تبليغاتX
خاطرات خانواده

Sun 16 Sep 2007

قاطی پاتی

- از خودم ناراضی نیستم . خیلی راضی هم نیستم اما به نظرم کارهایی که این اواخر انجام دادم خوب بوده و رو به جلو . خوشحالم . زیاد عالی نبوده اما من خیلی از خودم توقع ندارم و برای من کافیه

- کار شرکت خوبه اما چون در اوج پروژه نیستن ( گروه ما رو میگم ) هی بالا و پائین داره کارشون . یک روز شله و یک روز سفت . روزهای شلی به من خیلی سخت میگذره . مثل ایران نیست که بگیم خب خدا رو شکر بچه ها چائیتون رو بریزین بیاین با هم بخوریم و بگیم و بخندیم . هر چقدر هم بدون کار باشیم باید بازم با قیافه جدی پشت میزمون و به یک کاری سرگرم باشیم . من معمولا از این فرصتها استفاده میکنم و فایلهای کامپیوتر یا فایلهای آرشیومون رو مرتب میکنم یا اینکه یک کم کتاب میخونم البته مسلما کتابهای کاریمون رو ، اما ترجیح میدم که بیشتر کار داشته باشم

- دیروز تا حالا یک نموره احساس افسردگی میکنم . فکر کنم  به خاطر سرد شدن هوا ست . یک مقدار هم اضطراب مدرسه شادمهر بهم افتاده . الان سه هفته است از شروع مدرسه ها میگذره هنوز شادمهر هیچ تکلیفی برای تو خونه نداره . امروز زنگ زدم مدرسه به معلمشون با احتیاط میگم : ببخشید پسر من هیچ تکلیف نمیاره خونه ما فکر کردیم شاید شما تکلیف میدین ولی اون نمیاره گرچه تا حالا سابقه نداشته . معلمش گفت من دارم عناوین کارهاشون رو مرتب میکنم و هفته دیگه تکالیفشون رو بهشون میدم . خسته نباشین این که یک ماه همینجوری گذشت .

- فیلم اوش---ن یازده رو دیدم و بسی بسیار زیاد از دیدن هنرپیشه هاش مشعوف شدم . واقعا چقدر کیف داره آدم یک فیلم ببینه و این همه هنرپیشه معروف و خوش تیپ رو یکجا ببینه . الان هم فیلمهای ۲۱ گرم و راننده تاکسی با بازی راب--رت دنی--رو و جو----دی فا---ستر دستمون که در اولین فرصت ببینیمشون .

- جدی جدی انگار یک چیزیم هست . خیلی وقت بود بیخوابی به سرم نزده بود . اما هنوز نتونستم بخوابم

خب من اینو دیشب فکر کردم فرستدم ولی انگار نرفته !!

نوشته شده توسط مهسا در 5:41 PM |  لینک ثابت   • 

Sun 16 Sep 2007

ف----یل - تر ؟

یکی از دوسای عزیزم از ایران برام نامه داده که نمیتونه وباگم رو باز کنه ، درسته ؟ در کل فیل - تر شده یا اینکه مشکل موردی بوده ؟ میشه بگین ؟
نوشته شده توسط مهسا در 5:40 PM |  لینک ثابت   • 

Sat 15 Sep 2007

فیلمهای ما

خیلی فیلم دیدم و اینجا ننوشتم

-درو-زاه نهم با ابزی جا-نی د-پ که خیلی خوشم نیومد ازش

-شکولات با بازی همون بالایی که به نظرم قشنگ بود

-روزی روزگاری مکز-یک بازهم با همون بازیگر که انقدر خسته کننده بود که حتی بازیگرهاش هم نتونستن ما رو بشونن سر جامون و سطش خاموش کردیم و رفتیم پی کارمون

-کندی -من که یک فیلم ترسناک خیلی قدیمی بود ولی قشنگ بود و ازش خوشم اومد

-لایم لایت که مال چارلی چاپلین بود و بازم من یکی وسطش ولش کردم و رفتم اما امین تا آخرش رو دید

-فلینت---ستونز که خیلی با نمک بود و تا وقتی داشتیمش بچه ها روزی یکبار میگذاشتن و میدیدنش . خدائیش از دیدن ها-لی بری با اون هیکل معرکه اش خیلی عشق کردم و وقتی درست فرداش عکس جدید ها-لی بری رو دیدم که به علت حاملگی افتضاح شده بود کلی غصه خوردم

-فیلم تعطیلات مستر- بین رو هم یک بنده خدائی دانلود کرده بود و ما دیدیم و اصلا انتظار نداشتم جالب باشه و با خودم گفتم حتما یک سری کارهای تکراری توش داره اما بهتر از اونی بود که فکر میکردم و کلی خندیدیم . آخرش این فیلمهای هنری جشنواره ای رو مسخره میکرد و من خیلی کیف کردم و یاد یک خاطره ای افتادم که برای حسن ختام میگم

یادم نیست کی بود اما در دوران مجردیم بود . شب ساعت ۱۱  یا ۱۲ بود و من هم کم کم میخواستم برم حاضر بشم برای خواب که یکهو تلفن زنگ زد . بر داشتم و دیدم دوستم کاوه است . با لحن خیلی هولی گفت توی خونه نوار ویدئو خام داری ؟ گفتم آره گفت بدو شبکه یک میخواد فیلم نمیدونم چی چی رو از تارکوفسکی نشون بده و منم خیلی دلم میخواد این فیلم رو داشته باشم و نوار هم ندارم بدو برای من ضبطش کن و قطع کردیم . دویدم طرف ویدئو و قبل از اینکه بتونم ویدئو رو برای ضبط اتو ماتیکش تنظیم کنم فیلم شروع شد و من فقط رسیدم نوار رو بگذارم توی ویدئو و دکمه رکورد رو بزنم . خب حالا تکلیف چی بود ؟ باید مینشستم تا فیلم تموم بشه چاره ای نبود . گفتم این فیلم هنریه و مال تارکوفسکیه و بشین و ببین . آقا من یک کم تحمل کردم و هی ضمیر خود آگاهم گفت بابا لابد یک چیزی هست که این یارو معروفه بشین ببین  . اما خودتون رو بگذارین جای من داشتم از خواب میمردم و باید مینشستم فیلمی رو میدیم که اعصابم داشت ازش خورد میشد . هیچ چاره ای هم نبود . خونه مون دو طبقه بود و نمیشد که ویدئو و تلویزیون رو روشن بگذارم و برم طبقه بالا بخوابم . اگر هم میرفتم دیگه نمیتونستم برگردم وخاموشش کنم . نمیدون تا ساعت ۱ یا دو به جد و آباد تارکوفسکی و کاوه و خودم که بهش گفتم این فیلم رو برات ضبط میکنم بد و بیراه گفتم تا تموم شد .

این بود خاطره من از یک شب فیلم هنری با اعمال شاقه

 

نوشته شده توسط مهسا در 8:18 PM |  لینک ثابت   • 

Wed 12 Sep 2007

پيشنهاداتی ساده برای سالی پربارتر

همه چيز بايد تا حد امکان ساده باشد، اما نه خيلی پيش پاافتاده (آلبرت اينشتين)

١. هر روز ١٠ الی ٣٠ دقيقه پياده روی کرده و لبخند بر لب داشته باشيد زيرا که لبخند بهترين داروی ضد افسردگی است.

٢. هر روز ١٠ دقيقه در سکوت بنشينيد.

٣. شبها زودتر بخوابيد و هنگامی که صبح از خواب بيدار ميشويد جمله زير را کامل کنيد: "امروز هدف من اين است که -------------------------------."

۴. همواره با سه عامل زير زندگی کنيد:انرژی شوق و ذوق - همدلی

۵. نسبت به سال گذشته فيلم های خوب بيشتری تماشاکنيد، بازی های بيشتری انجام دهيد و کتا ب های بيشتری مطالعه کنيد.

۶. فرصت بيشتری برای دعا کردن وبا خدا رازونياز کردن، عبادت، تفکر عميق، يوگا وفعاليت هائی از اين قبيل اختصاص دهيد زيرا اين گونه فعاليت ها سوخت لازم برای زندگی پرکار را به شماميرسانند.

٧. اوقات بيشتری را با افراد بالای هفتاد سال و کمترازشش سال بگذرانيد.

٨. بشتر ازغذاهای درختی و گياهی و کمتر از غذاهايی که بطور مصنوعی توليدميشوند استفاده کنيد.

٩. بيشتر چای سبزوآب بنوشيد. تمشک، ماهی، سبزيجات،بادام وگردو بيشتر مصرف کنيد.

١٠ . سعی کنيد در هر روز برلبان حداقل سه نفرلبخند بنشانيد.

١١ . خانه، ماشين وميزتان را تميزکنيدواجازه دهيد انرژی تازه در زندگی شما جريان يابد.

١٢ . وقت با ارزشتان را با غيبت کردن، مواردی که گذشته، افکارمنفی يا چيزهايی که درکنترل شما نيستند هدر ندهيد، درعوض انرژی خود را در لحظه مثبت فعلی سرمايه گذاری کنيد.

١٣ . توجه داشته باشيد که زندگی مدرسه است و شما برای يادگيری اين جاهستيد. مسائل بخشی از برنامه درسی هستند که ظاهرميشوندوبه آرامی کنار ميروند مانند مسائل دريک کلاس درس رياضی که می آيندوميروند، اما درس هايی که شما ميآموزيد برای يک عمر باقی ميمانند.

١۴ . صبحانه را شاهانه، ناهار رامانندشاهزاده وشام رامانند دانشجويی که پول چندانی برايش باقی نمانده ميل کنيد.

١۵ . بيشتربخنديدولبخندبزنيد که اين ها انرژی های منفی را دور نگه ميدارند.

١۶ . زندگی عادلانه نيست ولی هنوز خوب است. زندگی کوتاهترازآن است که صرف نفرت از ديگران شود.

١٧ . خودتان را زياد جدی نگيريد، ديگران هم نميگيرند.

١٨ . شمامجبورنيستيددرهربحثی برنده باشيد، موافقت کنيد که باشماموافق نباشند.

١٩ . باگذشته خود صلح کنيد تا زمان حالتان را بهم نريزد.

٢٠ . زندگی خودراباديگران مقايسه نکنيد.شمانميدانيدوهيچ ايده ای از اين که سفر (زندگی ) آن ها به خاطر چيست نداريد.

٢١ . شمع روشن کنيد، از ملافه های زيبا استفاده کنيد، لباس خواب راحت و زيبا بپوشيدوبرای اوقات خاص آن ها را نگاه نداريد. امروز همان روز خاص است. هيچکس مسئول شادی شما نيست جزخودشما .

٢٢ . هر به اصطلاح مصيبتی را با اين کلمات  "آيا پس از پنج سال اين واقعه مهم خواهد بود؟" تجزيه وتحليل کنيد.

٢٣ . هر کس و هر چيزراببخشيد. آنچه ديگران در باره شما فکرميکنند به شما ارتباطی ندارد.

٢۴ . زمان تقريبا همه چيزراشفاميدهد، به زمان فرصت بدهيد.

٢۵ . هر موقعيتی چه خوب و چه بد ميگذرد.

٢۶ . شغل شما به هنگام بيماری از شمامراقبت نميکند، دوستانتان از شما مراقبت ميکنند. پس بادوستانتان در ارتباط باشيد.

٢٧ . خودراازقيدوبند چيزهای بدون استفاده، زشت و غم افزا رهاکنيد.

٢٨ . حسرت خوردن هدر دادن وقت است. شماآنچه را که مورد نيازتان است در اختيار داريد.

٢٩ . بهترين چيزها هنوز در راهند.

٣٠ . مهم نيست چه احساسی داريد، برخيزيد لباس خوب بپوشيد و حضورتان را به طريقی نشان دهيد.

٣١ . کار صحيح را انجام دهيد.

٣٢ . با پدر، مادر ونزديکان خود در تماس باشيد.

٣٣ . هرشب قبل از رفتن به رختخواب جملات زير را کامل کنيد: خدارا به خاطر ------------------ شکر ميکنم. امروز به اين هدف خود رسيدم که -------------------------------

٣۴ . به خاطر داشته باشيد که شما باارزشترازآن هستيد که تحت فشارهای روانی باشيد. از زندگی لذت ببريدودرنظرداشته باشيد که اين جا سرزمين شادی های کودکانه نيست که بازی ها را سريع انجام داده وبيرون رويد.

اين پيشنهادات به مناسبت سال جديد چينی به انگليسی منتشر شده ولی منبع اصلی آن ها ذکر نگرديده است.

ترجمه از: مهرا جليلی واسفنديار اسلامی

 

این عین ای میلی هست که برام رسیده و منهم خیلی ازش خوشم اومد گفم اینجا بگذارمش تا شما هم بخونینش

نوشته شده توسط مهسا در 8:0 PM |  لینک ثابت   • 

Wed 12 Sep 2007

جریمه

یکی از دوستامون پهلومون بود . لازم به توضیحه که اینا ایرانی نیستن . بعد میفهمید چرا این توضیح لازم بود . داشت برام تعریف میکرد که با شوهرش بیرون بودن و شوهرش داشته رانندگی میکرده و ۱۵ کیلومتر بالای سرعت مجاز سرعت داشته و پلیس میگیرتشون . بهشون میگه شما سرعتتون بالای حد مجاز بوده و جریمه اش ۱۰۰ دلار به همراه سه امتیاز منفی هست * . اینا هم مبهوت بودند و به شدت ناراحت . بعد پلیسه میگه اما میتونیم با هم یک معامله ای بکنیم . اینجا که رسید من با خودم گفتم به به اینجا هم مثل ایرانه که میشه جریمه رو نقدی حساب کرد و پرسیدم چه معامله ای ؟ گفت که پلیسه بهشون گفته من جریمه رو میکنم ۲۵ دلار و امتیاز منفی هم بهتون نمیدم . من هم در این حالت  و پلیسه اضافه کرد اما شما هم باید یک کاری بکنین . اینا هم در حالت بهت ** پرسیدند چه کاری ؟ اون هم گفته باید به من قول بدین که با احتیاط و با سرعت مجاز رانندگی کنین . اینا هم اول   و بعد .

خدائیش تا وفتی آخرش رو تعریف کنه ما فکرم به هر چیزی رسید جز اینی که گفت .

* این امتیازهای منفی اگه به یک حد نصابی برسه گواهینامه برای مدتی توقیف میشه

** اینجاست که معلوم میشه ایرانی نبودند. اگه ایرانی بودند که بجای بهت فورا دستشون رو میکردند توی جیبشون و میگفتند چقدر باید پرداخت کنیم ؟

 

نوشته شده توسط مهسا در 10:36 AM |  لینک ثابت   • 

Fri 7 Sep 2007

از هر دری سخنی

۱- یک دوستی داشتم به اسم خانم م . از اون دخترهایی بود که بعد از دیپلم گرفتنش بلافاصله ازدواج کرد . وقتی بعد از ازدواجش دیدمش گفتم چی شد انقدر زود ازدواج کردی ؟ گفت همه دلشون میخواد شوهرشون خوش تیپ و پولدار و تحصیلکرده باشه خب این آقای الف هم همه این خصوصیات رو داشت منهم باهاش ازدواج کردم . گفتم قبل از ازدواج چقدر با هم آشنا بودین؟  گفت قبل از اینکه عقد کنیم یک ربعی با هم حرف زدیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا داستان این نیست . داستان اینه که بعدا معلوم شد این آقای الف مثل همه آدمها اخلاقهای خاصی داره . مثلا یک خونه متوسط داشتند اما رفته بود یک ماشین خیلی سوپر دولوکس که مثلا نصف قیمت خونه شون بود خریده بود . اصولا اوائل زندگیشون ماشین خیلی دوست داشت و بعدها هم کم کم به اسب علاقه مند شد . این علاقه باعث شد که حدود  ۵ سال پیش ۴۰ ملیون تومن بده و یک اسب بخره !! توی همین حیص و بیص هم میزنه و ماشین لباسشوئی خونشون خراب میشه . خانم م به شوهرش میگه ماشین لباسشوئیمون خراب شده . آقای الف هم میگه خب تعمیر کار میارم درستش کنه . خانم م میگه نه خیر این وسیله عمرش رو کرده باید یک نو بخریم . آقای الف هم میگه نمیدونم به هر دلیلی نه خیر لازم نیست همین رو تعمیر میکنم و همین لج و لجبازی باعث میشه که یک مدتی این خونه که دوتا آدم بزرگ و دوتا بچه توش زندگی میکردن بدون ماشین لباسشوئی بمونه و خانم م لباسها رو با دست بشوره . یک روز که آقای م داشته میرفته باشگاه برای اسب سواری خانم م بهش میگه اونوقت تو که توی باشگاه سوار اسب ۴۰ ملیونی میشی به بقیه میگی که زنم لباسها رو توی تشت و با دست میشوره ؟

آخر قصه چی بود رو من نمیدونم . مهم هم نیست . فقط یک داستان واقعی بود

۲- خانمها میدونین که برای پاک کردن آرایش چشمهاتون بهترین کار شستن اونها با شامپوی بچه است؟ اینو یک دکتر متخصص چشم به خواهرم گفته و تاکید کرده که حتما هر شب آرایش چشمهاتون رو بشورین چون اگه بمونه ممکنه باعث گرفتگی غدد اشکی و بروز گل مژه بشه.

۳-اونهایی که تو کانادا و کشورهایی زندگی میکنن که گوگل مپ درست و حسابی کار میکنه ، بهتون توصیه میکنم هر جا میخواهین برین از دایرکشنی که توی گوگل مپ توصیه میکنه استفاده کنین معمولا راههای خوبی پیشنهاد میکنه .

۴-از همه مهمتر رو یادم رفت .  شادمهر رفت دی کر مدرسه شون . نهار هم به هر دوشون داده میشه و من از نهار این دوتا خیالم راحت شد . به دی کر گفتم لطفا منوی غذاتون رو به من بدین که هر روزی که غذا چیزی هست که بچه ها دوست ندارن من خودم غذا بدم . به امین که گفتم گفت بیکاری ؟ بگذار اونجا با بچه های دیگه بشینن و همه جور غذایی رو امتحان کنن تا درست بشن . چیه هر کدوم اینو دوست ندارن و اونو دوست ندارن . دیدم راست میگه ولشون کردم . روز اول که اومدن خونه گفتم نهار خوردین ؟ گفتن آره خیلی خوب بود گفتم چی بود ؟ گفتن راویولی ! عمرا اگه من میگذاشتم جلوشون میخوردن . فرداش گفتم خب امروز چی بود ؟ گفتند مرغ با ماکارونی . خب بچه های من مرغ دوست ندارن و با خودم گفتم احتمالا ماکارونی خالیش رو خوردن . گفتم خوردین . شادمهر گفت ماکارونیش خوب نبود فقط مرغش رو خوردم .

خیلی دلم میخواست سرم رو بکوبم به دیوار . هنوز این کارو نکردم . به نظر شما بکنم ؟ 

 

نوشته شده توسط مهسا در 7:17 PM |  لینک ثابت   • 

Thu 30 Aug 2007

لینکها و غیره

۱-یک مقدار لینکها رو تغییر دادم . نه به خاطر کامنت یکی از خواننده ها که دلیلش برای تعویض لینکها برای من قابل قبول نبود . اما یک چند نفر دیگه نمی نویسن مثل کانادا جون که بالاخره فهمید ثروت بهتر از علمه و رفته دنبال کار که وبلاگ آبه و یا مثل عم قزی که تغییر آدرس داده و آدرس جدیدش رو نداده یعنی خوش اومدین دیگه از این طرفها پیداتون نشه . بعضی دیگه هم هستن که تقریبا دو ماه یکبار مینویسن ، شاید فقط برای دل خودشون مینویسن اینش که اشکالی نداره اما مسلمه که آدم وقتی هی یک دوبلاگ رو باز کنه و ببینه چیز جدیدی نداره دیگه اونو از لیستش  حذف میکنه . اونا هم در مرحله شک برای حذف هستند . نمیدونم چرا تازگیها وبلاگ جدیدی به لیست علاقه مندیهام اضافه نشده . شاید به خاطر اینکه تب وبلاگ نویسی فروکش کرده .

۲-تابستون اینجا هم تموم شد و سه شنبه مدرسه ها باز میشه . در حال دلشوره هست طبق معمول . نمیدونم دی کر برای شادمهر جا داره چون پارسال آخر سال گفتند که نفر اول لیست انتظاره و اول سال تحصیلی بعد معلوم میشه . آرتا جاش محفوظه و مشکلی نیست .

با هر پدر و مادری حرف میزنی یک چیزی در مورد سیستم آموزشی اینجا میگه . یکی میگه خیلی سطحش پائینه و بچه ها خیلی بی سواد بار میان . یکی میگه اصلا اصولی نیست و خیلی باری به هر جهته . یکی میگه خیلی خوب بچه رو میندازن توی خط خودش .اول دبیرستان هدف بچه رو مشخص میکنن و بعد در همون خط بهش میگن چه درسهای خاصی رو باید برداره تا بتونه وارد دانشگاه بشه . یکی دیگه میگفت اینجا خیلی سطح درسهاش پائین تر از ایرانه اما مگه تمام زندگی علوم و ریاضیه ؟ ببین اینجا چقدر به ورزش بچه ها اهمیت میدن . چقدر به فعالیتهای اجتماعی و کار گروهی اهمیت میدن دیدی چقدر بچه های ایرانی درسخون و باهوش ولی تک رو و بدون هیچ فعالیت جنبی هستند ؟

و من فقط دلشوره دارم . خیلی زیاد

۳-جشنوار آمریکای جنوبی در میدون نزدیک خونمون بر قراره . فوق العاده دیدنیه . کلی غرفه برای ارائه کارهای دستی و فروش وسایل دارن و یک مقدار هم غرفه برای خوراکی و نوشیدنی . برنامه شون هم مثل اینکه هر روز مال یک کشوره و دائم رقص های خودشون و آواز دارن . این وسط من و امین کلی حرص خوردیم والبته بیشتر غصه . چند هفته پیش برنامه جشنواره ایرانیها بود . نمیدونین چقدر برنامه مزخرفی بود و چقدر بی نظم . انقدر حوصله آدم رو سر میبرد که خدا میدونه ، انقدر بی نظم بود ، اصلا معلوم نبود چی به چیه . ما یک مدت رفتیم و نشستیم کاملا حوصله مون سر رفت و از بی برنامگیشون هم بدمون اومد پاشدیم رفتیم . حالا باید این برنامه رو ببینین . اولش یک بروشور چاپ کردند که اسم اسپانسرهای برنامه و برنامه هر روز رو به طور دقیق مشخص میکنه . هر گروهی میان و برنامه شون رو اجرا میکنن و میرن و بعد مجری میاد یک چیزی میگه و بعد برنامه دیگه . وسط برنامه هاشون به طور منظم یک تنفس میگذارن که مردم برن از غرفه ها چیزی بخرن و بیان . دوسه تا محل بازی برای بچه ها گذاشتن که البته بلیطیه اما برای سرگرم کردن بچه ها بد نیست . به امین گفتم چرا ما انقدر ملت بدی هستیم ؟ نه اینکه بد باشیم ها اما چرا همش به فکر خودمونیم ؟ چرا نمیتونیم یک برنامه درست و حسابی راه بندازیم که باعث خریدن آبرومون پیش غریبه ها باشه . یک کامینوتی ایرانی اینجا هست که هر ماه یک برنامه دور هم جمع شدن میگذاره . یک اسپانسر پیدا میکنن که هم خودشو و کارشو به ملت معرفی میکنه و هم برنامه پذیرائی رو برقرار میکنه و ملت میرن و اونجا هم با اون شخص و کارش آشنا میشن و هم با همدیگه آشنا میشن و کارت هاشون رو به هم میدن . تا اینجاش بد نیست اما وقتی بدونین که ورودی این برنامه ۲۵ دلاره ( و پذیراییش هم در حد یک عصرونه است ) یک کم آدم جا میخوره . حالا باز اونش هم بد نیست اگه آدم بفهمه این پول چی میشه و کجا میره و آیا خرج کامیونیتی ایرانی میشه یا نه . اما در مدتی که من با این گروه در تماس بودم ( خیلی زیاد در تماس بودم ) هیچ معلوم نشد این پول کجا میره و چی میشه . تازه به نظر میومد برای برنامه ها ی منتورینگ و غیره یک پولی از دولت هم میگیرن . همینها برای عید یک برنامه تدارک دیده بودند . میگفتند برنامه خوبی بوده و نظم خوبی داشته و همه چیز خوب بوده اما پذیراییش خیلی خوب نبوده و بعدها به گوشم رسید که همون برنامه ( که ورودیش ۸۵ دلار بوده ) برای این گروه ۱۰ هزار دلار درآمد خالص داشته . حالا این پولها چی میشه و کجا میره خدا میدونه . مثلا میتونن همون برنامه گردهم آیی ماهانه شون رو که اسپانسر هم داره و هیچ خرجی براشون نداره به جای ۲۵ دلار ورودیه ، ۵ دلار بگیرن و جمع بیشتری بیان و البته سودشون کمتر بشه . نمیدونم چرا ملتی که انقدر توی برحه انقلاب متحد بودن و هم رو دوست داشتن حالا به این وضع کشیده شدن.

۴- کلی فیلم دیدم . یکی freaky friday که داستان یک مادر دکتر روانپزشکه که با دختر تین ایجرش مشکل داره و این دوتا جسمشون با هم برای یک روز عوض میشه و هر کدوم به مسائل زندگی اون یکی پی میبرن و وقتی هر کدوم برمیگردن سر جای خودشون دیگه شرایط اون یکی رو درک میکنن . خیلی ایده جالبی هست که آدم واقعا خودشو جای یکی دیگه بگذاره و دنیا رو از چشم اون ببینه . یک فیلم دیگه انجمن شاعران مرده بود که توی ایران از تلویزیون پخش شده بود اما دلم میخواست  طبق معمول بدون سانسورش رو ببینیم . راستی روز بعد از دیدن اون فیلم butterfly effect هم نشستیم ورژن دیگه اونو دیدیم . ظاهرا فیلم دوتا ورژن داره که با هم در متن فیلم تفاوت کمی دارند اما در آخرش فیلم تفاوتشون زیاده و به قول معروف یکی به خیر و خوشی تموم میشه و یکی بده . اما با اینکه کل فیلم شاید ۹۰ درصدش یکی بود برای بار دوم هم از دیدنش لذت بردیم . الان هم سه تا فیلم از جانی دپ توی خونمون هست که باید تا آخر هفته دیگه ببینیم و برم دوتا فیلم دیگه که الان توی کتابخونه حاضره رو به جاش بگیرم . این روند فیلم دیدنمون بد پیش نمیره .

همین

نوشته شده توسط مهسا در 8:7 PM |  لینک ثابت   • 

Wed 29 Aug 2007

butterfly effect

معمولا شبها ساعت ۱۰ که از کار خوابوندن بچه ها یک کم فارغ میشیم اگه فیلم داشته باشیم میگذاریم و تا ساعت ۱۱ هر چی بتونیم میبینیم و ساعت ۱۱ خاموشش میکنیم چون امین صبحها باید خیلی زود پاشه و دیگه نمیشه دیرتر از این بخوابه و بقیه اش رو یک شب دیگه میبینیم . دیشب نشستیم که فیلم butterfly effectرو ببینیم و ساعت ۱۱ که به وسط فیلم رسیدیم هیچ کدوم نتونستیم خودمونو راضی کنیم که بریم بخوابیم و نشستیم تا آخرش دیدیم . تازه بعدش هم در حالی که داشتیم از خواب میمردیم یک کم بیدار موندیم تا در موردش حرف بزنیم . بعد از فیلم the othersیادم نمیاد فیلمی انقدر روم تاثیر گذاشته باشه . قبل از اون هم ذهن زیبا خیلی روم تاثیر گذاشته بود . اما این فیلم .... واقعا چیز جالبی بود و خیلی درست . نشون میداد چطور یک اتفاق کوچیک توی زندگی میتونه مسیر زندگی خود و اطرافیان آدم رو عوض کنه . مثلا من داشتم به امین میگفتم اگه من بجای این دانشگاه اون یکی دانشگاه رو انتخاب کرده بودم الان ما پهلوی هم توی کانادا نبودیم . خب آشنایی ما توسط یک استادمون رخ داد و به محل تحصیلمون مربوط بود . اصلا اگه من پیله نمیکردم که میخوام معماری بخونم هم که اصلا از بیخ و بن قضیه فرق میکرد . اما چی شد که من به این رشته کشیده شدم ؟ من اصلا چیزی از معماری نمیدونستم هیچ کس هم توی خانواده مون اصلا آرشیتکت یا مهندس سازه نبود که من اطلاعاتی ازش گرفته باشم . یک ساختمون خیلی قشنگ نسبتا نزدیک خونه ما بود که من یک بار که از کنارش رد میشدم و سرم پائین بود ( من اصولا سر به زیر بودم ) چشمم افتاد به فضای زیر زمین اون ساختمون که یک دفتر مهندسی بود . ایستادم و با دقت نگاه کردم . دفترشون تعطیل بود و کسی توش نبود  اما چند تا میز نقشه کشی با کلی خط کش و گونیا و اشل و پرگار و شابلون و پیستوله ... من هم متحیر ایستادم و ... بعله عشق در همون نگاه اول اتفاق افتاد و با خودم فکر کردم شغلی که با این وسایل سر و کار داره باید خیلی جالب باشه

 اما به همین الکی ای هم نرفتم این رشته وقتی خواستم بیشتر در مورد این رشته بدونم فهمیدم که باید کنکور اختصاصی برای بدم و رفتم کلاس کنکورش و روز به روز بیشتر احساس کردم که این کار با علاقه من جوره و عزمم جزم شد که حتما همین رشته رو بخونم . انقدر به این قضیه که چی میخوام بخونم مطمئن شدم که دروس شیمی و فیزیک رو که توی کنکور معماری ضریب یک داشت رو فقط برای امتحانهای دبیرستان خوندم و اصلا روی تستشون کار نکردم و به جاش وقتم رو گذاشتم روی ریاضی و درس اختصاصی معماری که ضریب ۴ داشت . خلاصه اینا باعث شد که امین شانس بیاره و من الان پهلوش باشم . میبینین که رد شدن من از کنار اون دفتر مهندسی به ازدواج من با امین ربط داشت و این خیلی عچیب ولی واقعیه .

نوشته شده توسط مهسا در 10:44 AM |  لینک ثابت   • 

Sun 26 Aug 2007

انتاریو ساینس سنتر و ....

۱-رفتیم انتاریو ساینس سنتر. میدونستیم برای بچه ها جالبه آخه اصلا یک قسمت مخصوص بچه ها داره . در اصل بگم چیه ؟ یک مجموعه خیلی بزرگ از کلی وسایل و چیزهای مختلف هست که به نوعی به علوم مرتبط میشن . مثلا یک بخشش در مورد بدن انسان هست . کلی مطلب خوندنی و چیزهای نمایشی در مورد کروموزومها ، وراثت ، سیستم دفاعی بدن ، دستگاه گردش خون ، دستگاه گوارش و ... داره . روند رشد بچه توی شکم مادر ، نحوه کار کردن ششها ، مولاژ بدن و شونصد تا چیز دیگه . خب یک قسمت دیگه در مورد ورزشها بود یک قسمت در مورد الکترونیک و کامپیوتر . یک قسمت در مورد مواد ، یک قسمت در مورد جهانی که توش زندگی میکنیم (منظومه ها و کره ها و غیره ) و ... از اونجایی که امین خیلی اهل این چیزهاست قبل از رفتن ته و توی قضیه رو در آورد و گفت ما نمیتونیم توی یک روز همه اش رو ببینیم . بلیط دو دفعه رفتنش هم هم قیمت یک کارت خانوادگی ای که برای یک سال اعتبار داره بنابراین وقتی رفتیم کارت خانوداگی گرفتیم که بتونیم باز هم بریم .

در کل خیلی جالب بود اما ما بیشتر وقتمون توی قسمت بچه ها گذشت . انقدر سرگرمی علمی برای بچه ها داشت که صبح رفتیم تو قسمت بچه ها و ساعت ۲ بعد از ظهر به زور کشیدیمشون بیرون که بابا ما هم آدمیم میخواهیم جاهای دیگه رو ببینیم . توی قسمت بچه ها یک قسمتش آب بازیه و البته سرگرمی هایی که خواص آب رو به بچه نشون بده . یک اتاق بود که به شکل گنبد ژئو دزیک و با آینه درست شده بود البته از داخل و ...

وسطهای بازی بچه ها آرتا گفت میخوام برم دستشوئی و شادمهر هم همون موقع همین رو گفت . دیدیم توی همون قسمت بچه ها دو تا دستشوئی داره یک روی یکیش نوشته خانوادگی . خب من توی این شرکت دارم روی مرکز خریدهای بسیار بزرگ کار میکنم که هر جا که دستشوئی زنونه و مردونه داره یکدونه دستشوئی خانوداگی هم داره و برام عجیب نبود اما تا حالا از نزدیک ندیده بودم و با بچه ها رفتیم . یک دستشوئی خیلی بزرگ که دوتا توالت توش بود یکی اندازه معمولی و قابل استفاده برای معلولین و یکی دیگه اش کوچکتر بود که ختی بچه سه ساله هم میتونست به راحتی خودش ازش استفاده کنه . درش هم به شکل فانتزی بود  و درش کنگره دار به شکل گل ( گلاب به روتون ) دوتا هم روشوئی داشت که باز یکیش معمولی بود و یکیش کوچکتر . مثلا مادری که دوتا بچه داشت راحت میتونست با هر دوتاشون بره تو و هیچ کدوم روتنها نگذاره و به هر دوتا برسه . ایده جالبی بود .

آهان یک قسمتی بود که تصویر یک حوض پر آب و ماهی رو روی زمین با نور انداخته بودند ماهی هاش در حرکت بودند و بد نبود اما جالبی قضیه این بود که اگه میپریدی وسط این تصویر همونجایی که پریده بوده تصویر آب دچار تلالو میشد و آدم کف میکرد ! خیلی باحال بود.

توی قسمت بچه ها با قطعات فلزی یک خونه کوچیک درست کرده بودند و یک سری فوم به اندازه آجر گذاشته بودند که بچه ها با اونها میتونستند قسمتهای مختلف مثل سقف و دیوار رو بچینن .

یک قسمت بچه ها هم  شکل یک سوپر مارکت بزرگ بود که بچه ها خودشون میتونستند برن صندوقدار بشن و یکی دیگه بره جنس برداره و بیاد به صندوقدار بده و اون اسکن کنه ( اسکنرش وقتی یک جنس رو از روش میگذروندی بیب میکرد ) و آخرش یک رسید الکی چاپ میگرد و ماهم یک کارت اعتباری به صندوقدار میدادیم و مثلا خرید میکردیم .

خلاصه ما اونروز کلی قسمت دیدیم و آخر روز آش و لاش برگشتیم خونه . چند روز بعد سر شام داشتیم در مورد اونروز صحبت میکردیم و هر کدوم در مورد یک قسمتی از این مرکز علوم که به نظرمون جالب تر میبود حرف میزدیم . شادمهر که عشم سرگرمی های علمیه و بیشتر قسمتهاش رو دوست داشت و در موردشون حرف زد اما بهترین قسمت از نظر شادمهر قسمی بود که یک سری سیخهای پلاستیکی روی یک صفحه عمودی سوار بودند و از هر طرف میزدی از اون طرف میرفت بیرون و ما همه سیخهای یک قسمت رو دادیم یک طرف و از شادمهر خواستیم اول صورتش و بعد تنش رو از اون طرف فشار بده روی این سیخکها و قشنگ شکل کاملش حک شد . من قسمت بدن انسان رو خوشم اومد چون به شدت در مورد زیست شناسی بیلمیرم و هیچی ازش نمیدونم . البته اون قسمت مواد و خاصیتهاشون هم برام جالب بود .از آرتا هم پرسیدیم آرتا جون تو کدوم قسمت رو بیشتر دوست داشتی ؟ گفت من اون توالت کوچیکش رو از همه بیشتر دوست داشتم

این بود تنها نکته جالبی که دختر ما توی مرکز علوم اونتاریو پیدا کرد

۲- تازه فیلم دوم دزدان دریایی کارائیب رو دیدم . راستش هر دوتاش رو از همکارم گرفتم چون خیلی معروف هستند اما اصلا دلم نمیخواست ببینمشون . نمیدونم چرا احساس میکردم داستانش به مذاق من سازگار نیست . اولیش رو که گذاشتیم ببینیم من به بهانه شام درست کردن پاشدم و رفتم و اومدم و هیچ خوشم نیومد . چند شب بعد خوابم نبرد . اومدم گذاشتم و با خودم قول دادم که یک ساعتش رو بیشتر نبینم که خوابم کم نشه . اما وقتی روش تمرکز کردم خیلی با اکراه وسطش خاموش کردم و رفتم کاملا جذبم کرد . بقیه اش رو فرداش دیدم و خیلی خوشم اومد و دومیش رو هم امروز دیدیم . واقعا از بازی جانی دپ کیف کردم و یادم اومد یک نقل قول ازش یک جا خوندم : جایزه ها برای من ارزشی ندارن وقتی که یک پسر ده ساله به من میگه کاپیتان جک اسپارو ، دوستت دارم . این جایزه واقعی منه .

۳-یک مصاحبه با هیو گرانت بازیگر انگلیسی الاصل پخش میکرد . اون میگفت مردم انگلیس خیلی به فیلم و بازیگری اهمیت نمیدن . یک بار مادر من با یک نفر غریبه داشته صحبت میکرده و بهش میگه من دوتا پسر دارم یکیش بازیگر معروفیه و یکیش هم توی بانک کار میکنه . طرف میگه راست میگین ؟ چه جالب . کدوم بانک ؟

نوشته شده توسط مهسا در 3:25 PM |  لینک ثابت   • 

Thu 23 Aug 2007

مسائل درمانی در کانادا و ...

خب گیج منگولی عزیزم قبل تر ها (به جای پاس داشتن فارسی گند زدم بهش) کامنتی گذاشته بود که باعث شد بفهمم از اون تنش اول مهاجرتم کم شده و دارم روی روال میفتم و بازم که کامنتهای محبت آمیز گذاشته ،ممنون همه دوستهای عزیز

در مورد سیستم پزشکی اینجا پرسیده بودین . خب من فکر میکنم که بزرگترین مشکلش اینه که همه اش دولتیه . شاید هم این حسنش باشه نمیدونم اما اصولا هیچ دکتر و یا بیمارستان خصوصی وجود نداره . تمام هزینه دکتر و بیمارستان و آزمایشگاه و عکس برداری بر عهده بیمه است و بر عکس ایران آدم به خاطر شغلش بیمه نمیشه . در حقیقت هر تنابنده ای که ساکن کانادا باشه و بیشتر از سه ماه توی انتاریو اقامت داشته باشه بدون پرداخت هیچ پولی بیمه کامل میشه و فقط باید هزینه داروش رو خودش بپردازه .  خب تا اینجا حسن قصیه بود اما بدیش کجاست ؟ مثلا میخواهین چکاپ کاملی بشیم که مربوط به سینه است . توی ایران مستقیم به یک جراح که به طور تخصصی این کارو انجام میده مراجعه میکنید و اون معمولا یک سری عکس و آزمایش میده و دوباره ویزیت میکنه و خیالتون راحت میشه اما اینجا همچین امکانی وجود نداره باید رفت پیش دکتر خانوادگی . اون خودش چکاپ میکنه و اگه مورد مشکلی پیدا کرد خودش برای شما از دکتر متخصصی که میشناسه وقت میگیره و شما رو میفرسته پیشش . خب ممکنه شما دلتون بخواد حتما دکتر متخصص از اول معاینه تون بکنه که باتوجه به اینکه بیمه هزینه معاینه رو میده ، خب پس اجازه اش رو هم همون باید بده که نمیده !! بعدش هم وقت اون دکتر متخصص معمولا میره تا ۶ ماه بعد .

اصلا بگذارین یک قضیه ای که برای خودم اتفاق افتاد رو بگم . من یک پرولاپس مختصر توی یکی از دریچه های قلبم دارم . مشکلی هم باهاش ندارم . نه دارو احتیاج داره و نه چیز دیگه ای فقط قبل از کارهای دندونپزشکی و جراحی باید آنتی بیوتیک بخورم . اینجا که رفتم دکتر خانوااگی که تشکیل پرونده بدم بهش گفتم . اون به قلبم گوش کرد و گفت به نظرم خیلی مختصره ولی باید یک پرونده پیش یک دکتر قلب داشته باشی . گفتم آحه من مشکلی ندارم . گفت حالا تا وقتت بشه میشه ۶ ماه دیگه شاید مشکل پیدا شد !!!

خودش برام وقت گرفت و ۶ ماه بعد رفتم دکتر قلب . دکتر رو اصلا ندیدم یک تکنسین اومد و ازم نوار قلب گرفت ، اونهم در شونصد پوزیشن مختلف و بعد یک اکو کاردیو گرافی هم انجام داد (تا اینجاش کارهایی بود که من توی ایران هم انحام داده بودم ) و گفت من اینو به دکتر نشون میدم اما شما باید یک دستگاهیی به بدنتون وصل بشه که ضربان قلب رو برای ۲۴ ساعت ثبت کنه و فردا بیاین اینو وصل کنیم و پس فردا بیاین دستگاه رو از بدنتون بکنیم و بعد دو روز بعد بیاین برای معاینه دکتر ! خلاصه همه اینا انجام شد تا من رفتم برای دیدن دکتر باز دوباره دیدم نه خیر اینا کار دارن . بیا برو تست ورزش بده . ای بابا توی ایران از این خبرها نبود . و بعدش دکتر گفت من اصلا تعجب میکنم که چرا توی ایران به شما گفتن که شما پرولاپس میترال داری ؟ گفتم یعنی چی ؟ گفت اگه بعضی اوقات بهت عوارض نمیداد من اصلا این نظریه رو رد میکردم چون خیلی مختصره و اصلا تو لازم نیست قبل از دندونپزشکی آنتی بیوتیک بخوری !!

با خودم گفتم خوب شد چیزی نبود وگرنه چقدر منو میبرون و میاورن !! بعدش هم گفت سال دیگه همین موقع بیا برای چکاپ !!!

شاید به نظر برسه خیلی برای آدم ارزش قائلن و خوبه اما باور کنین وقتی آدم توی ماجرا باشه خسته میشه

پ.ن. و البته خیلی بی ربط : الان ساعت دو بیست دقیقه شبه و به شدت خوابم نمیاد . کلی توی تخت جون کندم تا بخوابم و نشد . از ترس سرگیجه لعنتی هم تازگیها سعی میکنم با یک کم بی خوابی تند از تخت نپرم بیرون اما نشد . یک جورهایی دلم گرفته . نمیدونم نگرانم یا ناراحت . احتمالا ناراحت

پ.ن. دوم و بی ربط تر " هفته پیش خواب دیدم باردارم و آرتا و شادمهر هم توی همین سن و سال هستند . زایمان طبیعی کردم و چهار تا بچه به دنیا آوردم دو تا دختر و دو تا پسر . بعد که برای امین تعریف کردم بهش گفتم جالب اینه که توی خوابم هر دوتامون عادی بودیم و مشکلی با این قضیه نداشتیم . گفت خب شاید اگه واقعا هم بیاد باهاش مشکلی نداشته بشیم !!!

منظور ؟

نوشته شده توسط مهسا در 10:57 AM |  لینک ثابت   •