Fri 19 Oct 2007
شماره دار
۲-اعتماد بچه ها به پدر و مادرشون بر چه اساسی هست ؟ چرا بعضی ها بیشتر حرف پدر و مادر رو گوش میکنن و بعضی ها کمتر ؟
دکتر مجد اعتقاد داشت همه بچه ها از وقتی به دنیا میان اعتماد کامل به پدر و مادر دارن اما بعدها پدر و مادر خودشون باعث میشن که این اعتماد از بین بره . اول که این حرف رو شنیدم برام عجیب بود اما یاد چند تا خاطره افتادم که شاید بی ربط نباشه .
من و خوهرام زیاد به حرف پدر و مادرمون بد بین نبودیم اما دربست هم قبولش نمیکردیم . من فکر میکنم با توجه به اینکه پدر و مادرمون هر دو آدمهای اجتماعی بودند و تحصیلاتشون از متوسط خانواده های اطرافمون بیشتر بود ما باید بیشتر بهشون اعتماد میداشتیم . یادمه اوائل دانشجوئیم بود . گواهینامه رانندگی هنوز نداشتم . باید بیشتر با اتوبوس میرفتم دانشگاه چون پول توجیبیم کفاف کرایه تاکسی رو نمیداد . یک خط کش تی داشتیم هممون به بلندی ۱۲۰ سانتی متر و هفته ای دو یا سه روز باید با خودم این خط کش تی میبردم دانشگاه برای کارهای رسم و هنوز توی دانشکده بهمون کمد نداده بودند بنابراین باید توی اتوبوسهای شلوغ مردونه زنونه قاطی اون موقع نه تنها خودم رو جمع و جور میکردم بلکه یک لوله نقشه و این خط کش رو هم جا میدادم و خیلی اذیت میشدم . یک بار بابام گفت احتمالا در آینده توی تا شوی این خط کش رو میسازن . من به فرضیه اش خندیدم و اون گفت اگه یک نفر دیگه هم همین حرف رو میزد بازم میخندیدی یا روش فکر میکردی ؟....![]()
فلاش بک : پنجم دبستان بودم و داشتم برای امتحان نهائی درس میخوندم . امتحان ریاضی داشتیم . از بابام پرسیدم مساحت ... نمیدونم ذوزنقه یا متوازی الاضلاع ، چی میشه . بابام یک فرمولی گفت و من یاد گرفتم و رفتیم سر جلسه . امتحانم رو دادم وامدم بیرون با بچه ها جوابهامون رو چک کردیم جوال یک مساله من غلط بود . ته و توش رو در آوردم که چرا غلطه رسیدیم به مساحت همون شکل و فهمیدم اون فرمولی که بابام بهم گفته بود غلط بوده . اومدم خونه و ازش گله کردم . گفت تقصیر خودته . خب من بهت گفتم تو باید میرفتی از یک نفر دیگه هم میپرسیدی .
اینجا به من یاد داد که باید به حرفش بی اعتماد باشم و تا از یکی دیگه هم همون حرف رو نشنیدم باور نکنم .
حتما برای تمام احساسهایی که نسیت به پدر و مادرمون داریم مثل : حق شناسی ، بی اعتمادی ، احساس وظیفه و ... یک سری چیزهایی به غیر از زحمتهایی که برامون کشیدن پشتش هست . حالا اون که گذشت اما باید در مورد بچه هامون مواظب باشیم .
۳ - همکاری دارم که ایرانیه و ۱۳ سال از من بزرگتره . به اندازه ای که سابقه اش از من بیشتره ، اطلاعاتش بیشتر نیست اما به هر حال بیشتره و خوبه . نزدیک من میشینه و اوایل خیلی ازش سوال میپرسیدم و خیلی هم کمکم کرد اما کم کم متوجه ۲ چیز شدم . یکی اینکه وقتی که گوشه کار رو ازش میپرسم تا تمام نقشه رو برای من توصیح نده ول نمیکنه و این شاید به نظر چیز بدی نباشه اما من به شدت در اینطور موارد احساس میکنم که طرف مقابلم منو خنگ فرض کرده و ناراحت میشم گرچه میدونم که این همکارم اینطور نیست اما دست خودم نیست . دومین مطلب که یک مقدار دیرتر متوجه شدم اگه چیزی رو که میپرسم ندونه به هر دلیلی نمیگه نمیدونم و یک توضیحی میده و باعث گمراهیم میشه . خب زشت هم هست که وقتی چیزی رو برام توضیح میده و من احساس کردم که اشتباهه برم جلوی روش از یک نفر دیگه بپرسم برای همین سعی میکنم اصلا ازش سوال نپرسم اما واقعا خودش باعث شده من به حرفهاش بی اعتماد بشم و با توجه به اینکه یک پسر تین ایجر داره خیلی دلم میخواست یک جوری بهش بگم که این کارو با پسرش نکنه که اون بهش بی اعتماد بشه اما متاسفانه ارتباطمون جوری نیست که بتونم اینو بهش بگم .
۴-طبق معمول یک چیز بی ربط :
میدونین چه جوری از ته صابونهاتون دوباره استفاده کنین ؟ چند تاش رو که ترجیحا هم رنگ و هم جنس باشن جمع کنین توی یک ظرف کوچیک پیرکس مانندی بگذارین ( یا حتی یک کاسه بلوری کوچیک ) و به مدت ۱۵ ثانیه بگذارین توی مایکرو و حتما بالا سرش هم باشین و نگاهش کنین . بعد بیرونش بیارین و مواظب باشین چون معمولا خیلی داغه و اگه به اندازه کافی شل نبود دوباره بگذارین توی ماکرو و بعد با کمک دوتا قاشق مربا خوری اونا رو به هم بچسبونین و فرم بدین . یک کم که خنک تر شد میتونین با دست و زیر شیر آب هم این کارو بکنین . از ۳ - ۴ تا ته صابون که معمولا حروم میشه میتونین یک صابون کامل داشته باشین . نگران قیافه اش هم نباشین خب میتونین توی دستشوئی حموم که مهمون نمیره استفاده کنین .
امضا : مهسا خانم خسیس آبادی ِ بازیافت زاده ![]()
۵-میشه یک چیز بی زبط دیگه هم بگم ؟ من نمیدونم چرا چند وقته افتادم روی دور تموم کردن . تموم کردن چی ؟ هر چیز که میشه . اول از کرمهای ضد آفتاب خودمون وبچه ها شروع کردم . راستش از هر کدوم بیشتر از یکی داشتیم . برای همین بند کردم به یکی از بزرگونه ها و یک بچگونه اش* و تمومشون کردم . بعد کرم ضد لک روزم رو تموم کردم و انداختم دور، بعد اسکرابم رو .حالا هم دارم شیره جون کرم دور چشمم و کلینزرم رو میکشم که بندازمش . بعد باید برم یک چیزهایی بخرم
خب حالا منظور از تموم کردن معلوم شد !!! اما من دنبال محصولات freeman هستم که مال آمریکاست و اینجا پیدا نمیشه . ایران به زور پیدا میشد اما اینجا نمیدونم کجا داره . رفتم اینترنی یک چیز سفارش بدم خودش بود ۷ دلار هزینه ارسالش ۱۵ دلار !!! از خیرش گذشتم . البته تموم کردن فقط به محصولات بهداشتی ختم نمیشه . هر شیرینی یا آجیل یا بیسکویتی که یک مقدار هش مونده بود رو آوردم وسط و قالش رو کندم . یک مقداری هم از لباسهایی که دیگه پوشیده نمیشد رفت توی کیسه برای بخشیدن .
*میدونین من که بچه بودم به بچگونه چی میگفتم ؟ میگفتم ... گلاب به روتون ... کوچیکونه !!! اما خدائیش این یکی با حالتر نیست ؟
Wed 17 Oct 2007
شماره دار
۲-فیلهمایی که تازگیها دیدم :
cindrella man با بازی را-سل کرو و رنه زل - وگر . این دومین باری بود که راسل کرو اشک منو با بازیش در میاورد . دفعه پیش توی فیلم یک ذهن زیبا بود که وقتی همه استادها اومدند و خودنویسهاشون رو بهش دادند من حسابی گریه کردم . واقعا هنر پیشه معرکه ای هست .اما این فیلم هم خیلی خوش ساخت بود . بعد از تاثیر پروانه ای این فیلم واقعا بهم چسبید .
کوهستان - سرد که فیلم بدی نبود . روایت قشنگی از یک سری اتفاق در دوران جنگ شمال و جنوب آمریکا . بازی خوب رنه زل-وگر و نیکو - ل کید-من و جود لا-و . اما موضوع اصلی فیلم که عشق آتشین دوتا از اینا بود برای من جا نمیافتاد و برای همین خیلی کیف نکردم از دیدنش .
یک فیلم خیلی جدید هم دیدیم به اسم پرندگان از هیچکاک
. خوب سر کارتون گذاشتم ، نه ؟ خب ندیده بودمیش و خوب بود دیدنش .
فیلم تمام مردان رئیس - جم-هور رو هم یک ذره اولش رو دیدیم و خوشمون نیومد و خاموشش کردیم . شاید بیشتر میدیدیم خوشمون میومد اما فکر کردیم زبان خیلی قوی میخواد و ما هم که شبها فیلم میبینیم و باید صدا کم باشه تا بچه ها بیدار نشن ، بی خیالش شدیم .
جویندگان طلا از چارلی چاپلین رو گرفتیم و دریغ از یک ذره صدا ، هیچی نداشت برای همین پاشدیم اما شادمهر با کیف تا اخرش رو دید و خیلی هم خوشش اومد . درسته که فیلم صامته اما یک آهنگی یک چیزی باید داشته باشه .
بعد کلی فیلم یکهو رسید از کتابخونه و از این همکارم اما وقتی رفتم کتابخونه فیلم مری پاپینز رو دیدم که نسخه جدید به مناسبت گذشت ۴۰ سال از ساخت فیلمش بود . روی دی وی دی ، با کیفیت خیلی عالی و ظاهرا نسخه طولانی تری از اصلیش بود یعنی سکانسهایی که اون موقع توی ادیت کم شده بود رو بهش اضافه کرده بودند . فیلم ۲ ساعت و ربع بود اما شادمهر همچین میخش شد تا اخر که خدا میدونه . وسطش هم میگفت دلم میخواست ما هم از این بیبی سیتر ها داشتیم !!!(که لابد پرواز کنه و همه اتاقها رو با یک بشکن جمع کنه ![]()
)
باید بشینیم به کوب فیلمهای کتابخونه روببینیم و تحویل بدیم که مهلتش کمه بعد میشینم فیلمهای همکارم رو میبینیم .
۳- یک چیز بی ربط . من توی سالهای میانی دانشگاه به شدت به موسیقی گروه جیپسی کینگ علاقه مند شده بودم و اون وقت که ماشین داشتم هر وقت هر کس سوار ماشین من میشد میدید من دارم اونو گوش میکنم . یادمه بعد از سالها یکی از همکلاسیهام سوار ماشینم شد و دید من بازهم از همون گروه توی ماشینمه . گفت تو هنوز هم از اینا گوش میکنی ؟!
میخواستم بگم الان شاید بعد از ۱۵ سال من هنوز هم دوستشون دارم و موسیقیشون بهم احساس خوبی میده و هنوز هم با اینکه خیلیهای دیگه رو دوست دارم اما با شنیدن صدای گیتار توی سبک فلامنکو کلی حالم خوب میشه .
۴- شادمهر و آرتا خوبن . تازگیها شروع کردن به قاطی کردن کلمات فارسی با انگلیسی که خیلی با نمکه اما نوشتنش سخته
اونروز آرتا به من میگه مامان تو ترستی ای ؟(thirsty)
شادمهر میگفت مامان ببین این آقاهه رو دارند آن مرتب میکنند (un)
البته اصولا آرتا داره شورش رو در میاره از انگلیسی حرف زدن و من خیلی دلم براش میسوزه چون مجبورم از صبح تا ساعت ۶ ازشون دور باشم وخب معلومه که اون هم نمیتونه فارسی رو به راحتی نگه داره اما به هر حال سعی خودمون رو میکنیم که توی خونه انگلیسی نباشه .
شاد باشین
Tue 16 Oct 2007
دوست عزیز
اون وقتها که همه مون مجرد بودیم این دوست من به اسم الف تنها توی یک خونه که تقریبا نزدیک خونه ما بود زندگی میکردند . خانوده اش کرج زندگی میکردند و یک خونه کوچکتر توی تهران گرفته بودند که الف ساکن دائمی اون و خانواده اش ساکن غیر دائمی اون خونه بودند . خونه نوساز بود و تا مدتها تلفن نداشت . موبایل هم اون موقع نبود شاید هم بود دست ما ها نبود . چند بار اتفاق افتاد که الف روز جمعه صبح حوصله اش سر رفت و اومد از خونه بیرون و به ما تلفن زد تا حال و احوالی بکنه . مامانم هم که میدونست توی خونه تنهاست و احتمالا هم حوصله اش سر رفته و هم از نیمرو خوردن ( یا احیانا عدس پلو ) خسته شده پای تلفن به ما میگفت بهش بگین نهار بیاد پهلوی ما و اون هم اومد . بعد از یکی دوبار که اومد مامانم یک بار به من گفت میدونی این الف خیلی خوش روزیه ؟ گفتم یعنی چی ؟ گفت یعنی قبل از اینکه بیاد خونه ما من میبینم روزی اش رسیده . گفتم بیشتر توضیح بده . گفت ما یک خونواده معمولی هستیم و خب مثل خیلی خونواده ها بعضی اوقات که تازه رفته باشیم خرید هفتگی توی خونه مون میوه هست ، سالاد هست ، بعضی اوقت شیرینی و یا آجیل هم هست و خب بعضی اوقات بعضی از این چیزها یا حتی هیچ کدومشون نیستن . با اینکه الف این چند بار جوری اومده که ما از قبل خبر نداشتیم که داره میاد و مثلا نیم ساعت قبلش بهش گفتیم بیا اما توی این چد بار توی خونمون همه چیز داشتیم . میوه و سالاد و شیرینی و آجیل . معلومه که آدم خوش روزی ای هست .
خب من به نظرم اومد که لابد مامانم یک چیزی به دلش گذشته که این حرف رو میزنه اما چون خودم خانم خونه نبودم زیاد درکش نکردم .
هفته پیشش الف به من ای میل زد که احتمالا میاد تورنتو و بهش گفتم حتما به ما سر بزنه . وقتی اومد بهم زنگ زد و گفت بیرون یک قرار بگذاریم که هم رو ببینیم اما من قبول نکردم و گفتم کجا بریم با این بچه ها و قرار شد یک شب شام بیاد خونمون اون هم وسط هفته که من تا ساعت ۵ سر کارم و بعد تا بچه ها رو بردارم و برسم خونه ۶ هم گذشته . برای همین با خودم گفتم اشکل نداره یک جور غذای ساد درست میکنم اشکال نداره .
روز قبل از اومدنش رفته بودم یک سوپر ایرانی نون بخرم دیدم به به عجب غذاهایی دارن زدم به رگ تنبلی و برای شام دو پرس پلو خورشت بامیه گرفتم و یک دونه هم کوفته . وقتی توی خونه پلو خورشت رو گرم کردم دیدم همون دو پرس از ما چهار تا هم زیاد تره و کوفته هه موند .
درست شنبه پیشش من شام مهمون داشتم و جزو غذاهام یک حلیم بادمجون هم بود که خیلی زیاد اومده بود و چون گوشتش فریزری نبود و تازه بود بقیه اش رو گذاشتم فریزر .
برای فردا شبش چون دیدم به درست کردن خورشت و قس علیهذا نمیرسم ماهیچه گوسفند گرفتم و باقالی های خشکی که از ایران آورده بودم رو خیس کردم که خودمو راحت کنم و یک باقالی پلو با ماهیچه درست کنم . روز مهمونی که رسیدم خونه ماهیچه ها رو انداختم توی قابلمه که بپزه و بقیه کارها رو شروع کردم که یاد حلیم بادمجونه افتادم . گفتم چه خوب برای امشب گرمش میکنم . ما ایرانیها هم خوشمون نمیاد یک جور غذا بگذاریم جلوی مهمون . اونو که در آوردم و یک کم یخش باز شد یاد کوفته دیشب افتادم گفتم چه خوب اونو هم گم میکنم چون برای فردا دیگه کهنه میشه .
به همین سادگی سه جور غذا اومد سر میز و به حرف مامانم ایمان آوردم .
اما غیر از این جالب نیست همبازی دوران بچگی تون بیاد خونه تون و با بچه هاتون بازی کنه ؟ جالب بود .
خوش باشین
Sun 14 Oct 2007
یک مورد از سیستم اموزشی کانادا
|
دو مقطع تحصیلی در یک کلاس، آنهم در شهرهای کانادا! |
|
آیا می دانستید در بسیاری از مدارس تورنتو ، دانش آموزان دو مقطع تحصیلی، مثلا چهارم و پنجم دبستان در کنار هم و در یک کلاس ، با یک معلم تحصیل می کنند؟! حتی در بهترین مناطق شهر؟ کاری که سالها پیش بدلیل کمبود فضا و معلم در روستاهای ایران مرسوم بود؟ اینکار به سیستم آموزشی اینجا مربوط نیست بلکه مدارس پیشرفته کانادا که تقریبا همه شان عمومی و رایگان هستند، توانایی پاسخگویی به تعداد اندک شاگردان این کشور را نیز ندارند! البته کار به همینجا ختم نمی شود، چیزی به اسم کتاب درسی در مدارس وجود ندارد! یعنی مشابه دانشگاه ، مجموعه ای از سرفصل ها در اختیار معلمین قرار می گیرد و معلمین نیز که از قدرت و اختیار فوق العاده ای برخوردارند، برمبنای سلیقه شخصی ، اقدام به تهیه صفحات پلی کپی از مبحث موردنظر و تمرینات مربوطه می کند. دانش آموزان برای هر درسی ، یک کلاسور کوچک دارند که هر روز صفحات پلی کپی را که برخی نیز دست نویس هستند به آن اضافه می کنند و آخر سر می شود کتاب آنها... حالا اگر کارشناسان غربی اینقدر بر وجود تصاویر رنگی و شاد ، جهت ایجاد علاقه کتابخوانی در کودکان تأکید می کنند، معلوم نیست چرا هنر تصویرگری و چاپ فوق العاده زیبای کتاب های قصه ، به کتاب های درسی مدارس راه نمی یابد!! مسلما با توجه به وجود یکی از بزرگترین منابع چوبی جهان در کانادا و تکنولوژی پیشرفته تولید کاغذ و چاپ ، هزینه تولید کتاب درسی با تصاویر رنگی نسبت به ایران و دیگر کشورهای جهان سومی بمراتب کمتر تمام می شود . آنهم برای تعداد محدود دانش آموزان موجود. عدم وجود کتاب درسی باعث می شود دانش آموزان و بخصوص پدر مادرها، هیچ چشم اندازی از مسیر یکساله تحصیلی نداشته باشند و هر روز منتظر بمانند تا ببینند معلم عزیز چه کاغذی را به کلاسور اضافه می کند تا برمبنای آن پیش بروند. نکته دیگر در خصوص شناسایی و پرورش استعدادهای درخشان است. نگاه مدارس و معلمین به شاگردان در اینجا یکسان است و از فرزند شما به دلیل استعداد ویژه اش تقدیر خاصی بعمل نمی آید. شاید عمومی بودن مدارس اینچنین اقتضا می کند . اما مسئولین مدرسه هیچگاه از تیز بینی و تیزهوشی یک دانش آموز به وجد نمی آیند و تلاش والدین برای کسب اطلاع از دیدگاه مدرسه درباره کودکشان به نتیجه نمی رسد. این را گفتم تا بعضی ها هی نگند همه اش از خوبیهای کانادا می گویید... از مزایای مدارس اینجا، به فضای وسیع ، نورگیری کلاس ها، تعداد محدود دانش آموزان در هر کلاس، گستردگی مدارس با سطح علمی یکسان در مناطق مختلف شهر و اهمیت ویژه به سلامتی و فعالیت های بدنی کودکان را می توان نام برد. |
این متن رو از این وبلاگ برداشتم . با اجازه صاحبخونه
Mon 8 Oct 2007
جشن شکر گذاری و خوانندگان گرامی
۲-صبا جان خیلی سوال کرده بودی و ببخشید که دارم مختصر و اینهمه دیر جواب میدم . پرسیده بودی چند تا عید در پیش رو داریم عید که چه عرض کنم اما بعد از روز شکر گذاری هالووین رو داریم و بعدش هم کریسمس هست . برای یک خانواده سه نفره در ماه اول خیلی سخته که بخوام در مورد خرجشون چیزی بگم چون ماه های اول موقع خرید کردنه و آدم کلی چیز میخواد که بعدها لازم نداره اما اگه بخواهین خیلی با صرفه جویی زندگی کنین ماهی 2000 دلار خرجتون میشه و اگه نخواهین سختی بکشین روی 3500 دلار حساب کنین .ما هیچوقت اینجا هتل نرفتیم و کرایه هتل رو نمیدونم اما میتونین هتل های تورنتو رو سرچ کنین و مسلما رنج قیمتی بسیار متقاوتی داره . تاکسی اینجا زیاد معمول نیست و همه با سیستم حمل و نقل عمومی میرن و میان که کارت ماهانه اش 100 دلار برای یک نفره اما اگه هم ادم مجبور بشه سوار تاکسی بشه تاکسی متر داره و کرایه اش معلومه . برای زایمان یعنی چی که پولی پرداخت میشه ؟ اگه منظورتون هزینه بیمارستانه که اینجا همه موارد پزشکی اعم از دکتر و آزمایشگاه و بیمارستان مجانیه البته بعد از 3 ماه ورود مهاجر این بیمه برقرار میشه . الیته پول دارو رو بیمه نمیده . آدمهای اینجا مثل آدمهای همه جای دنیان ! سرد و خشک دارن ، گرم و مرطوب هم دارن
. اما در کل به نظر من برای وقت ، پول و شخصیت همدیگه خیییییییییییلی بیشتر از ایران ارزش قائلن . این هم توضیخ در مورد شکر گذاری که من صفحه وبلاگ تهرانتوئی رو گشتم و نوشته ای مبنی بر اینکه کپی مطلب از اونجا غیر قانونی انتخاب نکردم . البته چیزی هم مبنی بر اینکه قانونیه پیدا نکردم پس این هم یک کپی با اجازه از وبلاگ تهرانتوئی در مورد جشن شکر گذاری :
نگاهی به تاریخچه جشن شکر گزاری (ثنکس گیوینگ) در کانادا و آمریکا
آمریکا:
در تاریخ ایالات متحده آمریکا، اولین سر نخ های تاریخی جشن شکر گزاری را می توان به تصمیم
جرج واشینگتون – رییس جمهوری وقت- در سال 1789 دانست برای اعلام روزی جهت سپاسگزاری از
خداوند و برکت هایی که به مردم ارزانی کرده است و برای اینکار بیست و ششم نوامبر را در نظر گرفت.
پیش از آن در سالهای 1777 تا 1783 جشن شکرگزاری در ماه دسامبر برگزار می گردید و مدت پنج سال
هم جشن برگزار نشد.
بعد از جرج واشینگتون، روسای جمهور دیگری نیز تغییراتی در زمان جشن دادند و حتی در زمان جیمز
مدیسون دو نوبت در سال به این امر تخصیص یافت. ایده تبدیل روز شکر گزاری به یک تعطیلی ملی به
زمان آبراهام لینکلن باز می گردد. در 1863 در پی پیروزی های سرنوشت ساز ارتش شمال در جنگ های
داخلی آمریکا، چهارمین پنجشنبه نوامبر رسما تعطیل ملی و روز شکرگزاری اعلام شد. هر چند که این
تصمیم هنوز در سراسر ایالات متحده، خصوصا جنوب که شمال را غاصب و متجاوز می دانستند، به
رسمیت شناخته نشده بود.
در اواخر قرن نوزدهم جشن برداشت خرمن نیوانگلند – که بعدها به جشن شکر گزاری بدل شد – رسما در سراسر ایالات متحده جشن گرفته میشد. باور تاریخی نجات یافتن پیلگریم ها – یا همان زوار- توسط سرخپوستان و مبداء قرارگرفتن این مناسبت به عنوان جشن شکرگزاری، اولین بار در سال 1820 توسط نویسندگان خیالپرداز آمریکایی مطرح گردید و نقاشی های مربوط به این مراسم به حدی معروف و متداول گردید که تصور جدیدی از بابت ریشه این جشن شکل گرفت که البته سندیت تاریخی ندارد. حتی لفظ پیلگریم – یا زایران- نتیجه نامگذاری تخیلی فرقه مذهبی جدایی طلبان کلیسای انگلستان است که در پی تشدید اختلاف عقیدتی با کلیسا به قاره جدید کوچ کردند.
کانادا:
اولین جشن شکرگزاری در سرزمینی که امروز کانادا نام دارد در سال 1578 و در نیوفاندلند اتفاق افتاد. در
اوایل سالهای 1600 گروه مهاجران فرانسوی به رهبری سامویل د شامپلن – رهبر فرقه شادمانی و نیکی
در این منطقه ساکن شدند و در هر برداشت خرمن جشن های مفصل برگزار می کردند و خوراک خود را با
همسایه های بومی تقسیم می کردند. اولین جشن رسمی شکرگزاری در پانزدهم اپریل 1872 به شکرانه بهبود پادشاه آینده انگلستان، ادوارد هفتم، از یک بیماری سخت و خطرناک برپاشد. جشن بعدی در سال 1879 و در یک پنجشنبه از ماه نوامبر برگزار گردید. بنظر میرسد کانادا هم مثل همسایه جنوبی اش در انتخاب یکروز مشخص برای این جشن مشکل داشته است.
در سالهای 1879 تا 1898 شکرگزاری در یکی از پنجشنبه های نوامبر برگزار میشد. از 1899 تا 1907 در
یکی از روز های پنجشنبه ماه اکتبر جشن می گرفتند – بجز سالهای 1901 و 1904 که یکی از روزهای پنجشنبه نوامبر به این امر تخصیص یافت. در سالهای 1908 تا 1921 دوشنبه ای در اکتبر و از 1922 تا 1930 سالروز پایان جنگ اول جهانی – یازدهم نوامبر- بعنوان روز شکر گزاری جشن گرفته شد.
از 1931 تا 1957 پارلمان ماموریت یافت تا هر سال روزی را برای شکرگزاری تعطیل اعلام کند تا سرانجام
در روز سی و یکم ژانویه سال 1957 پارلمان تصمیم گرفت تا از آن پس دومین دوشنبه ماه اکتبر بعنوان روز
سپاسگزاری از خداوند برای برکات و نعماتی که به مردم کانادا عطا فرموده است اختصاص یابد و این تصمیم تا امروز پا بر جا مانده است.
چرا بوقلمون؟
بنجامین فرانکلین، دانشمند آمریکایی که به ریاست جمهوری آمریکا هم رسید، علاقه مند بود که بوقلمون را به عنوان سمبل ملی ایالات متحده آمریکا مطرح سازد. بوقلمون وحشی حیوانی بسیار چالاک و سریع است و زاویه دیدی برابر 270 درجه دارد. زندگی خانوادگی تشکیل می دهد و برای دفاع از خانواده اش تا سر حد جان می جنگد. علاقه فرانکلین به بوقالمون و تشویق رسمی دولت وی به وارد کردن بوقلمون به سفره جشن شکرگزاری موجب گردید تا از اواخر قرن هجدهم این پرنده غذای اصلی جشن را تشکیل دهد. هر چند که بعدا سمبول دولت آمریکا به عقاب (بالد ایگل) تغییر پیدا کرد، بوقلمون موقعیت خود را در جشن شکرگزاری تا به امروز حفظ کرده است.
شباهت زیاد این جشن در شکرگزاری از برکات الهی در پی برداشت خرمن با جشن مهرگان ایران باستان قابل تعمق و مطالعه بیشتر است.
Mon 8 Oct 2007
وضع اقتصادی
توی اون زمان میدیدم که همسنهامون یکی یکی مثلا ماشین میخرن ، بعد با یک مدل بهتر عوض میکنن . بعد اونو میفروشن خونه میخرن ، بعد دوباره ماشین میخرن و من یکی که احساس میکردم به شدت در جا میزنیم حسابی روحیه ام خراب شده بود . از همه بدتر چند تا از فامیلها هم چند تا تیکه بهمون انداختند که حسابی منو دگرگون کرد . حرفها زیاد بد نبود اما وقتی آدم توی خودش یک ضعفی رو احساس کنه یک حرف کوچیک میتونه خیلی آشوب توی دل آدم به پا کنه . بدترین حرفی که شنیدم از یکی ار بهترین و عاقل ترین و وارسته ترین افراد فامیل بود که بهمون گفت شما ها کی وضعتون رو به راه میشه ؟ و من با خودم فکر کردم اگه این آدم فکر میکنه ما اینقدر بی عرضه ایم که دیگه هر کی دیگه جای ما بود تا حالا باید وضعش رو به راه میشد ... پس ببین بقیه چی فکر میکنن .
وقتی اومدیم اینجا همه بهمون گفتند خوش به حالتون الان وضع کار خوبه و اصولا توی وضع اقتصادی خوب اینجا اومدین . راست هم میگفتن همینطور بود و هست . من کار اولم رو بدون اینکه دنبال کار باشم گیر آوردم و البته اصلا خوب نبود و استعفا دادم و بقیه قضایا رو که همه میدونن و تازه نوشتم .
وقتی رفتم ایران همه بهم گفتند شما واقعا زرنگ بودین که هر دوتون کار مرتبط گیر آوردین . من چیزی رو بهشون گفتم که واقع باور داشتم و گفتم آخه ما موقعی رفتیم که وضع اقتصادی خیلی خوب بود و شرکتها در حال استخدام بودند و ما شانس آوردیم .
الان دوتا همکار ایرانی دارم یکیش فکر کنم ۵ ساله اومده اینجا به اسم آقای م و یکی دیگه شاید ۸ ساله به اسم آقای و . هر دوشون از نظر شخصیتی خیلی خوبن . تا حالا خیلی به من کمک کردند اما این آقای و احساس عقب موندگی توی زندگی میکنه . از اونهایی هست که به انقلاب فرهنگی خورده و تموم شدن درسش دو سال عقب افتاده . بعد برگشته دانشگاه و هنوز توی حال و هوای قبل از انقلاب بوده و برای همین ۴ ماه تعلیق میخوره . بعد که تزش رو دفاع میکنه ۴ سال فارغ التحصیل اعلام نمیکننش و هی سر میدوننش . بعد ظاهرا میره یک شهر دور و کارهای پیمانکاری میکنه و وضعش خیلی توپ میشه البته از طرف پدری هم وضعش توپ بوده و همیشه توی رفاه بوده . بعد دلشون میخواد مهاجرت کنن و اول میرن آمریکا و بعد میان کانادا . ۱۲ سال از من بزرگتره ولی همیشه میگه الان موقعیت من و تو یکیه . من اینطور فکر نمیکنم . اون خیلی مطلعه و به کار خیلی وارد تره . شاید الان موقعیتهامون زیاد فرق نکنه اما اون سریعتر پیشرفت میکنه و مسلما من دانش اونو ندارم که بتونم بهش برسم .
آقای م خیلی انگلیسیش خوبه ، با اطلاعاته و اعتماد به نفسش از معمولی بیشتره . حدود ۵ سال پیش اومده اینجا اما یک مشکل بزرگ داشته و اون این بوده که با همسرش اختلاف داشتن و منجر به طلاق شده . خب این مساله خیلی فکرش رو مشغول کرده و از نظر مالی و کاری عقبش انداخته .
حالا این دوتا همکار من هفته ای نیست که به من یادآوری نکنن که شما توی موقعیت خوبی اومدین اینجا . نمیدونین ما که اومدیم چه خبر بود و چقدر وضع بد بود و تکرار ایم حرف به این مقدار کم کم داره میره روی اعصابم .
حالا چرا داره میره روی اعصابم ؟ آقای ف با من توی همون شرکت آشغاله قبلی همکار بود . یکی دوسال قبل از ما اومده بود . یک مقدار زیادی پول هم با خودشون آورده بودند . اصرار داشته که کار معماری کنه و انقدر سر این قضیه پافشاری میکنه که همه پولهاشون تموم میشه و مجبور میشه بره دنبال کاری که زندگیش رو بگذرونه . از اون کار اخراج میشه و بالطبع بهش حقوق بیکاری تعلق میگیره . با صاحب اون شرکت قبلی من آشنا میشه و چون اینجا یک قاونوی داریم که اگه کسی که داره حقوق بیکاری میگیره رو استخدام کنی ، حقوق بیکاری اون طرف مال صاحب کار میشه ، اون طرف هم اینو استخدام میکنه . وقتی ما با هم اونجا بودیم ده بار بهش گفتم ف. جان * تو سابقه کار کانادائیت بیشتر از منه چرا اینا رو تحمل میکنی ؟ چرا برای شرکتهای دیگه اپلای نمیکنی ؟ چیزی نمیگفت . من از اون شرکت استعفا دادم و اومدم بیرون و اون باز هم همونجا کار میکرد و چند وقت پیش شنیدم که از اونجا استعفا داده اما تا حالا کار گیر نیاورده .
آقای ب هم یک کم بعد از ما اومده اینجا . فوق العاده توی کارهای کامپیوتری مرتبط با کار ما وارده . اعتماد به نفسش معرکه است و به نحو ناراحت کنندهای به مارمولک بودن خودش افتخار میکنه . این هم از اون تازه واردهای بدون ادعا در مورد حقوق و مزیا بود که توسط اون هموطن نه چندان عزیز که صاحب شرکت قبلی من بود جذب شد . این یکی برعکس ف از اون اول ک اومد اون شرکت دنبال کار خوب بود و بعد از اینکه اون هم جونش به لبش رسید استعفا داد اما تا هفته پیش که ازش خبر داریم کار پیدا نکرده .
من همونطور که عقیده دارم یک مقدار از مشکلات ما در ایران به خاطر مشکلات اقتصادی مملکت بود ، عقیده دارم یک مقدار از موفقیت ما اینجا به خاطر وضع خوب اقتصادی الانه . همین
* مسلما این ف.جان با ف.جان فرانکلین خیلی فرق میکنه !!!
Sun 7 Oct 2007
Breaking Post
http://weihsin.wwwts.au.edu.tw/front/bin/ptdetail.phtml?Part=PT07040009&Category=102311
کلی چیز دارم بگم . اینو ببینین . زود میام
Wed 3 Oct 2007
غذا خوردن وروجکها
در مورد غذا خوردن بچه ها به یک حالت آرامشی رسیدیم . خیلی بهتر شدند . چند روز پیش رفتم دنبال بچه ها دیدم توی قسمت آرتا اینا یک عالمه موز گذاشتند با خودم گفتم این دختره که موز نمیخوره میرم خونه بهش عصرونه میدم بیخیال . دیدم آرتا پرید جلو وگفت I love banana من باز هم باور نکردم گفتم یک چیزی میگه . آخه از یک سالگی به بعد دیگه موز نخورده . دیدم برداشت و دولپی شروع کرد به خوردن . من اصلا احساس اینکه میخوام سرم رو بکوبم به دیوار پیدا نکردم و خیلی خوشحال شدم . چند روز بعد توی خونه به هر دوتاشون موز دادم دیدم آرتا گفت من موز نمیخورم !!! گفتم تو که توی دی کر میخوردی . گفت من موز اونجا رو دوست دارم موز خونه رو دوست ندارم
فکر میکنین سرم رو کوبوندم به دیوار ؟ اشتباه میکنین بالا سرش وایستادم گفتم اگه موز رو نخوری من میدونم و تو . زود باش بخور . فکر کنم قیافه ام شبیه هیولا شده بود از عصبانیت . پوست کند و خورد و از اون به بعد دیگه میخوره . آخیش راحت شدم
-چند روز هی شادمهر هر چی براش میگذاشتم رو بر میگردوند خونه . نهار که دیگه توی مدرسه میخوره . منظورم مثلا شیر یا آبمیوه و بیسکویت و این چیزهاست . یک روز عصر بهش گفتم تو داری منو دیوونه میکنی آخه من باهات چه کنم . چرا خوراکی هات رو نمیخوری بعد وقتی میام دنبالت انقدر گرسنه ای که از دی کر تا خونه رو هم طاقت نداری و هی میگی من گشنه امه . خوب خوراکی هات رو بخور که منو نکشی با این گشنمه گشنمه ات . چند روز بعد با بچه ها تازه اومده بودیم خونه و من داشتم وسایل رو مرتب میکردم . کیف شادمهر رو برداشتم و دیدم بازهم توش خوراکی هاش هست بهش نگاه که کردم حساب کار اومد دستش و همونجور که روی مبل نشسته بود یک کوسن برداشت و خودشو پشت کوسن قایم کرد . من گفتم باز هم که نخوردی . اون هم سعی میکرد بیشتر خودشو پشت کوسن بپوشونه و میگفت ببخشید ببخشید . من گفتم من با تو چکار کنم ؟ اون هم در حالی که واقعا ترسیده بود میگفت باشه مامان باشه بیا هر غلطی میخوای با من بکن ![]()
![]()
![]()
![]()
خب من هم رومو برگردوندم ورفتم تا خنده ام رو نبینه . نمیتونستم اونهمه ابهت رو با خنده ام از بین ببرم که !!!
Wed 26 Sep 2007
یک بابایی به اسم امین
-یک نفر بیاد آرتا رو از دست من مادر بی رحم که همش پسرم رو دارم به دحترم ترجیح میدم نجات بده . چرا ؟
۱-دوتا مسواک برای بچه ها خریده بودم . یکیش که سایز شادمهر بود دسته اش یه شکل اسپانج باب بود و اون یکی روی دسته اش عکس توئیتی داشت .
امین : مسواکی به سایز آرتا نداشتن که بدنه اش عروسکی مثل اون یکی باشه ؟ گفتم نه نداشت . گفت پس باید مال شادمهر رو عروسکی نمیگرفتی اون هم باید فقط یک عکس میداشت !
۲-امین رفته بود کمد بچه ها رو مرتب کنه بعد اومد و گفت : تعداد لباسهای بچه ها خیلی زیاد و به نحو تبعیض آمیزی متفاوته . خب لازم به پرسیدن نبود معلوم بود که مال آرتا کمتره که صدای بابا جون در اومده. گفتم هیچ میدونی چقدر لباس برای آرتا گرفتیم و با تائید خودش هم گرفتیم ولی حاضر نشده یک بار بپوشه و گذاشتیمش کنار ؟ امین : به هر حال باید بریم چند تا لباس برای آرتا بخریم .
۳-این آخری دیگه آخرشه !!! وقتی بچه ها و امین رفته بودند ایران من تا چند روز برنامه شستن ملافه و روبالشی و پتوهای بچه ها رو داشتم . وقتی همه چیز مرتب شد ترجیح دادم که برم توی اتاق اونا بخوابم به چند دلیل . اول اینکه خودمون اون موقع هنوز تخت نداشتیم و تشکمون روی زمین بود و خب خوابیدن روی تخت راحت تر بود . دوم اینکه تخت شادمهر توی زاویه ای هست که ازش میشه بیشتر خونه رو دید و من که شبها تنها بودم و یک نموره میترسیدم میتونستم احساس کنم که خونه رو زیر نظر دارم برای همین هر شب توی تخت شادمهر خوابیدم . وقتی امین اومد بهش گفتم من شبها توی تخت خودمون نخوابیدم . گفت حدس میزدم . گفتم آره هر شب توی تحت شادمهر خوابیدم . گفت هر شب ؟ گفتم خب آره . گفت تو فرق گذاشتی باید نصف این شبها رو میرفتی توی تخت آرتا میخوابیدی !!!
یکی بیاد ..... همون جمله اول نوشته منو دوباره بخونین
۳-۱-این یکی رو داشته باشین . دندون اول آرتا که افتاد من با فرشته دندونها رفتم خرید
و یک کیف کوچولوی باربی براش خریدم و یک سری تل و گیره سر . وقتی امین دید گفت اینا چیه ، اینا که خیلی کم هستن . گفتم مگه چه خبره ؟ گفت نه باید بیشتر میگرفتی . دندون دوم که لق شد به امین گفتم حوصله غر زدن تو رو ندارم برو خودت براش یک چیزی بخر . رفت و یک کیت برای درست کردن دستبند و گردنبند گرفت و یک سری آلفابت که آهنربا داره و ....... صبح شادمهر بیچاره پا شد و گفت مامان چرا فرشته دندونها برای من فقط یکدونه کادوئی میاورد برای آرتا سه تا آورده ؟
دلم براش کباب شد . گفتم نمیدونم مامان .
-یاد یک مصاحبه ای توی تلویزیونمون چندیدن سال پیش در مورد تبعیض افتادم . داشت با ملت در مورد اینکه آیا شما ها بین بچه هاتون تبعیض میگذارین یا نه حرف میزد . همه هم میگفتن من ؟؟؟؟؟ اصلا .من همه بچه هام رو یک اندازه دوست دارم !!!! جون خودتون و غیره تا رسید به یک خانمی و ازش پپرسید خانم شما بین بچه هاتون فرق میگذارین خانمه گفت : من ؟
به هیچ وجه ، اصلا ، من همه شون رو به یک اندازه دوست دارم . تازه من بعضی وقتها دخترم رو به پسرم ترجیح میدم ![]()
![]()
![]()
. این دیگه خیلی معرکه بود که از نظر ملت ایران تبعیض یعنی اینکه پسرشون رو به دخترشون ترجیح بدن ، برای اینکه معمولا همینطوره .
Wed 26 Sep 2007
دندون دختر گل ما
خلاصه مجبور شدیم یک نامه برای فرشته دندونها بنویسیم که بابا جون این دندونش گم شده حالا تو کار خودت رو بکن . بعدش دیگه کوتاه اومد و گریه اش قطع شد . عجب دردسری داریم ها . توی ایران یک عید نوروز داشتیم . اونهم خودمون کادو میدادیم دست بچه . حالا پاپا نوئل کادو میاره ، فرشته دندونها کادو میاره ، خرگوش عید پاک کادو میاره . همش هم اونا میارن ما هم اینجا نقش سیب زمینی رو داریم !
* این فرشته دندونها رسم اینجاست . وقتی بچه ای دندون شیری اش میفته شب میگذاره زیر بالشش و فردا صبح میبینه که فرشته دندونها اونو برداشته و به جاش براش کادوئی گذاشته ! جون خودش !!!
پ.ن. قرداش وقتی در اتاقشون ر وباز کردم اولین چیزی که گفت این بود :
tooth fairy اومده ![]()
و بسیار بسیار خوشحال از اومدنش بود . حالا میخواد این به نام ما نوشته بشه یا فرشته دندونها . انقدر خوشحالیش قشنگ بود که یک دنیا می ارزید .
Wed 26 Sep 2007
مهمترین خبر روز
اول از همه که از برخورد بسیار غیر حرفه ای و بی شخصیتانه رئیس دانشگاه تعجب کردم . خوشبختانه یا بدبختانه با اینکار کلاس سخنران اصلی که جوابی بهش نداد رو بالا برد . اما مرده جوابهای سخنران اصلی هستم . ما اصلا نداریم ؟ کو ؟ کجا ؟ چی ؟ این جور جوابها رو الان پدر و مادر اگه به بچه ۵ ساله شون بدن با نگاه عاقل اندر سفیه بچه مواجه میشن چه برسه به ...
کوتاه اومدن از یک سری نظریه ها هم برام جالب بود. به هر حال انسان جائز الخطاست و یک روز یک چیزی گفته دلیل نمیشه که همیشه همونو بگه ![]()
بعد یک سوال برام پیش اومده . من فرض میکنم که انتخابات ریاست جمهوری دستکاری شده نیست چون جناح مقابل انقدر قوی بوده که اگه کسی قرار بود دستکاری کنه مسلما کفه ترازو میرفت اونوری . با این فرض اصلا میشه به یک کسی که با رای گیری اومده سر کار ، گفت دیکتاتور ؟ این سوال کاملا کلیه و منظورم این شخص خاص نیست . اصولا هر رئیس جمهوری که با رای گیری اومده باشه میشه دیکتاتور خطاب بشه ؟
Sun 23 Sep 2007
تولدم مبارک
۲۱ سپتامبر مطابق با ۳۰ شهریور ۳۶ سالگی بنده تموم شد . چقدر داره زود میگذره !!! در کل بی هیجان ترین و پرکارترین روز تولد تمام عمرم بود . اول که سر کار بودم و بعدش هم برای چند تا خرید که مامان و بابام و خواهرم و مامان امین ازم خواسته بودند که برای تولدم برای خودم بخرم نصف شهر رو زیر پا گذاشتم تا همه شون برای عصر که میخواهیم فیلم بگیریم آماده باشه که بعدا اونا ببینن . امین هم که که روز تولدم رو یادش رفته بود و وقتی با تلفن مامان و بابام یادش اومد رفت برام گل و کیک خرید . دیگه برای اینکه فیلم بگیریم و بچه ها هیجان داشته باشن نشستیم و کیک رو بریدیم و کادو ها رو معرفی کردیم که چی از طرف کیه و همین .
فیلم ۲۱ گرم رو دیدیم و نصفش که در حال قوز فیشی بودیم که چی به چیه و وقتی فهمیدیم از فیلمش خوشم اومد . دوتا فیلم دیگه توی کتابخونه حاضره که برم بگیرم ولی نمیدونم چیه .
راستی برای تولدم برای خودم کادویی سه تا سی دی موسیقی خریدم . یکی از AB-BA و یکی دیگه از Lionel ric-he و آخریش که خیلی از پیدا کردنش ذوق کردم از گروه Cran-berries. همه شون منتخب آثار بودند و آلبوم خاصی نبودند . اما همه شون بسیار قشنگند و خیلی از شنیدنشون کیف کردم .
یک چیزی میخواستم در مورد فرودگاه آمستردام بنویسم که هی یادم میره . حالا بیات نمیشه . بیشتر به درد آرشیتکتها میخوره که بدونن موقع طراحی باید به همه نیازهای مردم توجه کنن . اول از همه که گوشه به گوشه فرودگاه محل خوابیدن طراحی شده بود . مثلا کنار یک راهروی عبوری کم رفت و آمد یک جای نسبتا کم نور و ساکت بود که پر بود از این صندلیهایی که پاتو میتونی روش دراز کنی و ملت یا روشون خوابیده بودند و یا دراز کشیده بودند و کتاب میخوندن یا استراحت میکردند . استقبال خوبی که از قسمت شده بود نشون میداد که چقدر وجودش لازمه . اما قسمتی که واقعا توجه منو جلب کرد این بود که تابلوی دیدم که روش زده بود به طرف قسمت مدیتیشن . من تعجب کردم و با خودم گفتم مگه چند نفر آدم میخوان مدیتیشن کنن که یک قسمت براش درست کردند و طبق خصلت کنجکاوولی ای که دارم رفتم ببینم چیه . دیدم یک اتاقه با یک پیش فضا و کفش موکته و یک میز فکر کنم هشت نفره هم یک طرفشه با چند تا صندلی . دم درش هم یک تابلو بود که روش توضیح نوشته بود که اینجا یک محل عبادت و مدیتیشن هست برای هر کسی و هر مذهبی و علامت های مختلف از ستاره داوود و صلیب و هلال ماه و کلی علامت دیگه که من ازش سر در نیاوردم زده بودند و توش هم چند نفر داشتند نماز میخوندن . راستش خیلی کیف کردم که یک عبادتگاه برای این فرودگاه طراحی کردند . ما توی ایران توی فرودگاههامون غیر از نمازخونه برای مسلمونها جای دیگه ای داریم ؟ و اگه غیر مسلمون بره اونجا و بخواد عبادت کنه فکر نمیکنیم که اونجا نجس میشه ؟ حداقل توی مسجدهامون که غیر مسلمون حق نداره بره . نمازخونه هامون رو خبر ندارم.
