تبليغاتX
خاطرات خانواده

Wed 21 Nov 2007

تفاوت فرهنگی

یک خانواده ای از دوستامون اومدن اینجا برای اینکه فقط برن و بیان و بعد هم پاسپورت کانادائی بگیرن . اولش یک چند بار رفت و آمد کردن و بعد دیدن که این جوری بهشون پاسپورت نمیدن مجبور شدن بمونن . پدر خانواده همکلاسی امین بوده و توی کار بساز و بفروشیه و اوضاع مالیش خوبه و دیدن که دلشون نمیاد که اون کارش رو ول کنه و بیاد اینجا پس قرار شد که خانمه و بچه ها ( یک دختر کلاس ۱۰ و یک پسر کلاس ۶) بمونن و پدر هی بره و بیاد و البته پول بفرسته .

با خانمه چند بار صحبت کردم خیلی حال و روزش بد بود . زبان بلد نیست و به کوب داره میخونه که بتونه گلیم خودشو از آب بکشه بیرون . باید دنبال درسهای این بچه ها باشه که به دلیل مشکل زبان هر دو افت کردند . اومدن دوتا بچه توی این سنها توی یک محیطی که خیلی بازتر از ایرانه باعث شده اونها تغییر کنن و خلاصه چی بگم که حال مادره به شدت خراب شده و پدر ضرب العجلی پا شده اومده . با مادره حرف میزدم گفت دیگه اینطوری نمیتونیم ادامه بدیم ( شاید ۶ ماه نیست اومدند و تمام تابستون هم ایران بودند ) باید شوهرم بیاد اینجا بمونه من از عهده بر نمیام .

امین عقیده داره که خانمه چون توی ایران زیاد توی اجتماع نبوده الان نمیکشه اما من به خانمه حق میدم . داشتن دوتا بچه توی سن بلوغ و قبل بلوغ حتی وقتی محیط عوض نشه سخته چه برسه به اینکه محیط عوض بشه . راستش برای خودم هم نگران شدم . من که توی ایرانش جزو دهاتی هایی بودم که طرز فکرم مربوط به زمان مادر بزرگم بوده ، حالا چه جوری میتونم با مسائل بچه ها کنار بیام ؟

به هر حال چندین بار من و امین تا حالا خدا رو شکر کردیم که توی ایران اینقدر وضع کارمون خوب نبوده که نتونیم دل بکنیم و هر دو با هم بیایم . پراکنده بودن یک خانواده خیلی سخته.

نوشته شده توسط مهسا در 1:26 PM |  لینک ثابت   • 

Wed 21 Nov 2007

آرتا و فوق برنامه های آموزشی

یادم نویست نوشتم یا نه اما معلم آرتا پارسال به من گفت که وضع حرف زدن آرتا خوب نیست و باید بره گفتار درمانی . بهش گفتم که دو سری برنامه گفتار درمانی تو جریان هست . اما اون گفت بازم لازم داره و یک برنامه ای مدرسه های تورنتو دارن که فقط از طریق ارجاع دادن معلم میشه از اون برنامه استفاده کرد و فقط هم برای زیر سن دبستان این برنامه رو ارائه میدن . اگه راضی باشی اسم آرتا رو میدم تا شاید انتخابش کنن . این کارو کردیم و آرتا انتخاب شد . اسم برنامه

kindergarten early language intervention  هست که به طور مخفف بهش میگن KELI . خلاصه آرتا شروع کرد و الان یک ترمش تموم شده . کلا سه ترمه  و فقط توی چند تا مدرسه محدود این برنامه اجرا میشه برای همین صبح هایی که این برنامه هست ،با اتوبوس میرن دنبال بچه های مدرسه های مختلف و اونا رو میبرن همون مدرسه خاص . باهاشون کار میکنن و بعد بهشون تمرین برای خونه میدن و برشون میگردونن مدرسه خودشون . اولش آرتا خیلی این برنامه رو دوست داشت و بعد نمیدونم چرا یکهو احساس نا امنی کرد و گفت من دوست ندارم برم . من زنگ زدم و با معلمش صحبت کردم و با معلم دی کر هم صحبت کردم و همه باهاش کار کردیم که تو باید این برنامه رو بری و دیگه این آخرها خدا رو شکر با علاقه میرفت . حرف زدنش هم خیلی بهتر شده و این برنامه های گفتار درمانی روش خیلی تاثیر گذاشته .

 باز چند وقت پیش رفتم دی کر دنبالش دوباره اومدم دیدم یک فرم گذاشتن جلوم که یک برنامه Social studies توی دی کر داریم واگه میخواهی آرتا شرکت کنه این فرم رو امضا کن . که مثلا یاد بگیره چطور به حرف دیگران گوش بده ، تو بازیها چطور همراهی کنه و غیره . اون رو هم امضا کردیم . برای اون برنامه یک نفر که رشته اش  child assista  هست میاد تو دی کر و باهاشون کار میکنه .

راستش از اینکه برای مشکلات هر آدمی اینجا اهمیت قائل میشن خیلی خوشحالم . توی نظر خواهی یک وبلاگی در این مورد نوشته بودم ، یک نفر نوشته بود چقدر ندید بدید هستی . نمیدونم طرف خیلی توی ایران دیده بود که برای رفع مشکلات مردم تلاش بشه که دیده بیده ( !!) بود . من هیچ نمیخوام قایم کنم که تا حالا اینجور برخوردها رو ندیده بودم .

این هم یکی از نقاشی های شادمهر که من واقعا دوستشون دارم

توضیحش اینه که ظاهرا یک نقشه جنگیه و مسیر حرکت کشتی و زیردریایی و غیره و ذلک روشه . منبع الهام بخشش رو هم نمیدونم چی بوده .

نوشته شده توسط مهسا در 12:55 PM |  لینک ثابت   • 

Sun 18 Nov 2007

یادداشت امروز

یک روز کارم زیاد نبود توی شرکت . تقریبا پروژه رو تموم کرده بودیم و همکارم داشت نقشه ها رو برای چاپ آماده میکرد . من هم کار زیادی نداشتم و ظاهرا یک گروه دیگه که شدیدا به کمک احتیاج داشتند از مدیرم اجازه خواسته بودند و اومدن به من گفتن بیا کمک ما . یک کاری برام توضیح دادن و من نیم ساعت بود شروع کرده بودم که موبایلم زنگ خورد . دیدم شماره مدرسه بچه ها روش افتاده . هول شدم و گوشی رو برداشتم . دیدم معلم شادمهره و اول از این مساله شروع کرد که شادمهر خوبه و هیچیش نیست اما میخواد با شما صحبت کنه . بعد شادمهر گوشی رو گرفت و با صدای گرفته و بیحالی گفت مامان من حالم خوب نیست میشه بیای دنبالم ؟ گفتم بله پسرم چه شده ؟ گفت حالم خوب نیست . گفتم مامان جون من همین الان نمیتونم راه بیفتم اما زود میام دنبالت . گفت باشه . گوشی رو گذاشتم و دیگه حالم رو نمیفهمیدم . ضربان قلبم رفته بود بالا و با چه سرعتی داشتم کار میکردم که کار رو به یک جایی برسونم . فکر میکردم احتمالا فردا هم نمیتونم بیام اگه حالش بد باشه و خب لابد اینا به کمک احتیاج داشتن که منو خواستن و داشتم خل میشدم . من اینجا که امنیت شغلی نداره که جای خود اما ایران هم که بودم هیچ وقت کارم رو به فردا محول نمیکردم و "به من چه" نمیگفتم . خلاصه به چه بدبختی کار رو تموم کردم و رفتم به هماهنگ کننده اون گروه و به سرپرست خودم گفتم و هر دوشون هم با روی خیلی باز بهم گفتن برو برو زود برو نگران کار نباش و من اومدم بیرون . مثل خلها رانندگی کردم تا رسیدم مدرسه و تا وارد دی کر شدم مربی گفت میدونم که شادمهر بهت زنگ زده اما به نظر نمیاد چیزیش باشه . خب خدا رو شکر کردم و شادمهر اومد جلو . خدائیش یک کم رنگ پرده تر از همیشه بود اما منهم خیلی خودمو نگران تر از اونی که بودم نشون دادم و احوالش رو پرسیدم و بغلش کردم و گفت بریم خونه چیزهای مقوی بهت بدم بخوری که حالت بهتر بشه و کلی تحویلش گرفتم . اومدیم خونه و کلی بهش چیز دادم بخوره و وقتی امین اومد یواشکی بهش گفتم به شادمهر توجه خاصی کن که ... داستان رو تعریف کردم . اون هم همین کارو کرد و .... تموم شد .

یادمه وقتی ایران بودیم یک بار از سر کار اومدم خونه دیدم آرتا داره توی اتاق غذا خوری هوار میکشه  و گریه میکنه . پرستارش هم بدون هیچ عکس العملی توی آشپزخونه بود و این خیلی عجیب بود چون معمولا اون خیلی به آرتا توجه میکرد . من پرسیدم چی شده ؟ پرستارشون گفت هیچی نازش جمع شده !!!!!

من تا اون موقع این اصطلاح رو نشنیده بودم اما اون روز که شادمهر زنگ زد دیدم خیلی این اصطلاح الان کاربرد داره

 رفتیم دندوپزشکی برای چکاپ . آرتا مشکلی نداشت . شادمهر و امین یکی یک پوسیدگی مختصر داشتند و من ۶ تا پوسیدگی که یکیش روت کانال میخواست !!!! ای خدا شانس رو میبینین ؟ بدبختی من پوسیدگی دندونهام تا نزدیک و خود عصب میره و اصلا درد نمیگیره و برای همین هم وقتی میفهمیم که خیلی دیر شده . اما از اون بدتر اینه که به این راحتی ها بی حس نمیشم . دکتره بدبخت یک آمپول بیحسی زد و کار رو شروع کرد من دادم رفت هوا . کلی ازم عذر خواهی کرد و یک آمپول دیگه زد و یک کم  صبر کرد و بعد شروع کرد . اولش بد نبود اما یکهو من از جا پریدم . دکتر دست از کار کشید اما من همینطور از درد داشتم میلرزیدم . یک دردی بود که خدا برای کسی نیاره . اون هم هی داشت ازم عذر خواهی میکرد منهم میلرزیدم . بالاخره به دستیارش گفت که موقع تراشیدن دندونم یک لوله ای ( به غیر از ساکشن ) رو بگیره روی محل تراشیدنش و خدا رو شکر اون کار باعث شد دیگه درد نگیره و کارش رو کرد . بعد از این مدت امین و بچه ها اومدند و چون آرتا هم کاری نداشت من و اون راهی خونه شدیم . تا از مطب اومدیم بیرون دیدم یک مرکز خرید بزرگ روبروی مطبه به آرتا گفتم بریم خرید دخترونه ؟ گفت بریم . دختره قرتی !!! رفتیم و من دنبال یک لباس برای مهمونی سال نو برای خودم بودم که به همین دلیل یک پیرهن و یک جوراب برای آرتا خریدیم و اومدیم بیرون !!

این هم عکس دخترم با لباس جدیدش

arta

نوشته شده توسط مهسا در 7:20 PM |  لینک ثابت   • 

Fri 16 Nov 2007

6 شماره ای

۱-برگشتم توی گروه قبلی . خوبه تنها مشکلش همون همکار ایرانیمه که ترجیح میدم زیاد ( بخونین اصلا) باهاش صحبت نکنم . اما تازگیها کارش کم شده و بنابراین وقت داره هی رد بشه به من تیکه بندازه . چه میشه کرد ؟

۲-هر وقت آرتا یک چیزی میخواد و ما بهش نمیدیم خواهشش رو دوباره و به اضافه کلمه بفطا ( بر وزن لطفا) تکرار میکنه . مثلا میگه مامان آب بده میگم مامان دستم کثیفه و میگه مامان  آب بده بفطا و معمولا اون موقع میافتم توی رودر بایستی و بهش آب میدم . هفته گذشته امین میگه نصفه شب دیدم آرتا داره ما رو صدا میکنه . رفتم بالای سر تختش گفتم چیه دخترم اون هم توی خواب گفته بابا کاغذ بده ( برای نقاشی )  امین گفته بابا جون بخواب الان نصفه شبه . اون هم گفته باشه ، بابا کاغذ بده بفطا .

۳-آقا نظرم در مورد اتوی مو عوض شد چیز بدی نیست مخصوصا که صدا نداره و هر زمانی میتونی موهات رو باهاش صاف کنی و نگران صداش نباشی

۴-قشنگ ترین توصیف زندگیم رو از این همکار هندیم در مورد خودم شنیدم . بهم گفت تو دو جنبه خیلی متفاوت توی شخصیتت داری . یک جنبه اش یک بچه ( شیطون و بازیگوش ) هست و یک چنبه اش مادری که همش نگران بچه هاشه . از دهن یک آدم غریبه خیلی بهم چسبید این توصیف

۵-فیلمهای ما

love actually  که اثلا انتطار نداشتم فیلم خوبی باشه و بسیار زیاد ازش خوشم اومد . واقعا قشنگ بود . البته قسمتهای بی معنی ای هم داشت اما در کل خیلی خیلی خوشم اومد .

the great dictator  که میدونین خیلی قدیمیه و مال چارلی چاپلینه . تلویزیون ایران همیشه تیکه هاش رو نشون داده بود اما کامل ندیده بودم و از دیدنش خیلی لذت بردم . هم خنده دار بود و هم پر معنی

سه تا فیلم دیگه توی خونه هست که میبینیم و خبرش رو بهتون میدم

۶- راستی بلاگفا ایهای عزیز راهی میشناسین که وقتی صفحه اول بلاگفا رو باز میکنیم معلوم بشه کدوم پستها نطر جدید دارن ؟ من نتونستم آپشنی برای این قضیه پیدا کنم .

نوشته شده توسط مهسا در 12:27 PM |  لینک ثابت   • 

Fri 9 Nov 2007

از هر دری سخنی

هر وقت من و امین میخواهیم یک کم مهربانانه بشینیم یا مثلا وقتی امین از سر کار میاد و ما هم رو بغل میکنیم حتما باید یکی از دوتا بیاد بین من و امین قرار بگیره . ما هم معمولا در این مواقع میگیم فضول اومد . امشب من و امین یک مقدار مهربانانه نشسته بودیم دیدم شادمهر از دور میاد و داره میگه فضول داره مییییییییییییییییییاد !

 

این هم آخرین ورژن گله ای که از من توسط یکی از همکاران ایرانیم شده و منو به این وضع در آورده :

من چند تا ای میل خوب برام رسیده اما برای تو نمیفرستمش من هم فکر کردم لابد یک کم بی ادبانه است و این هم چون آقاست روش نمیشه برای من بفرسته چیزی نپرسیدم که چرا . بعد دید من چیزی نمیگم گفت آخه من تو رو تحریم ای میلی کردم !! من تعجب کردم اما بازم چیزی نگفتم . گفت آخه تو هیچی برای من نمیفرستی . گفتم من هیچ وقت ای میلها رو فوروارد نمیکنم از این کار بدم میاد . گفت پس من هم نمیفرستم هر رفتی یکی آمدی داره . من هم شونه هام رو انداختم بالا که خب نفرست مگه من ازت خواهش کردم . ولی به خدا حال تهوع بهم دست داد . اگه یک دختر ۲۰ ساله بود آدم میگفت بچه است ولش کن درست میشه اما از یک مرد ۵۰ ساله واقعا حالم به هم خورد .

 

آقا این اعتیاد عجب چیز بدیه . پدرش بسوزه تازگیها به یک بلای خانمانسوز دچار شدم و اون هم اعتیاده اون هم به چی ؟ سیگار ؟ نه بدترش . مشروب ؟ نه بدترش ... خب خودم میگم چون هیچ کس نمیتونه حدس بزنه ...

به نخ دندون !! چیه فکر میکنین خل شدم نه بابا راست میگم . غذا از گلوم پایین نرفته احساس میکنم باید نخ دندون استفاده کنم . خب کجاش اشکال داره ؟ بابا فکر کنین وسط مهمونی ، وسط رستوران اصلا وسط شرکت من چه جوری باید با دوتا دستم برم توی دهنم که نخ دندون بکشم ؟ البته برای آخریش یک راه حل پیدا کردم اونهم استفاده از نوع خاص نخ دندونه که من اسمش رو نمیدونم اما روی یک پایه به شکل U سواره و میشه یواشکی پشت میزم یک کاریش کرد . اما واقعا این اعتیاد چیز بدیه.

 

با همکارهام رفته بودیم نهار بیرون . بیشترش خیلی خوش گذشت به غیر از اینکه برای اولین بار بود که برای صدمین بار به من یادآوری میکردند که شما ها خیلی خوب موقع اومدین اگه اون زمان ما بود امکان نداشت یک همچین شرکت بزرگ و با اسم و رسمی تو رو که بدون سابقه کار کانادائی هستی استخدام کنه  . توی پرانتز بگم که اون آقای ف و آقای ب رو یادتونه که در موردشون نوشته بودم ؟ آقای ف تا آخرین اخبار هنوز بیکاره و آقای ب هم جایی استخدام شده که طرف در بدو ورود بهش پیشنهاد حقوقی رو داده بود که ۲۵٪ کمتر از حقوق منه . بعد از دو سه هفته هم که رفته اون شرکت ، رئیسش بهش گفته تو انتظار منو برآورده نکردی و من همون رو هم بهت نمیدم !!!! من خیلی برای هر دوی اینها متاسفم چون هر دو از آرشیتکتهای خوب هستند اما خب میدونین که ما خیلی خوب وقعی اومدیم هر کی الان اومده الکی الکی جای خوب و با حقوق بالا استخدام شده .

 

یک بحثی در زمان نهار پیش اومد که اونو مینویسم . دوتا از همکارها اعتقاد داشتند که کاشکی همین امروز ما رو اخراج کنن . البته میدونین که دو جور اخراج هست یکیش Fire و یکی دیگه اش Layoff . اونا منظورشون این دومی بود . من و یکی دیگه میگفتیم این خیلی احساس بدیه که آدم اخراج بشه . اون دوتا میگفتن نه خیلی هم خوبه میری توی خونه میشینی و حقوق بیکاری میگیری . من گفتم اولین فکری که میاد توی سرم اینه که چرا ده نفر موندن توی شرکت ولی من اخراج شدم ؟ و این خیلی احساس بدی به من میده . شاید به خاطر اینکه هیچ وقت این قضیه برام پیش نیومده و هر وقت هم از شرکتی خواستم استعفا بدم رئیس شرکت از این قضیه خوشحال نشده ( تنها استثنا همین شرکت قبلی تورنتو بود که طرف استقبال کرد ولی من واقعا اونو به عنوان سابقه کاریم به حساب نمیارم ) . به هر حال اون وقتها که مجرد بودیم و برای من و خواهرم خواستگار میومد * خواهرم وقتی از طرف خوشش نمیومد همچین اخمش رو میکشد توی هم و رفتاری میکرد که طرف میرفت پشت سرش رو هم نگاه نمیکرد. اما من کاملا معمولی بودم و بعدش جواب رد میدادم . یک بار خواهرم گفت حوصله داری انقدر خودت رو درگیر میکنی که ردشون کنی مثل من اخمت رو بکش توی هم که طرف بره و جواب هم نخواد . گفتم نه این من هستم که باید جواب رد بدم ، من دوست ندارم از کسی جواب رد بشنوم وقتی این حق به من داده شده . هنوز هم همین جور فکر میکنم .

 

*خب من از اون دهاتی هایی هستم که برام خواستگار میومد خونه . چیه مگه تا حالا دهاتی ندیدین ؟

نوشته شده توسط مهسا در 8:54 PM |  لینک ثابت   • 

Fri 9 Nov 2007

هفته اول ساعت زمستونی

۱-عجب هفته گندی بود این هفته ای که گذشت .

اولین هفته ای بود که ساعت تابستونی رو به حالت اول برگردوند و این باعث شد که وقتی از شرکت میومدم بیرون تقریبا هوا تاریک شده باشه و وقتی میرسیدم دی کر برای برداشتن بچه ها کاملا تاریک باشه و این حسابی حال منو گرفت . هوا هم یکهو سرد شد و برف اومد و غیره . کارم توی شرکت به شدت زیاد بود و خیلی فکری بود و حسابی خسته ام کرد . و همه  اینها باعث شد که هفته بدی رو بگذرونم و حسابی کوفته باشم . دیگه امروز ساعت ۳ که کارم رو تموم کردم یک دقیقه هم بیشتر توی شرکت نموندم و زدم بیرون و وقتی ساعت حدود ۴ با بچه ها رسیدیم خونه دیدم چقدر کیف داره که وقتی هوا روشنه برسیم خونه . هیچ کدوممون هم کوفته نبودیم .

 

۲- من کمتر کسی رو دیدم از قرمه سبزی خوشش نیاد . بیشتریها که کشته مرده اش هستند. من هم چند سال پیش زیاد برام فرقی نداشت . سالی ماهی درست میکردم و میخوردیم اما یک چیزی شد که دیگه لب به قرمه سبزی نزدم . واقعا دیگه نمیتونم تحملش کنم . اونو میخوام تعریف کنم

آرتا رو دو یا سه ماهه آبستن بودم ، حالم زیاد بد نبود اما به هر حال توی اون سه ماهه اول بودم .خواهرم  یک مقداری سبزی و بادمجون سرخ کرد و  آورد گذاشت توی فریزرم که وقتی خواستم غذا درست کنم راحت باشم .توش چند تا بسته قرمه سبزی بود . منهم که از بوی قرمه سبزی روز روزش بدم میومد گفتم خب اینا باشه برای بعدها .

با توجه به اینکه توی سه ماهه اول بودم با مانتو وضعم مشخص نبود و هنوز کسی از محل کارم نمیدونست . یک روز یک مدیر پروژه ای پیله کرد که برای بازدید یک سایتی که قرار بود توش طراحی کنم بیا بریم اراک . بابا پدرت خوب مادرت خوب من که اون سایت رو یک بار دیدم الان هم طراحیت رو میکنم ولم کن . گفت نه این دفعه با نگاه خریداری به اون قسمت نگاه میکنی و فرق میکنه و ول نکرد . من هم توی رودر بایستی موندم و گفتم باشه میام قرار شد 5 صبح بیان دنبالم و 4 ساعته با ماشین بریم نیروگاه اراک و بازدید کنیم و بعد از ظهر از اونجا راه بیفتیم و دیگه نمیدونم کی برسیم خونه . شب قبلش من هوس آش کردم و گفتم بذار برای خودم آش درست کنم . جزئیاتش رو نمیگم که طولانی میشه اما دستم جوری سوخت که هر کاری کردیم خودمون از پس سوختگیش برنیومدم و شبونه رفتیم بیمارستان برای پانسمان . خلاصه فردا با دست پانسمان شده رفتم ماموریت و امین خونه بوده وقتی پرستار شادمهر اومده خونه و بهش گفته که مهسا دستش سوخته و امروز هم ماموریته و اون هم دلش برام سوخته بود و خواسته بود برام غذا درست کنه و یکی از همون بسته های قرمه سبزی رو درآورده بود و درست کرده بود .

من تقریبا شب رسیدم خونه . آش و لاش از 8 ساعت توی راه بودن و دور نیروگاه زدن وقتی در رو باز کردم بوی قرمه سبزی به طور افتضاحی زد توی دماغم . فقط دماغم رو گرفتم و به امین گفتم این چیه ؟ گفت پرستار شادمهر درست کرده . گفتم پنجره ها رو باز کن من حالم داره به هم میخوره . خلاصه کلی هوای خونه رو به جریان انداخت تا بو رفت . حالا من خسته و کوفته و کثیف و با دست باند پیچی شده چکار باید بکنم ؟ مهمونی دعوت داشتیم اونهم خونه قوم همسر !!! حالا یکی چیز دیگه هم بگم که دیگه آخرشه یادتونه توی تهران یک تابستونی هفته ای یک بار آب قطع میشد ؟ آفرین. آب ما هم اون روز قطع بود !!! به بدبختی یک کم خودمو تمیز کردم و لباس پوشیدیم و رفتیم مهمونی . با خودم هم فکر میکردم که من همیشه به بوی قرمه سبزی حساس بودم اما امشب احتمالا به خاطر وضع آبستنیم واقعا حالم به هم خورد . خلاصه رفتیم مهمونی و یک مقدر دیرتر از بقیه دسیدیم و تا رسیدیم گفتند خب شام رو کشیدیم بیاین سر میز . رفتیم و دیدم شام قرمه سبزی دارن !!!! حالا یک غذای دیگه هم بود که یادم نیست چی بود اما من نمیخوردم . ای خدا من که اون شب پلو خالی با سالاد خوردم .

چند روز بعدش که مامانم رو دیدم تمام بسته های قرمه سبزی اهدائی رو بهش داد و گفتم صداش رو درنیار اما من نمیتونم اینو بخورم .

خلاصه بعدها مامانم به من گفت تو که جای خود داشتی من هم از اون سبزیها خورشت درست کردم حالم بد شد چون شنبلیله اش خیلی بیشتر از حد مجاز بوده . اما به هر حال من قرمه سبزی رو بایکوت کردم .

 

این بود انشای من درمورد یک روز با دست سوخته و آب رفته و ماموریت به اراک و مهمونی قوم شوهر و نحوه تنفر از قرمه سبزی !

 

۳- آخرین فیلمهایی که دیدیم :

the water  که یک فیلم هندی بود و بسیار تلخ و بسیار بسیار قشنگ . میبینم که یک نفر داره منو چپ  چپ نگاه میکنه که چی شد تو که میگفتی فیلم هندی بده !!!! این کناری من خودش هندیه میخواد منو با فیلم هندی آشتی بده . گفته برات چند تا فیلم هندی خوب میارم که نظرت در مورد فیلمهای هندی عوض بشه . خب دیگه بسه اینجوری نگاه نکن

catch me if you can  با بازی لئو. ناردو . دی کا.پریو و تام . هنک.س . انقدر جالب بود که اصلا انتظارشو نداشتم خیلی فیلم قشنگی بود . دیدنش رو به همه توصیه میکنم

ocean .twelve   که واقعا خلاف انتظارم بود و بسیار کسل کننده و بیخود . حالم رو گرفت اما خب دیدن هنرپیشه هاش اونو دیدنی میکرد

 

 

 

نوشته شده توسط مهسا در 5:32 PM |  لینک ثابت   • 

Wed 7 Nov 2007

نقل قول از یک سایت

با توجه به اینکه سایت فریا اجازه کپی مطالبش رو با ذکر منبع داده این مطلب رو از اونجا کپی کردم :

 

چگونه شانس بیاوریم؟

 

چ - ۲۸ شهریور ۱۳۸۶

 

از: استیو کاوفمن (Steve Kaufmann)
هنگامی که به 45 سال گذشته برمیگردم، چنین به نظرم میرسد که بزرگترین عامل تمام موفقیتهای من به عنوان دانشجو، دیپلمات یا تاجر، خوش شانسی بوده و بس. هنگامی که از ناپلئون پرسیدند که آیا او ترجیح میدهد فرماندهان ارتش وی شجاع باشند یا زیرک، او پاسخ داد هیچکدام، من فرماندهان خوش شانس را ترجیح میدهم.

سوال اینجاست، چگونه شانس بیاوریم؟
در اینجا هفت عادتی را که برای من عامل خوش شانسی بوده اند، با شما در میان میگذارم:

1. ماجراجو باشید اما سر دار و ندارتان شرط نبندید.
تمام موفقیتهای من به خاطر روحیه ریسک پذیرم بوده است. من آسایش تحصیل در دانشگاه شهر خود را رها رده و برای تحصیل به خارج رفتم. بر سر موضوعی که واقعا برایم اهمیت داشت در مقابل رئیسم ایستادم. از کار در شرکت استعفا داده و کار خودم را به وجود آوردم. به فروشنده ای در مقابل وثیقه اندک پول قرض دادم و موارد بیشماری از این قبیل. اینها، کارهایی بودند که بیشترین پاداش را به دنبال داشتند. اما، در تمام این موارد من میتوانستم از عهده پیامدهای شکست هم بربیایم. البته قرار هم نبود که در صورت شکست به جزیره الب تبعید شوم، اما باید همه جوانب کار را سنجید. هرچند که من همیشه هم نمینشینم و یک برنامه عریض و طویل بچینم، بیشتر اوقات تنها از حس درونی خود پیروی میکنم، اما در تمام شرایط، کاری را انجام میدهم که بدانم میتوانم از پس شکست آن برآیم.

2. کار را با اعتماد به دیگران آغاز کنید:
شما نمیتوانید تک و تنها به جای برسید و تنها با کمک دیگران میتوانید به اهداف خود دست یابید. این دیگران شامل دوستان، خانواده، همکاران، روئسا و کارکنان، فروشندگان و خریداران هستند. اگر شما ذاتا شکاک هستید یا دوست دارید تمام کارها را به تنهایی انجام دهید، امکان اینکه بخت به شما رو کند بسیار کم خواهد بود. زیرا معمولا شانس توسط دیگران بر سر راه شما قرار میگیرد.

3. با مهره های قوی خود بازی کنید:
نقاط قوت خود را بشناسید و آنها را به کار گیرید. نقاط ضعف خود را نیز بشناسید و از اینکه مجبور به استفاده از آنها شوید، اجتناب کنید. از وانمود کردن به قدرتهایی که فاقد آن هستید خودداری کنید. شما میتوانید توان و قدرتمندی خود را افزایش داده و بر ضعفهای خود چیره شوید. اما قبل از هرچیز باید مهارتها، استعدادها، دانش و روابط خود را به خوبی بشناسید و در هر زمان که میتوانید، از آنها استفاده کنید. این کار احتمال خوش شانس بودن را افزایش میدهد.

4. بیش از آنچه میگیرید، پس بدهید.
اگر میخواهید افراد خوش شانس را به برنامه خود وارد کنید، آماده بخشش باشید. شما باید بدون چشمداشت، برای دیگران قدمی بردارید. جربیات من، همواره نشان داده اند که این ضرب المثل قدیمی: "از هر دست بدهی، از همان دست میگیری" واقعیت دارد و مطمئن باشید که آنچه را بخشیده اید، چه مالی و چه معنوی، در غیر منتظره ترین موقعیت به شما باز میگردد و گره از کارتان میگشاید.

5. متناسب و سلامت شوید و این حالت را حفظ کنید:
منظور از تناسب و سلامت تنها از نظر فیزیکی نیست. منظور من بهداشت و سلامن جسمی، فکری و روانی است. صحیح غذا بخورید و فعال باشید. در هر سن و موقعیت به مطالعه و آموختن بپردازید. مثبت اندیش باشید. بدانید که لزوما همواره همه چیز بر وفق مرادتان نیست. اما با اعتقاد بر امکان پذیر بودن موفقیت، حتی در موقعیتهای دشوار نیز پیروز خواهید شد. هرگز هنگام شب و زمانی که خسته هستید، به مشکلات عمده و سخت نیاندیشید. سلامت و انرژی شانس به همراه خواهند داشت و قدرت مقابله با شکست را در اختیارتان میگذارند.

6. در برقرار کردن ارتباط و اطلاع رسانی مهارت یابید:
شما باید بتوانید به خوبی به دیگران بگویید که هستید و چه میخواهید. بر روی مهارتهای کلامی خود کار کنید. منظور من شیوه استفاده از کلمات، روش واضح سخن گفتن و نوشتن و بیان منظور با کلامی ساده اما قدرتمند است. اگر فرصت دارید، زبان دیگری نیز بیاموزید. دانستن چند زبان مختلف، شانس بسیاری برای من به همراه داشت و امکانات کاری فراوانی در اختیارم قرار داد. به یاد داشته باشید که در دهکده جهانی، اهمیت زبان هرگز کم نخواهد شد.

7. در کار و صنعت واقعی خود گام بردارید:
یک حسابدار میتواند به خوبی از برنامه های اقتصادی، جدولهای مختلف درآمد و سود و زیان و... مطلع باشد و کار خود را به خوبی انجام دهد، اما بعید است بتواند تغییر شغل داده و کفاش خوبی شود. هر راه اندازی، هر شرکت و هر معامله ای بر مبنای یک صنعت یا برپایه رشته علمی یا تجربی خاصی بنا شده است. به سوگند بقراطی رشته مورد نظر خود وفادار باقی بمانید. در اینصورت دیگران متوجه میشوند که شما واقعا در حرفه خود وارد و کارآمد هستید و بخت به شما رو خواهد کرد. با پرداختن به این عادات، به شانس فرصت بدهید به سراغتان بیاید. هر چه زودتر، بهتر...

 

خب دو کلمه هم از مادر عروس بگم که من به شدت به این آخری معتقد و پایبندم شاید به خاطر اینکه رشته تحصیلیم رو خیلی دوست دارم و روش تعصب دارم اما به هر حال اینو منطقی میدونم .

نوشته شده توسط مهسا در 9:47 PM |  لینک ثابت   • 

Thu 1 Nov 2007

دروغ گویی و عکس

کارم خوب پیش میره . با یک مدیر جدید دارم کار میکنم که خیلی با سواده ، جزئیات اجرایی رو خوب میدونه و خیلی با حوصله و با احترام برای آدم کار و جزئیات اونو توصیح میده اما بعد از چند وقت کار کردن باهاش چیزی رو متوجه شدم که اولش نفهمیده بودم و در موردش با اون یکی همکارم که اون هم با همین مدیر کار میکنه صحبت کردم و هم رو تائید کردیم . به این همکارم گفتم تو میدونی تحصیلات مایکل (مدیرمون ) چیه ؟ گفت نه اما فکر نمیکنم آرشیتکت باشه گفتم منهم همینطور. پرسید تو برای چی میگی ؟ گفتم برای اینکه وفتی من و تو برای هم میخوام چیزی رو توضیح بدیم ( همکارم لیسانس معماری داره و کمتر از دو سال سابقه کار داره ) میتونیم شفاهی بگیم و اون یکی هم متوجه میشه اما وقتی مایکل میخواد یک جزئیاتی رو توضیح بده حتما باید روی کاغذ بکشه و من اول فکر میکردم این به خاطر اینه که من خوب بفهمم اما بعد فهمیدم که در حین کشیدن خودش هم مساله رو حل میکنه و فهمیدم اون تصور ذهنی ای رو که هر آرشیتکتی داره ، نداره و باید همه چیز رو بیاره رو کاغذ . همکارم هم گفت منهم اینو متوجه شده بودم و منهم به همین دلیل فکر نمیکنم آرشیتکت باشه .

البته این موضوع اصلا روی کار ما تاثیر نمیگذاره منظورمون اون فوت و فنهایی هست که هر کس توی کار خودش داره و فقط خودش میفهمه . میگن یک بار یک آخوندی داشته از مرز رد میشده بهش مشکوک میشن هر چی سوال و جواب میکنن نمیفهمن که این واقعا آخونده یا اینکه الکی این لباس رو پوشیده بالاخره یک آدم زبل پیدا میشه و عمامه آخونده رو کامل باز میکنه و میگه خودت ببندش ! ووقتی طرف نمیتونه ببنده میفهمن که الکی بوده .

قابل توجه خالی بندهای حرفه ای : بالاخره یک جا دست آدم دروغگو رو میشه .

پ.ن کاملا با ربط : چند بار یکی از دوستامون به من زنگ زده اما من بهش زنگ نزدم . دفعه آخر خیلی شرمنده اش شدم و پریروز به امین گفتم باید امشب بهش زنگ بزنم چند وقته ازش خبر نداریم . شب خودش زنگ زد و من که خیلی شرمنده بودم به امین گفتم  بگو مهسا حمومه که خودم بهش زنگ بزنم . آفا تا این جمله از دهن امین اومد بیرون شادمهر بلند گفت چی ؟ مامان که حموم نیست ! ای خدا حالا مگه میشه صداش رو خوابوند . میگفت چرا دروغ میگین  آرتا هم چپ و راست منو صدا میکرد . آقا جونم به لبم رسید تا تلفن امین تموم شد . گفتم ماست خوردم دروغ گفتم اونهم وقتی که همیشه شادمهر رو به خاطر اینکه هیچ وقت (واقعا هیچ وقت ) دروغ نمیگه ستایش میکنم .

پ.ن. بازم با ربط : این مایکل جون هیچ وقت نگفته که من آرشیتکت هستم مساله دروغگویی به اون مربوط نمیشه . ما داشتیم خودمون در موردش حدس میزدیم

پ.ن با ربط تر : اگه کسی درمورد مایکل "جون " حساسیت پیدا کرده باید بگم که حداقل ۶۰ سالشه

 

خب دیگه برم سراغ بچه ها و عکسهای هالووین . به دلیل اصرار بسیار زیاد شما ها بینندگان و خوانندگان گرامی و عزیز تر از جان که بر سر ما منت میگذارید و وبلاگ خودتون رو میخونین ... ( لحن آشنا نیست ؟  بابا تلویزیون جم . هوری اس. لامی ایرانه دیگه ) خلاصه این هم از عکسها

شادمهر با لباس و تبر جلاد

shadmehr

 

آرتا با لباس و جاروی جادوگری

Arta

این هم یک خونه ای که حیاطش رو به شکل قبرستون درست کرده بود و خدائیش خیلی وحشتناک بود با کلی اسکلت که وقتی رفتیم توی حیاط نمیدونم سنسور داشتن چی بود که چراغهی قرمز جای چشمهای اسکلتها روشن شد و از این خنده های شیطانی توی حیاط پیچید . ببخشید عکسش زیاد واضح نیست در حال دویدن دنبال بچه ها و توی تاریکی از این بهتر نمیشد

این هم دیگه واقعا آخرشه . سگ یکی از همسایه ها که در روز هالووین لباس سفید برفی رو پوشیده بود

 خوش باشین

نوشته شده توسط مهسا در 11:59 AM |  لینک ثابت   • 

Wed 31 Oct 2007

فیلمها و هالووین

میتونم از فیلمهای جدیدمون بنویسم :

 28 days  از ساندرا بو.لاک  . فیلم بدی نبود . فوق العاده هم نبود

 big fish که فیلم بسیار غیر عادی ای بود و بعد از دیدن کلی فیلم من تورو میخوام و از این عشوه خرکی ها خیلی چسبید .

the bachelor که از همون فیلمهای معمولی بود اما بازی رنه زل. وگر طبق معمول عالی بود و فیلم رو قابل دیدن میکرد.

The English patient که فعلا دو ساعتش رو دیدیم و امشب باید بقیه اش رو ببینیم چون فیلم سه ساعته . بد نبوده و بازیها خیلی قشنگه اما در کل فکر کنم از اون فیلمهایی هست که خط و ربطش آخرهاش معلوم میشه

تلویزیون هم فیلمstepford wives رو گذاشت و من کلی برام جالب بود که پس فقط این مردهای ایرانی نیستند که زن بهتر از خودشون رو نمیتونن ببینن و دلشون میخواد زنی داشته باشن که عین خدمتکار براشون باشه .

دیگه بگم که به مناسبت هالووین ساختمونمون یک جشن برای بچه ها گرفته بود که توش شرکت کردیم و کلی به همه خوش گذشت . یادتونه همین تازگیها بود که در مورد هالوین نوشتم و لباسهایی که برای بچه ها خریدیم و اینکه شادمهر برای اولین بار در شب هالووین نظرش در مورد کانادا عوض شد و گفت من از اینجا خوشم میاد ؟ خب حالا همین چهارشنبه باید بریم تریک اور ترید که مثل همون قاشق زنی خودمونه . یک سال از اون موقع هم گذشت .

از اول امسال که آرتا رفته مدرسه خیلی به خودش افتخار میکنه . اینجا دو سال پیش دبستانی دارن که به سال اولش میگن junior kindergarten و به سال بالاترش میگن siniour kindergarten  و البته به طور مختصر به این دوتا میگن  JK  و  SK و هدف از این دوسال فکر کنم این باشه که به نظم و ترتیب کلاس عادت کنن و یاد بگیرن که ساکت بشینن و بدون اجازه حرف نزنن و خودشون بلد باشن کهشهاشون رو بپوشن و کاپشنشون رو در بیارن و بپوشن و غیره . در همه جا هم این دوتا با هم سر یک کلاس میشینن تا اون کوچکترها از اون بزرکترها که یک سال بیشتر بودن یاد بگیرن و غیره البته دروسشون تفریبا یکیه و تمرینهاشون کاملا متفاوته . خلاصه من فکر میکنم که سر کلاس هی به JK ها میگن از این SK ها یاد بگیرین . حالا آرتا هم کلی به خودش افتخار میکنه و هر چی که میشه میگه مامان من بلدم این کارو بکنم آخه من SK هستم . به یکی از همکارهام گفتم من که فوق لیسانسم رو گرفتم به این اندازه به خودم افتخار نمیکردم که این با این SK اش یه خودش افتخار میکنه .

امروز که اومدم سر کار اولین چیزی که دیدم یکی از همکارهام بود که با لباس زورو دم در ایستاده بود و داشت سیگار میکشید ! جالب بود . بعد هم یکی دیگه رو دیدم با لباس سرباز . یکی دیگه هم لباسش عجیب غریب بود اما سریع رد شدم نفهمیدم چی بود! این از برنامه هالویین شرکت .

دیشب داشتم برنامه سفر دی کر بچه ها رو برای شادمهر میخوندم که قراره برین مزرعه و نباید بدوی و از دید معلمتون خارج بشی و کلی نکات ایمنی . بعد که تموم شد امین گفت خب ببین شادمهر جون اگه کاری بکنی که امنیت خودت و دیگران رو به خطر بندازه دیگه تورو نمیبرن سفر و باید خونه بمونی . حرف امین که تموم شد آرتا گفت خب حالا نوبت منه .... بیین اگه بری بیرون از صف دزد میاد و اینجوری ( داشت پانتومیمش رو همون موقع بازی میکرد ) جلوی دهنت رو میگیره و اینجوری ... میزنه تو سرت و تو بیهوش میشی و میبرتت . حالا تمام اینها هم با تاتر و پانتومیم همراه بود و من و شادمهر و امین هم به حال غش و ضعف از خنده . بعد پا شد یک نگاه به ما کرد و  با اخم گفت این اصلا شوخی نیست . در این موقع امین تونست خودشو کنترل کنه و گفت بعله جدیه و من شادمهر هم روی هم ولو شده بودیم از خنده و داشتیم ریسه میرفتیم . اصلا نمیدونم کی بهش گفته بود که اونهم باید شادمهر رو نصیحت کنه اما کاشکی ازش اون موقع فیلم گرفته بودیم .

دیروز برای خودم از این اتو های مو گرفتم و به این نتیجه رسیدم اون چیزی که مشکل داره من و موهام هستند نه این وسایلی که میگیرم !!! هر چیز تا حالا گرفتم با خودم گفتم این در مورد من خوب کار نمیکنه اما بعد از دومی و سومی به این نتیجه رسیدم که اشکال از یک جای دیگه است .

هالووین مبارک باشه !!

 

نوشته شده توسط مهسا در 11:23 AM |  لینک ثابت   • 

Wed 24 Oct 2007

چی بگم ؟

یک خانمی توی محل کارمون هست که اهل روسیه است . یک بار ازش پرسیدم کی اومدین کانادا گفت

حدود ۵-۶ سال پیش (فکر میکنم ) اما ما مستقیم از روسیه نیومدیم اینجا بلکه این وسط ۵-۶ سال رفتیم اس-رائیل زندگی کردیم . گفتم اونجا چطور بود برای زندگی ؟ گفت کشور بسیار قشنگیه اما زندگی توش راحت نیست برای اینکه حکومت مذهبی ای داره . پرسیدم خودت کلیمی نیستی ؟ گفت نه من مسیحی هستم اما همسرم کلیمی هست و توی دین کلیمی مذهب از مادربه بچه میرسه نه از پدر . اول با خودم گفتم چه جالب چقدر دینشون مدرنه . بعد خودش اضافه کرد آخه خب بعضی وقتها بچه که متولد میشه معلوم نیست پدرش کیه اما مادرش همیشه معلومه برای همین به طرف مطمئن میره !!!

خلاصه گفت که ما نمیتونستیم ازدواجمون رو توی اس-رائیل ثبت کنیم چون من کلیمی نبودم و مجبور شدیم مدارکمون رو بفرستیم یک کشور دیگه تا ازدواجمون اونجا ثبت بشه . بعد میگفت بچه های من هر دو مسیحی شدند و خب اگه دختر بودند مساله نبود اما چون پسر بودند و ختنه نشده بودند وقتی میرفتن دی کر معلوم میشد و اونجا به این دلیل توسط بچه های دیگه اذیت میشدند . گفتم خب این کار که از نظر بهداشتی خوبه تو هم این کارو براشون میکردی . گفت نه من اعتقاد دارم که خوب نیست بعد هم اضافه کرد تازه یکی از پسرهام یک بار یک مشکلی براش پیش اومد و ما رفتیم دکتر و دکتر گفت یکی از راههای درمان این بیماری ختنه است و من گفتم خب این کارو بکن اشکال نداره . دکتره گفته از نظر قانونی من بچه ای رو که کلیمی نباشه اجازه ندارم ختنه کنم !!! مادره گفته بابا این مساله درمانیه . دکتره گفته قانونا باید یک بار درمان داروئی کنیم و اگه جواب نداد درمان موضعی و اگه باز جواب نداد باید نامه بفرستم برای دولت با مدارک روند درمان و اونا اجازه این کارو بدن و بعد میتونم این کارو بکنم . مادره میگفت این چه جور قانونهایی هست که آدم اختیار بدن خودش رو نداره ؟! ای خدا من که دهنم از تعجب باز مونده بود . بعد صحبت کشید به اینکه یک آشنائیشون که زن خانواده روس و مسیحی هست و شوهر مسلمون و ایرانی ، بعد از ده سال که اینجا زندگی کردند میخوان برن ایران زندگی کنن و اومد از من یک سری سوال در مورد ایران پرسید . عجیب هم یا حدسهاش درست بود و یا اطلاعاتش خوب بود . از من پرسید اگه یک روز این دوتا زن و شوهر از هم طلاق بگیرن مادر می تونه از ایران خارج بشه . گفتم اگه طلاق بگیره میتونه ولی قبلش بدون اجازه شوهرش نمیتونه (آقا اجازه) گفت اون وقت میتونه بچه هاش رو با خودش ببره ؟ گفتم نه . سرپرستی بچه ها بعد از طلاق تقریبا همیشه با پدره مگر توافق کنن که با مادر باشه . پرسید اگه پدر خانوداه فوت کنه مادر سرپرست بچه ها میشه گفتم نه متاسفانه میرسه به پدر پدر !! گفت من میخوام به دوستم بگم بره اینجا یک توافقنامه با شوهرش تنطیم کنن که در صورت طلاق یا فوت شوهر سرپرستی به مادر برسه و بهش گفتم که احتمالا باید بفرسته سفارت ایران تا تائید بشه تا توی ایران هم ارزش داشته باشه . بهش گفتم خب ایران جای ایده آلی برای زندگی نیست اما خب این همه ادم دارن اونجا رندگی میکنن چرا انقدر نگرانی ؟ گفت میدونی من خودم توی خاورمیانه زندگی میکردم و میدونم که اصولا خاور میانه درست بشو نیست و بعد آدم بره توی خاور میانه و توی یک کشور با حکومت مذهبی زندگی کنه دیگه اوضاع بدتره .

چی بگم ؟

 

نوشته شده توسط مهسا در 12:23 PM |  لینک ثابت   •