برگزار شد و خیلی خوش گذشت جای همه دوستان خالی . البته ما در زمان صرف شام و سخنرانی بودیم و به محض اینکه دی جی شروع به کار کرد و ملت داشتن خودشون رو برای حرکات موزون اماده میکردند ما با کلی شرمندگی خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون که بریم خونه. آخه بچه ها خونه همسایه مون بودند و مهمونی هم یکشنبه شب بود و فرداش باید میرفتند مدرسه و نمیشد کاریش کرد . البته همین هم برای ما کلی بود .
۴- منتظر یک پست در مورد کار و مسائل مربوط به اون و مقایسه کار اینجا و ایران باشین . چند نفر ازم سوال کردند و برای همین میخوام مفصل بنویسم
موفق باشین
Thu 29 Nov 2007
اسباب بازی خطرناک
۲- مامان و بابام سفارش کردند برم یک اسباب بازی از طرف اونها برای بچه هابخرم . مدتها بود یک چیزی توی تلویزیون تبلیغ میکرد به اسم Aqua dots . رفتم یکی ازش خریدم و گذاشتمش توی صندوق عقب بمونه بعد کلی فیلم بازی کردم که بچه ها الان از نگهبانی زنگ زدند که یک بسته براتون رسیده من میرم بگیرم و رفتم بسته رو از توی صندوق عقب برداشتم و آوردم بالا . انقدر از دیدنش ذوق کردند که هیچ توجه نکردند که خب پس تمبرش کو ؟ آدرسش کو ؟ و هجوم آوردند به اسباب بازی . نحوه بازی کردنش هم اینجوری بود که یک سری دونه های رنگی داشت که باید روی شابلون خاص خودش میچیدی ( با هر شکلی که بچه دلش میخواست ) و بعد از اینکه تموم شد با اسپری روش آب میپاشیدند و وقتی خشک میشد کاملا به هم چسبیده بود و اون شکل ثابت شده بود . خب کلی ذوق کردند و بازی کردند تا اون دونه هاش تموم شد اون وقت لب و لوچه شون آویزون شد که چرا دونه هاش تموم شد . گفتم خب درسته که این اسباب بازی ازایران اومده
اما فکر کنم دونه های یدکیش اینجا پیدا میشه . من میرم میخرم . رفتم همون فروشگاه و وقتی سراغش رو گرفتم گفتند شما از این اسباب بازی دارین ؟ گفتم خب آره . گفتند باید پسش بیارین تشخیص دادن که خطرناکه چون اگه بچه ها چند تا از دونه هاش رو بخورن با توجه به اینکه دونه هاش با رطوبت به هم میچسبند خطرناک میشه . خلاصه من هم اومدم و باز با داستان سرایی که این اسباب بازی خطرناکه و من بهشون گفتم که برای ما از ایران اومده اما اونها گفتند که ما قبولش میکنیم و باید ببرم بهشون بدم . خلاصه رفتم اونو دادم و یک چیز دیگه به جاش گرفتم .
زنده باد اسباب بازیهای خطرناک !
۳- به خدا این میم الف نون معرک است . آخه تر خدا کی تا حالا تو دنیا گفته بود که دلار تکه کاغذی بی ارزشه ؟ خب این خیلی مهمه که یک نفر برای اولین بار به ذهنش برسه که اینو بگه . بابا جون قدرشو بدونین
Mon 26 Nov 2007
مشکلات زندگی آرتا
حالا میخواهیم فراخوان بدیم . البته یک بار هم گفت من میتونم با ایوان (پسر همسایه مون) ازدواج کنم؟ من بهش گفتم مامان جان اول باید بزرگ بشین بعد اگه هم رو دوست داشتین اونوقت میتونین با هم ازدواج کنین . فهمید که یک امیدی هست و دیگه ول کرد !!
خدا به ما رحم کنه . تازه SK هست به دبیرستان برسه چی میشه ![]()
* فکر میکنم این موضوع از وقتی به ذهنش رسید که توی اونتاریو ساینس سنتر مراحل رشد بچه تو شکم مادر رو دید ( به شکل مولاژ و فیلم ) وگرنه یادم نمیاد چیز دیگه ای توی خونه ما به این مورد اشاره کرده باشه
پ.ن. با ربط . بعد از اینکه این پیشنهاد رو چد بار به پسر همسایه مون داد و اون هم اول گفت اه و پیف و غیره مثل اینکه بعدش بدش نیومد و داره به نگاه خریداری آرتا رو نگاه میکنه . خدائیش من که خیلی روی این قضیه حساس شدم و وقتهایی که این بچه ها با همند همش توی نخشون هستم . اون تفاوت فرهنگی پست قبلی رو که دارین ؟!
