تبليغاتX
خاطرات خانواده

خاطرات خانواده

در مورد خانواده خودم مینویسم

اینو نه با آهنگ قر دار اندی بلکه با ریتم صدای آهنگران بخونید:

دارم میرم تورنتو ... دارم میرم تورنتو

+ نوشته شده در  Thu 7 Aug 2008ساعت 4:20 PM  توسط مهسا  | 

هنوز ایرانم . دیدم نسبت به اینجا با سال قبل فرق کرده . یک کم نسبت به بعضی چیزها غریبه شدم . پولهای جدیدی مثل دو هزار تومنی و پنج هزار تومنی اومده . برای شمردنشون مشکل دارم یعنی وقتی خریدی میکنم و مثلا دوهزار تومنی بهم پس میدن گیج میشم . دوستام میگم بعضی چیزها رو با لهجه تلفظ میکنی . رانندگیها وحشت زده ام میکنه . وقتی خوب فکرشو میکنم قبلا هم همینطور بوده اما مثل اینکه به رانندگی با نظم کانادا دارم عادت میکنم . بنزین که خیلی وقته سهمیه بندی شده ، بنابراین برای بنزین زدن باید از کارت هوشمند استفاده کرد ظاهرا همین کار پروسه بنزین زدن رو طولانی کرده و دم همه پمپ بنزین ها صف طولانیه . روزهای کاری خیابونها به شلوغی همیشه و معلومه میشه که مردم مجبورند برای کارهاشون ماشین بیارن بیرون . اما روزها و شبهای تعطیل خیلی خلوت تره و این نشون میده که یک سری برای یللی تو خیابون چرخ میزدن ( که شاید بیچاره ها تنها تفریحشون بوده ) و الان دیگه نمیان .

همه دارن از گرونی و کمبود و غیره مینالن ، حتی اونی که بعدش از تغییر دکوراسیونش حرف میزنه و میگه حساب کردم با حدود ۲۵ ملیون میتونم تغییراتی در وسایلم بدم . دماغ عمل کرده توی خیابون ریخته و کسانی مثل منشی مطبها که همه میدونن حقوقشون چقدره با دماغهای چسب خورده دیده میشن . یک خانمی میگفت خیلی گرونیه یک آرایشگاه میریم و میایم میدونی چقدر میشه ؟ گفتم میدونی من اینقدر رنگ و مش توی تورنتو نمیبینم ؟ اینجا یک عروسی میری بیشتریها مو و صورت و ناخونشون رو توی آرایشگاه درست کردند اما اونجا کیت رنگ و مش توی فروشگاههاش فروخته میشه که هر کس بتونه خودش یا با کمک دوستش رنگ و یا حتی مش کنه . توی این یک مورد تناقضهای زیادی دیدم . میگن گوشت گرونه اما مثل قارچ آرایشگاه باز شده و هر کدوم هم میری پر از مشتریه . حتما میگین خب دور و بر تو آدمهای نسبتا مرفه هستند و جاهای دیگه بری آدم بدبخت زیاده . اینو قبول دارم اما حتی همین مرفه ها هم دائم دارن مینالن .

فیلتر اینترنت اعصابم رو خورد کرده . خیلی سایتها فیلترند . حمل و نقل پول نقد خیلی اعصاب خورد کنه این بانکداری الکترونیک نمیخواد جا بیفته ؟ رفتم بانک شماره گرفتم دیدم روی شماره نوشته ۹۸ نفر قبل از شما هستند . البته خوشبختانه هم ۹ تا باجه در حال کار بودند و هم مثل اینکه دو سوم این مردم قید کارشون رو زده بودند و رفته بودند . نوبتم زود شد اما تا فیشم رو گرفت برق رفت ! زدم توی سرم گفتم حالا چی میشه ؟ کارمنده گفت ناراحت نباش کار شما انجام میشه (ظاهرا یو پی اس شون تا یک چند دقیقه ای کار میکرد ) برق با برنامه دقیقی روزی دو ساعت میره و گرماش کلافه کننده است اما بد هم نیست آدم دور هم میشینه و بچه ها یک کم با اسباب بازیهاشون سرگرم میشن . شادمهر از مود بایانکل اومده بیرون و داره ما رو با اکشن من خفه میکنه .

چند تا از همکارهای شرکت سابق رو دیدم هر کدوم منو دیدند گفتند بیا یک چیزهایی از شرکت بهت بگیم اما به کسی نگی ! حالا دلم مخزن اسرار شرکته !!

ظاهرا چند ماهه توی قبض برق مینویسن که پول برقتون مثلا شده ده هزار تومن اما ما بیشترش رو سوبسید میدیم شما حالا بدین هزار تومن و اینجوری مردم رو دارن برای قطع سوبسید برق آماده میکنن. واقعیتش نظر من اینه که سیستم سوبسید ایران بسیار غلطه و آدمهای پولدار بیشتر از آدمهای فقیر سوبسید میگیرن که احمقانه است اما این طرز قطع کردن یکهو هم اقتصاد رو دچار یک شوک میکنه که باز هم طبق معمول به ضرر آدم فقیره . توی پستخونه ها یک فرمهایی پخش کردند که بیاین و داراییهاتون رو اعلام کنین تا اونهایی که ندار هستند رو شناسایی کنیم و سوبسید نقدی بدیم فرمها در چشم به هم زدن به خاطر هجوم مردم تموم شد !

چند تا مهمونی رفتیم و از دیدن این همه فامیل و دوستهای قدیمی کلی محضوض شدم و کلی گفتیم و خندیدیم .

از اینکه حتی خانمهای خونه دار کارگر هفتگی دارن که بیاد و خونه شون رو تمیز کنه درصورتیکه ما اونجا با اون کار طاقت فرسا و راههای دور بازم باید همه کارهامون رو خودمون بکنیم کلی لجم گرفت . یادم رفت که من خودم پرستار تمام برای بچه هام داشتم که توی کار خونه هم کمکم میکرد .

وقتم داره تموم میشه و دیگه همه کارهام سرعت پیدا کرده . کمتر از یک هفته مونده . دیگه نوبت امینه که بیاد . این دفعه میدونم دوری از بچه ها بهم سخت میگذره چون مدتی به طور کامل باهاشون بودم و  دوریشون برام سخت خواهد بود .

جه میشه کرد ؟

+ نوشته شده در  Thu 31 Jul 2008ساعت 3:56 PM  توسط مهسا  | 

برام جالب بود که وقتی رفتم توی یکی از مغازه های محله مون و گفتم سلام ، مغازه دار گفت سلام رسیدن به خیر !

موندم که چه جوری فهمیده من مدتی نبودم !

+ نوشته شده در  Sun 27 Jul 2008ساعت 9:18 PM  توسط مهسا  | 

 

گفتم به این آدمیزاد دوپا نمیشه اعتماد کرد . بازهم پست میگذاره  . به هر حال چه میشه کرد این نوشته رو تازه گرفتم و خیلی ازش خوشم اومد که چطور یک آدم میتونه نظم یک نظام اقتصادی رو به هم بزنه :

 دزدی به نقل از کتاب "شاه گوش میکند"

شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی داشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه.حوالی سحر با دست پر به خانه برمی گشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید. دادو ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت می گرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی می کرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را می کردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری می شد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده. روزی، چطورش را نمی دانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد. شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که می خورد، سیگاری دود می کرد و شروع می کرد به خواندن رمان. دزدها می امدند؛ چراغ خانه را روشن می دیدند و راهشان را کج می کردند و میرفتند. اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه می ماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین می گذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد. بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن می توانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمی گشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد. آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود. می رفت روی پل شهر می ایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه می کرد و بعد به خانه برمی گشت و می دید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است. در کمتر از 1 هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکلی این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة دیگری، وقتی صبح به خانة خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد. به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم می زدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانة مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روزبه روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند. به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار،این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند.. این ماجرا، وضعیت آشفتة شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند. به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که "چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی". قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هر کدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از .... . اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، ادارة پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد. به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند. تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد هم از گرسنگی مرد.

به نقل از کتاب : شاه گوش میکند؛ ایتالو کالوینو

پ.ن. هنوز تورنتو هستم .

پ.ن.۲  کسی ست که از خبر خسرو شکیبایی متاسف نشده باشه ؟ خدا رحمتش کنه . فیلم هامون تا مدتها توی ذهن من دور میزد . عجب فیلمی بود و خدا بیامرز عجب بازی خوبی توش کرده بود.

روحش شاد

+ نوشته شده در  Fri 18 Jul 2008ساعت 9:13 PM  توسط مهسا  | 

۱- ممکنه این آخرین پست قبل از مسافرتم باشه - ممکن هم هست نباشه (شد عین پیش بینی های هوا شناسی که احتمالش از صفر تا صده !!!!)

۲- عین احمقها هنوز نرفته غصه برگشتن از ایران رو دارم . شاید به خاطر پارساله که موقع ترک فرودگاه غصه ام بیشتر از دفعه اول که ایران رو ترک کردم بود . شاید هم به خاطر زمستون بی پدر پارسال بود که به هیچ کس هیچ کجای دنیا رحم نکرد و البته ما هم ازش در امون نبودیم .

۳- یادم رفت در کامنتدونی اون پستم که پرسیده بودم اخبار ایران رو دنبال میکنین ، نظر خودم رو بنویسم . من هر روز بدون استثنا بی بی سی و روزآنلاین رو چک میکنم . چند تا وبلاگ هم که در مورد مسائل ایران مینویسن رو هم هفته ای یکبار میخونم .

۴- باید در مورد شهرسازی تورنتو بنویسم یادمه . اما اول باید در مورد سابقه ذهنی خودم در این مورد  بگم :

توی درسها مون یک درسی بود به اسم مبانی طراحی مجتمعهای زیستی . استادش یک آقای دکتری بود که برامون یک جزوه تهیه کرده  بود از یک کتاب آلمانی (خودش دکتراش رو از المان گرفته بود) تصویرهاش رو کپی کرده بود ومتن رو ترجمه کرده بود . جزوه پر بود از تصاویر و اسکیسهای (sketch ) نمونه های درست در طراحی شهری . مثلا راهها چه جوری باید باشن و خط عابر پیاده کجا باید باشه و نیکمت و سطل زباله رو کجا بگذارین و ایستگاه اتوبوس باید کجا باشه . همون ترم یا ترم بعدش هم من مبانی حمل و نقل شهری (ترافیک) رو داشتم و اون هم در مورد طراحی انواع راهها و تقاطها بود . این دوتا رو که  میدیدی ( که هر دو منطبق بودند ) خنده مون میگرفت که ای بابا کی اینجوری طراحی میکنه . این که خیلی ایده آله . اما کجای دنیا میان کلی زمین حروم کنن و بین پیاده رو و راه سواره یک نوار فضای سبز بگذارن که پیاده احساس امنیت کنه . ما که توی تهران خیلی وقتها پیاده رو هم نداریم و عین خیالمون هم نیست . کجا میان در تمام اتصالهای پیاده رو به سواره رو برای عبور از عرض خیابون رمپ بگذارن که ویلچر و کالسکه بچه راحت رد بشه . بچه رو که مادر باید خر کش کنه و ویلچری هم بره بشینه تو خونه !! خلاصه ما از اون درس به عنوان یک تئوری در سرزمین آرمانی گذشتیم و البته هیچ وقت هم من سراغ کار شهرسازی نرفتم و تمام اون اطلاعات فقط به همون صورت تئوری توی ذهنم موند تا رسیدیم اینجا .

تورنتو باید شهر جدیدی باشه . نمیدونم چند ساله ساخته شده * اما حتما از تهران جدیدتره . اما شهرسازیش حرف نداره . تمام اون تئوریهایی که ما خوندیم و گفتیم "مگه میشه؟" درموردش اجرا شده . نیکمتش و ایستگاه اتوبوسش سر جاشه . پیاده رو هم در خیلی موارد با یک فضای سبز از خیابون جدا شدند . بین راه سواره و پیاده در تقاطعها رمپ وجود داره . تقاطعهای سواره رو  خیلی عالی طراحی شدن . خط مخصوص گردش به راست دارن و خط مخصوص گردش به چپ و چراغ گردش به چپ دارن . توی تمام شهر من یک میدون ( از اون میدونها مثل میدون صنعت شهرک غرب) ندارن (یادمه که استاد ترافیکمون میگفت میدون بدترین راه حل برای یک گره ترافیکیه ) و خلاصه شهرسازی بسیار درست و با اصولی داره .

این به معماریشون در نه ؟ نه خیر اصلا هم در نیست چون من بدبخت  که شهرسازی کار نمیکنم معماری کار میکنم و با قسمت گند کارشون در ارتباطم

* توی گوگل پیدا کردم که تورنتو ۱۷۴ ساله است . به نظرم تهران باید دویست و حدود ۲۰ ساله باشه .بازم فکر میکردم فرق بیشتری داشته باشن .

پ.ن. قبل از پابلیش این متن از همکار کانادایی پرسیدم به نظر تو شهرسازی تورنتو خیلی بهتر از معماریش نیست ؟ گفت نه !!! گفتم چطور ؟ گفت تنها چیزی که این شهر داره شهرسازیه ، اصلا معماری نداره که !!! البته خیلی کم لطفی کرد . خیلی خودمون رو بکشیم یک چیزهایی توش پیدا میشه به اون بدی هم نیست که این گفت !

+ نوشته شده در  Tue 15 Jul 2008ساعت 11:44 AM  توسط مهسا  | 

حتما همه تون اون نوشته مربوط به انواع زنان رو خوندین . زن مدل هارددیسک و اکسل و اسکرین سیور و غیره ...

من از اون مدل هار دیسک هم هستم هم نیستم . بعضی چیزها خیلی میره توی حافظه ام و میمونه بعضی چیزها نه . از انواع حافظه ام حافظه دیداریم و بویاییم خیلی خوبه . دیواریم حتما به خاطر کارم هست اما بویاییم به خاطر چی ؟ نمیدونم

- چند هفته پیش هوا گرم شده بود و با بچه ها میخواستیم بریم بیرون به بچه ها گفتم بیاین صورت و تنتون رو لوسیون ضد آفتاب بزنم . صورتشون رو کرم ضد آفتاب زدم بعد رفتم سراغ تنشون که لوسین بزنم . وقتی زدم دیدم یک حس بدی سر تا پام رو گرفت . حس بلاتکلیفی ، یک ناراحتی پنهون تو وجودم . نفهمیدم چیه اما بهش فکر میکردم که چرا من یکهو این احساس توم بوجود اومد . یکهو نگاه کررم به دستم و دیدم لوسیون ضد آفتابی دستمه که سال اول ورودمون به کانادا خریدیم . برای تن بچه هاست و ضد آبه . اون سال اونها رو گذاشتیم کمپ و استخرشون روباز بود و هر روز که میبردمشون اینو به تنشون میزدم و برمیگشتم . با بوش به طور ناخودآگاه احساس اون روزها بهم منتقل شد .

- وقتی دانشجو بودم رئیس شرکتم رفت ایتالیا و هر دفعه میرفت برای من سوغاتی خیلی خوبی میاورد . من خیلی براش خر کاری میکردم و چون دانشجو بودم حقوق بالایی نمیکرفتم و بیمه  هم نبودم . خلاصه شاید این جوری یک مقدار میخواست جبران کنه . اون دفعه برام عطر samsara آورد . من هم که نمیدونستم چی به چیه هر روز که میرفتم دانشگاه میزدمش . بعدها فهمیدم عطر گرونی بوده اما خب بازم میزدم چون خیلی از بوش خوشم اومده بود و خب داشتمش دیگه ! جالب این بود که درست وقتی تموم شد یکی برام audo perfume همون عطر رو سوغاتی آورد که به اون خوبی نبود اما بازم همون بو رو میداد . این دوتا که تموم شد من هر چی دنبال این عطر گشتم انگار آب شد رفت توی زمین . گفتند دیگه تولید نشده . کلی حال منو گرفتند .

چند وقت پیش بعد از اینکه امین برام یک عطر خوب خرید من از روی حس کنجکاوولی و از ترس اینکه عطرش خیلی گرون نباشه رفتیم تو شاپرز به عطرها با دقت نگاه کردم تا اونی که امین خرید پیدا کنم که خشکم زد،  یک دونه samsara تو قفسه دیدم . شکلش شبیه اون موقع بود با یک کم اختلاف .بوش کردم دیدم بوش همونه . از تسترش هم به خودم زدم و هم روی این کاغذهای تست زدم و بردم خونه . کاغذه رو گذاشتم رو کتابخونه راهرو . یکی دو روز با بوی اون عطری که به خودم زده بودم کیف کردم تا رفت . کم کم یادم هم رفت این موضوع بعد دیدم هر بار از راهرو رد میشم یاد روزهای خوب دانشجوییم میافتم . یک حس نشاط و کلی انرژی و دیدم که اون کاغذ تستر دقیقا اون حس رو به من میده .

رفتم که بخرمش دیدم خیلی گرونه * گذاشتم هر وقت عطر امین تموم شد برم بخرمش که نگران خراب شدنش در طول زمان نباشم

* در ضمن عطر امین خیلی گرون تر بود و کلی شرمنده شدم که فهمیدم قیمتش چنده اما به روی خودم نیاوردم .

+ نوشته شده در  Thu 10 Jul 2008ساعت 1:10 PM  توسط مهسا  | 

داشتم سر کار آهنگ گوش میکردم . خوشبختانه اسپیکر دارم . رسید به آهنگی از شاهرخ . من همیشه صداش رو دوست داشتم گرچه زیاد نخونده . یک بار برای دانلود سرچ کردم فقط یک آلبوم ازش پیدا کردم و الان فقط همون رو دارم حتی اسم آهنگهاش رو هم نمیدونم . داشتم گوش میکردم که این جمله رو گفت :

خدا خراب کند خانه کسی، که مملکتی برای مصلحت خویش ، خوان یغما کرد 

دلم گرفت . خیلی

فقط همین 

+ نوشته شده در  Thu 10 Jul 2008ساعت 12:23 PM  توسط مهسا  | 

۱- من واقعا نمیدونم چه جوری کسی میاد اینجا و مثلا ۵ -۶ سال میگذره و یک سر به ایران نمیزنه . مسلمه که روحیات آدمها با هم فرق میکنه . خیلیها دلشون تنگ نمیشه یا مثلا فامیل درجه یکشون اینجان و یا اینکه میان و میرن و عمده دلتنگیشون حل میشه اما من دارم یک روز یک روز خودم رو نگه میدارم .... خیلی سخت میگذره .

از روحیه که بگذریم یک عده هستند که میگن ما از نظر مالی توانش رو نداریم . متاسفانه معمولا چرت میگن . همکارم اون روز گفت خوش به حالت من اگه پولشو داشتم حتما میرفتم ایران . بهش گفتم اینا بهانه است هر کی هر کاری رو دلش بخواد میکنه . فلانی میره خونه گرون میخره ، فلانی میره ماشین آخرین مدل میخره ، اون یکی مشروب خوریش به راهه ، اون یکی دیگه مسافرت میره لاس وگاس . من هیچکدوم از این کارها رو نمیکنم اما باید ایران رو برم . اونها هم اگه بخوان میتونن برن . چیزی نگفت .

۲- منظورم این بود که دلم برای خانواده ام و کلن ایران خیلی تنگ شده . خیلی زیاد .

۳- یک نظر خواهی دارم از دوستهای مهاجرم . چند نفرتون اخبار ایران رو با جدیت دنبال میکنن ؟ چقدر براتون اتفاقات انجا مهمه ؟

۴- با توجه به اینه کلی از معماری تورنتو بد گفتم یادم باشه از شهرسازیش هم بگم . نقطه مقابل معماریش هست .

۵- من فیلمی از پروجکشن کبک گیر نیاوردم . کسی ندیده ؟ نبود ؟ بریم ؟!!!

۶- هم خوابم میاد هم خوابم نمیبره . بیماری مهلکی دارم نه ؟ زود کامپیوترتون رو شات داون کنین چون مسریه !!

بی مزه !

۷- چه معنی داره که همکار هندی من رفته کتاب خودآموز زبان فارسی خریده ؟!!! میگم تو چرا اینقدر قضیه رو جدی گرفتی ؟ میگه من باید یاد بگیرم !! بعد یک بار من داشتم با یکی از همکارهای ایرانیم حرف میزدم به ما میگه من هنوز همه حرفهای شما رو نمیفمم !! گفتم برو بینیم بابا من از کلاس اول دبستان دارم انگلیسی میخونم هنوز حرفهای شما رو کامل نمیفمم ، حالت خوشه .

البته یک سری اصطلاحات رو همچین به کار میبره ، توپ

 مثلا :

یکی از نقاشی های شادمهر رو زده بودم به کتابخونه ام . دیدم که بهش تکیه داده . چند وقت بعدش نقاشی افتاد . چسب برداشتم و رفتم بچسبونمش . به انگلیسی از من پرسید چکار میکنی ؟ من هم به انگلیسی گفتم این افتاده و همش تقصیر توست  . به فارسی به من گفت تقصیر عمه اته !!!

توی کیوب ما به غیر از ما یک آقای خیلی مسن هم وجود داره که ۵۰ درصد وقتش رو خوابه (باورتون میشه ؟ ) خلاصه هر وقت هم میخوابه ما یک کم به هم نگاه میکنیم و میخندیم . یک روز که دیگه ۱۰۰ درصد وقتش رو خوابید و هی این همکارم من رو یواش صدا میکرد که بازم خوابید . دیگه من کلافه شدم انقدر صدام کرد . روی کاغذ براش به انگلیسی نوشتم میشه این پیرمرد رو راحت بگذاری ؟ به فارسی برگشت به من گفت : زهر مار !!

 اصطلاح مورد علاقه اش خر تو خره و انقدر این حرف رو به طور ناخود آگاه تکرار کرده که خانواده اش و دوستای نزدیکش همه میدونن یعنی چی !! ( بهش گفتم معادل crazy هست )

خب چیه فکر میکنین آدم با استعدادیه ؟!! هیچ نمیگین چه معلم خوبی داشته ؟! بی انصافها . طرف کی هستین ؟ وضعتون رو مشخص کنین  

+ نوشته شده در  Tue 8 Jul 2008ساعت 1:39 AM  توسط مهسا  | 

خب اون نوشته قبلی رو خیلی اسبدوانی بودم نوشتم اماتوش اغراق نیست . هنوز هم از اون قضیه ناراحتم اما خب چه میشه کرد به قول یک همکار کلمبیاییم که میگفت نمیشه همه چیزهای خوب دنیا رو بگذاری یک جا ، هر محلی که بری زندگی کنی خوبی ها و بدیهایی داره .

جای همگی خالی این تعطیلات رو رفتیم شهر کبک . من قبلش شنیده بودم که شهر قشنگیه اما زیاد باورم نشده بود ( بعد از اینکه شونصد تا ای میل با خبر داغ گرفتیم که بعدش معلوم شد hoax  بوده تازگیها سخت چیزی رو باور میکنم ) وسط راه برای استراحت یک شب مونترال توقف داشتیم که به نظر من خیلی شهر خرابه و کثیفی بود شاید اون مناطقی که ما ازش رد شدیم این طور بود اما زیاد خوشم نیومد . رفتیم یک کلیسای بزرگ و وقتی رفتیم توش به امین گفتم عجیبه من حدود ۲۸ سال پیش نتردام رو دیدم و حالا این منو یاد اون میندازه . اومدیم بیرون امین تابلوی روی کلیسا رو خوند و گفت اهه اسم این هم که نتردامه !!! و البته کلیسای قشنگی بود . فرداش رفتیم کبک و دیدم نه بد نیست هم طبیعت قشنگ و هم معماری قشنگی داره . بعد با راهنمای محلی راه افتادیم و کلی چیزهای قشنگی دیدم و هر چی دیدم بیشتر عاشقش شدیم . بهمون گفتند اخر شب یک برنامه پروجکشن روی سیلوی بزرگ شهر دارن که فیلمی در مورد تاریخچه شهر هست و لازم به توضیحه که امسال کبک ۴۰۰ ساله شده و این تاریخ برای آمریکای شمالی یعنی خییییییییییییییییییییلی زیاد . اصولا کبک اولین شهر آمریکای شمالی هم محسوب میشه و قبلش فقط بومیها زندگی میکردند و شهر نشینی وجود نداشته . به قول راهنمامون که میگفت شما که از خاور میانه اومدین و تمدنهای چندیدن هزار ساله دارین به چشمتون نمیاد اما برای ما این عدد خیلی زیاده ! خلاصه من به رودبایستی رفتم این پروجکشن رو ببینیم حالا چرا به زور رفتم ؟ اول از همه اینکه به کارهای هنری این وریها زیاد عقیده ای ندارم . دوم با خودم گفتم اخه روی سیلو که جای فیلم نمایش دادن نیست به این عریض و طویلی ، با بدنه گرد خب گند زده میشه به فیلم که ! خب خانم و اقایی که شما باشن دست استکبار از آستین این کبکیها در اومد و برای اینکه پوز منو بزنن یک فیلمی نشون دادن که از اول تا آخرش که ۴۰ دقیقه بود من با دهن باز داشتم تماشا (بخونین کف ) میکردم ! فیلم بی نظیری بود و درست برای ابعاد سیلو و با توجه به اون گردیهاش طراحی شده بود . مثلا اگه میخواست یک سری شمع نشون بده هر سیلو میشد یک بدنه شمع و بالای اون استوانه نوری به شکل شعله شمع روشن میشد . یا اگه میخواست یک سری پنجره نشون بده درست روی این پنجره میفتاد وسط این گردی و خلاصه دست سازنده اش رو باید طلا گرفت .

فرداش هم توی راه برگشتن رفتیم اتاوا و یک دوساعت فقط برای استراحت و نهار توقف داشتم که روز ملی کانادا بود و اتاوا که پایتخت کاناداست یک شلوغی بود که خدا میدونه . شاید ۸۰ درصد مردم هم سفید و قرمز پوشیده بودند (رنگهای پرچم کانادا ) بعد از اینکه یک دور زدیم برگشتیم سمت تورنتو .

این بود سفرنامه من از شهر کبک که باید در اولین فرصت بازم باید بریم چون واقعا عاشقش شدیم .

آگهی تبلیغاتی : ما با ره تور رفتیم مسافرت و به نظرمون قیمتش و برنامه ریزیش و اکاماناتش کاملا مناسب بود اگه کسی اینجاست و میخواد با تور ایرانی مسافرت کنه این حا رو هم بررسی کنه .

پ.ن. با تاخیر این لینکها رو در مورد اون پروجکشن پیدا کردم یک نگاهی مخصوصا به دومیش بندازین

لینک 1

لینک 2

 

+ نوشته شده در  Thu 3 Jul 2008ساعت 11:22 AM  توسط مهسا  | 

خب یک چیزی شده که کفر منو در اورده و برام جالبه که خیلی از هم رشته هام دارن با این قضیه خیلی عادی برخورد میکنن و میگن خب اینطوریه دیگه . میگم نباید اینطوری باشه اما بازم باهاش مشکلی ندارن . شاید هم من خیلی حساسم .

قضیه این بود که طبق معمول کاری که شروعش کردم طراحش یکی دیگه و از یک شرکت دیگه بود و ما داشتیم نقشه های اجراییش رو تهویه میکردیم . بیشتر آرشیتکتها این کار رو زیاد با ارزش نمیدونن اما نظر من اینه که فقط کسانی که این کارو نکردند و یا بلد نیستن بکنن میخوان بگن بی ارزشه و یک کار فیزیکیه و فکر میکنم برای تهیه نقشه های اجرایی انقدر باید فکر کرد که هر چیز کجا بره که خدا میدونه و اصلا بدون این کار ، اون طراحی اولیه به جایی نمیرسه و ساخته نمیشه . بگذریم . ما داشتیم کارمون میکردیم و یک جاهای هم به نطر من و رئیسم که آرشیتکت رجیستر شده است اشتباه میومد و خودمون درستش کردیم که بعدا توی جلسات هماهنگی اعلام شده که نه خیر همون کاری که طراح کرده رو بکنین چون کارفرما همون رو تایید کرده . خلاصه کارها همینطور هماهنگ میشد که یک بار یک نامه از طرف طراح اصلی به دستمون رسید و باز کردم و خوندمش و بعد رسیدم به امضای الکترونیکیش دیدیم اینطوری امضا کرده  : xxxxx   Tech. Arch . یک کم روش مکث کردم و  با خودم گفتم نه من اشتباه میکنم مگه ممکنه . همکارم که متولد و تحصیلکرده اینجاست رو صدا کردم و گفتم به نظر تو این چه معنی ای میده ؟ گفته خب یعنی تکنولوژیست آرشیتکت * گفتم چی !!! این طراح پروژه ماست . گفت خب مگه چیه ؟ گفتم یعنی یک تکنولوژیست طراحی میکنه یک رجیستر آرشیتکت اجرائیش میکنه ؟ به نظر تو نباید بر عکس میبود ؟ گفت نه خب این هم یک جورشه !!! گفتم من نمیفهمم به نظر تو این شخص صلاحیت طراحی داره ؟ گفت خب لابد میتونسته که کارفرما کارش رو داده به این !!! گفتم یعنی چی ؟ گفت خب اون سلیقه اش از آرشیتکت بهتر بوده . گفتم لطفا ساکت شو . اگه قرار بود کار آرشیتکتی فقط سلیقه باشه که ما مرض داشتیم رفتیم ۷ سال دانشگاه درس خوندیم ؟ شاید به نظر تو ما اونجا بوق زدیم ، درس نخوندیم (دستم به اصل کاری نمیرسید داشتم اینو خفه میکردم ) گفتم حالا بیا یک جور دیگه اینو برات تعریف کنم . تو مریض میشی میری بیمارستان . دکتر که میاد بالا سرت میگی برو کنار . اون پرستاره بهتر از تو تشخیص میده وقتی پرستار تشخیص داد و دارو نوشت نسخه ات رو میدی به دکتره امضا کنه (فقط چون از نظر قانونی اون میتونه امضا کنه ) و میگی حالا خب آمپولم رو هم دکتره بزنه . من میتونم بخوام چون پول ویزیت رو من میدم !! گفت مقایسه اینطوری درست نیست . گفتم من اغراق کردم قبول دارم اما اصل قضیه همینه ، نه ؟ یک کم فکر کرد و گفت راست میگی همینه اما خب اینطوریه دیگه .

من موندم که مدیر پروژه من چه جوری این کارو قبول کرده ؟ اگه واقعا یک دکتر بود این کارو میکرد ؟ **

* این تکنولوژیست ها بین دو تا سه سال درس میخونن و اصلا طراحی جزو برنامه درسیشون نیست و فقط تکنولوژی ساختمان رو میخونن و توی کار هم کارهای نقشه های اجرایی رو میتونن انجام بدن .

** حالا در مورد طراحی طرف بگم . با استاندارد آمریکای شمالی ***قابل قبوله . یک چند تا مورد کوچیک توی کارش هست که اصولی نیست اما کلیتش ایراد اساسی نداره .

*** خب این استاندارد آمریکای شمالی یعنی حداقل خلاقیت و زیبایی شناسی موجود . اصولا بعد از وردمون به اینجا و بعد از حل کردن مشکلات چیزی که خیلی توجه ما رو جلب کرد انبوه ساختمانهای شکل قوطی و بدون هیچ خلاقیت و تکرارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررری بود . مدل ساختمانهای مسکونی همونی هست که ۱۰۰سال پیش بوده . از نظر اجرا خیلی سریع و دقیق کار میکنن اما مثلا من که مدتی کار نظارت کردم و باید کار پیمانکار رو تایید میکردم اصلا سطح کیفیشون رو قبول ندارم . تنوع مصالشون زیاد نیست . امین مدتی پیش رفت بود نمایشگاه ساختمان ( ما توی ایران هر سال میرفتیم ) وقتی اومد من با کلی هیجان گفتم خب بگو ببینم چه چیزهای جدیدی دیدی ؟ گفت چیزی ندیدم که قبلا ندیده باشم . اگه توی ایران رفته بودم حتما نمایشگاه جالب تر از این بود .

پ.ن. حالا نگین چرا انتقاد میکنی ، اونجا که همش گل و بلبله . آدم باید واقع گرا باشه . این همه از خوبیهاش نوشتم باید این نکته بدش رو هم بگم . مشکل اینه که اصولا این ور دنیا جای هیچ هنری به جز سینما نیست . اون رو هم بعضی منتقدها اعتقاد دارن این مدلیش بیشتر صنعته تا هنر .

پ.ن.۲ خیلی بر پدرشون لعنت .  

+ نوشته شده در  Thu 26 Jun 2008ساعت 12:10 PM  توسط مهسا  | 

۱ - یک جورهایی بی حال و حوصله هستم . شاید دارم دوران نقاهت اون کار سخت و بی استراحت رو میگذرونم . حالا اونهمه دویدیم چی شد ؟ هیچی یک روز بهم زنگ زدند و گفتند پروژه رفته روی Hold  حالا سماق بمکین . البته مسلما به طرفه العینی یک سری کار دیگه دادن دستم اما خوب پروژه ای که از اولش روش کار کرده باشی رو دلت میخواد به ثمر برسونی و بعد بری سر یک کار دیگه . چه کنم من که تصمیم گیرنده نیستم .

۲- هوا رو هم نگین که معرکه است (مثلا ) . امروز توی رادیو میگفت از ۱۹ روز گذشته ۱۶ روزش بارون اومده . لابد میگن به به چه چه . نه خیر دست نگهدارین .تمام مردم این شهر منتظر یک دوماه هوا خوبی هستند که به یک تفریح و یک کمپینگ و غیره برسن . تا حالا دوبار رفتیم wonderland که شهر بازیشونه . یک بار مثل موش آب کشیده از بارون و به دو برگشتیم توی ماشین . یک بار هم در حال له له و خیس از عرق !! خیلی خوش گذشت . جاتون پر

۳ - توی شرکت ایران پیش میومد که همکاری با پیمانکار یا طراح غیر ایرانی در حال حرف زدن باشه و خب انگلیسی حرف بزنه . اما حدود دو ماه پیش توی شرکت نشسته بودم و داشتم کارم رو میکردم . همکارها داشتند با هم حرف میزدند . من هم همونطور که داشتم کارم رو انجام میدادم با خودم فکر کردم اینا که پای تلفن نیستند پس برای چی دارن انگلیسی حرف میزنن ؟ البته چند ثانیه بعدش دوزاریم افتاد اما برام جالب بود که چرا این سوال برام پیش اومده !

در حال رانندگی به سمت خونه بودم . دستم رفت طرف موهام که از صورتم بزنمشون کنار . بعد با خودم فکر کردم کی روسریم افتاده که نفهمیدم و با دست دنبالش گشتم ! یادم نبود دوساله که روسری سر نکردم .

این اتفاقهایی که میگم فکر کنم در طول یک هفته افتاد . من رو هم یک مقدار برد توی شوک که بعد از دوسال زندگی اینجا این چه فکرهایی که میکنم  

۴ - تا جایی که از سایت بی بی سی خوندم تحصن و شلوغی دانشگاه تموم شده و هنر کردند اون استاد رو اخراج کردند . همین ؟ ببینم شلاق و سنگسار و غیره لازم نداره ؟ از همه جالبتر حرفهای وزیر علومه که گله کرده چرا فیلمش رو توی اینترنت گذاشتین . یکی نیست بگه حالا که فیلمش رو همه دیدند دارین میزنین زیرش اگه فیلم نبود که اصلا کاملا انکار میشد ! نکته بعدی که ایشون فرمودند جالبه : اگه از این اتفاقها پیش اومد با امر به معروف و نهی از منکر مساله رو حل کنید ! فکر میکنم اون دانشجوهایی که زندانی هستند هم اونجا رفتند که امر به معروف بشن . فکر نکنین نظر بدی بهشون دارن یا میگذارن آب توی دلشون تکون بخوره ها !! نه فکر بد نکنین .

۵ - بر پدر و مادر و جد و آباء شون لعنت .

 

+ نوشته شده در  Fri 20 Jun 2008ساعت 11:8 PM  توسط مهسا  | 

۱ - مازیار منو با چند نفر دیگه رو به یک بازی دعوت کرده . اول از همه ببخشید که دیر جواب دادم . بعدش هم اینکه من اصلا اهل فوروارد کردن ای میل نیستم . چون چندین بار شده که یک ای میل رو جدی گرفتم و برای اطلاع رسانی فوروارد کردم و بعد فهمیدم که خالی بندی محض بوده . برای همین هم بیخیالش شدم به طور کامل . با این تفاصیل بدون اینکه بخوام بگم طرح این بازی برام بی اهمیت بوده و یا دلم نمیخواد انجامش بدم خود به خود شرط اول بازی که انتخاب دوستایی بوده که براشون فوروارد میکردم از بین میره و من از بازی اوت میشم ! با این حال از مازیار ممنونم که من به بازی دعوت کرده .

۲ - موندن دوستای خوبمون توی تورنتو میتونه یک نعمت باشه و باید خیلی خیلی خوشحال باشم اما به دلایلی این وضع نگرانم کرده ... متاسفانه نمیتونم بیشتر توضیح بدم . شاید در آینده مشخص بشه .

۳ -برای حسن ختام  این متن رو از وبلاگ بیان برداشم اما نویسنده اش خودش نیست و نمیدونم که کی هست . به هر حال بانمکه :

رئيس جمهور اعلام كرد كه "شخصا" در مورد مساله گراني مسكن وارد مي شود.


از دفترچه خاطرات يك رئيس جمهور:
امروز ساعت 5 صبح از خواب بلند شدم. بعد از نماز و ورزش و صبحانه و دعا براي نابودي مافيا، وزير مسكن را احضار كردم. بيست دقيقه بعد در حاليكه هنوز خميازه مي كشيد در دفتر حاضر شد. سلام و عرض ارادت كرد. شخصا به او دستور دادم كه مسكن را ارزان كند. هاج و واج من را نگاه كرد و بعد پرسيد چطوري؟ گفتم من اين حرفها حاليم نيست، يا تا پس فردا مسكن را ارزان مي كني يا مي فرستمت وردست وزراي اخراجي قبلي. خيلي گريه و زاري كرد كه زن و بچه دارد و اگر بيكار شود شرمنده آنها مي شود. دلم سوخت. گفتم بچه هاي دفتر بيايند ببرند يك آبي به دست و صورتش بزنند تا بعدا تكليفش را روشن كنم.

بعد گفتم وزير اقتصاد بيايد. دو سه دقيقه اي حاضر شد. فكر كنم ناقلا همان اطراف پرسه مي زند كه اينقدر زود به خدمت مي رسد. دوتا ساك نقل و نبات و باقلوا و خرما و گز و كلوچه و قاووت و اين چيزها آورده بود. شخصا عصباني شدم و گفتم اينها چيست؟ ترسان و لرزان گفت سوغاتي است. گفتم اگر اينطور است اشكالي ندارد، بدهد به بچه هاي دفتر. بعد گفتم برود مسكن را ارزان كند. فوري اطاعت كرد اما گفت تازه وارد است و هنوز به چم و خم وزارت آشنا نيست، اگر اشكالي ندارد يه مدتي بهش فرصت بدهم. گفتم چقدر؟ گفت دوسال. آنچنان عصباني شدم كه خودش از پنجره پريد بيرون!

به بچه هاي دفتر گفتم وزير بازرگاني را احضار كنند. گفتند اتفاقا همينجا بست نشسته است. معلوم شد از ترس مجلس به ما پناه آورده! خوشم آمد. گريه كنان آمد تو كه تورا به خدا نگذاريد من را استيضاح كنند. شخصا گفتم نترس در اماني. گل از گلش شكفت. خيلي اظهار ارادت كرد و گفت تا آخر عمر هركاري كه از دستش بربيايد برايم مي كند. گفتم وظيفه ات همينه! حالا برو مسكن را ارزان كن. گفت چشم الساعه! بعد همانجا با موبايلش زنگ زد به رئيس گمرك و گفت تعرفه واردات مسكن را صفر كند!

گفتم آهاي چكار مي كني؟ گفت: جسارتا مثل گوشي موبايل كه طبق دستورتان اول با افزايش تعرفه واردات گران كرديم و بعد با كاهش تعرفه واردات ارزانش كرديم، مسكن را هم ارزان كرديم!

ديدم بنده خدا توي باغ نيست. مرخصش كردم كه برود. بعد گفتم كه بگويند وزير اطلاعات بيايد. آمد. شخصا به او گفتم زود مسكن را ارزان كن. گفت تا كي؟ گفتم تا فردا. گفت چشم. همين امشب يك مصاحبه تلويزيوني مي كنم و مي گويم كه مافيا در قضيه گراني مسكن دست دارند و به زودي آنها را افشا مي كنيم. گفتم خب بعدش چي؟ گفت هيچي ديگر. كار ديگري كه از ما برنمي آيد. گفتم من روزي ده بار اين ماجراي مافيا را مي گويم، اگر فايده داشت كه تاحالا نشان داده بود. يك فكر جديدي بكن. فكر كرد و با خوشحالي گفت: مي خواهيد به جاي مافيا بگوييم گانگسترها پشت پرده گراني مسكن اند؟!
خواهش كردم برود! رفت.

بعد گفتم وزير كشور را احضار كنند. گفتند گفته كار دارم. گفتم بگوييد من كارش دارم. گفتند گفته هر كي با من كار دارد بيايد خيابان فاطمي. خيلي عصباني شدم و شخصا با بچه هاي دفتر يك جلسه سه ساعته براي اتخاذ تاكتيك مناسب در مقابل معضل وزير كشور گذاشتيم.

بعد از ظهر براي مبارزه با گراني مسكن، شخصا وارد شدم. از بنگاه مسكن سركوچه مان شروع كردم و گفتم مسكن را ارزان كند. بنده خدا از ديدن من زبانش بند آمده بود. خيلي ذوق زده بود و بعد از انداختن چند عكس و توصيه براي اشتغال چند تا از فاميل هايش، با خجالت و حجب و حياي فراوان گفت كه كاره اي نيست و مجبور است هر ملكي را به همان قيمتي كه فروشنده تعيين مي كند بفروشد. فكر كنم راست مي گفت. حيف شد. از فردا مجبورم شخصا به در خانه ها بروم و از مالكين آنها بخواهم كه مسكن هايشان را ارزان كنند.

۴- به عنوان پی نوشت این شماره چهار رو داشته باشین . از یکی دوساعت پیش دنبال خبرهای دانشگاه زنجان هستم و برام جالبه که فیلم کذائیش توی این مدت کوتاه حدود ۳۰ هزار بار در یوتیوب دیده شده . جالبترین قسمت قضیه اون جا بود که نیروی حراست به دانشجوها میگفت چیزی نشده و دانشجوی پسر میگفت چیزی نشده ؟ اگه من توی حیاط دانشگاه با یک دختر راه برم تو میای جلوی منو میگیری اونوقت ... حالا میگی چیزی نشده !

 

+ نوشته شده در  Mon 16 Jun 2008ساعت 2:2 AM  توسط مهسا  | 

۱- بازم از تمام کسانی که بهمون تسلیت گفتند ممنونم . روزهای بدی رو گذروندیم و من و امین خیلی افسرده بودیم . بودن توی غربت توی همچین موقعیتی وضع رو بدتر میکنه . راستش از عزاداریهای ایران هم اصلا دل خوشی ندارم و مثل همه کارهای دیگه توش زیاده روی میشه اما دور هم بودنش تحمل درد رو راحت تر میکنه . اما به هر حل تسلیتهای شما و یادآوری مریم عزیزم در مورد جوراب روفرشی بهم نشون داد که میتونم حس کنم دوستهایی دارم که به فکر خانواده مون هستند . خیلی ممنونم .

۲- کارم خیلی سخت و طاقت فرسا شده . خوشبختانه سرپرستی که الان دارم باهاش کار میکنم بسیار خانم معقول و مهربونی هست و آرشیتکت رجیستر شده است و هر وقت داره کاری میکنه یک جورهایی به من هم آموزش میده و من خیلی دارم ازش چیز یاد میگیرم . اما مثل اینکه خیلیها توی شرکت ازش خوششون نمیاد و بدشون نمیاد با مخ بخوره زمین من هم برای اینکه لج اون گروه رو در بیارم دارم به تاخت کار میکنم که کار خوب انجام بشه و پوز همشون خورده بشه . این وسط من درب و داغون و خورد میرسم خونه و از اینکه نمیتونم با بچه ها وقت بگذرونم خوشحال نیستم . شاید وقتم مثل قبل هست اما نا ندارم توی این وقت باهاشون سر و کله بزنم .خیلی هم  دست تنهاییم . یک مدتی بچه ها با ایوان دی کر میرفتند و من و تاتیانا باهم دیگه گرفتن بچه ها از دی کر و خرید و نگهداری بعدشون رو تقسیم میکردیم و خیلی خوب بود اما الان ایوان دی کرش رو عوض کرده و من بازم دست تنها شدم . چه کنیم . خدا رو شکر. 

۳- وقتی کوچیک بودم یا حتی تین ایجریم مامان و بابام از خیلی چیزهای مربوط به ما انتقاد میکردند . این لباسهای مسخره چیه مد شده ؟ زمان جوونی ما لباسها خیلی شیک و قشنگ بود . این خواننده های مزخرف چیند ؟ هنرمندهای زمان ما خیلی اصیل و خوب بودند . اون موقع به خودم قول دادم هیچ وقت از این حرفها به بچه هام نزنم ... اما الان که میشینم پای بعضی کارتونهای مورد علاقه شادمهر مثل

Ben10 - Chaotic - Bakugan -

به فکر کارتونهای زمان بچگی خودمون میفتم . شاید اولین چیزی که یادمه تنسی تاکسیدو و چاملی بود که اون آقای ووپی چقدر اطلاعات بهمون میداد . بعدها سندباد بود و بعدترش مهاجران و خانواده دکتر ارنست و بعدش رامکال و بنر با عمو جغد شاخدار .

لطافت این کارتونها و درسهایی که به بچه های میداد با اون کارتونهایی که مال الانه قابل مقایسه نیست. خب من واقعا این pokemon  و بقیه اون جک و جونوورهایی رو که اسم بردم درک نمیکنم . به شادمهر چیزی در ین مورد نمیگم چون دوست ندارم بگم اما کاشکی کارتون رامکال رو دیده بود تا بفهمه چقدر ینا با هم فرق میکنن .

تازه ما جزو معدود خانواده هایی هستیم که هنوز در مورد خریدن پلی استیشن مقاومت کردیم و نخریدیمش . خدا به اون موقع رحم کنه که باید با چه جک و جونوورهایی روبرو بشیم .

+ نوشته شده در  Fri 13 Jun 2008ساعت 8:42 PM  توسط مهسا  | 

یکهویی نشستیم با بچه ها به دیدن فیلمهای خانوادگی . چند تا تولدشون رو دیدیم . بابای امین توی تولد یک سالگی شادمهر بود و حسرت خوردیم که نیست . تولد ۳ سالگی آرتا رو دیدیم و دیگه وقت خواب بچه ها رسید . گفتم دیگه بسه . پاشین برین بخوابین . یکهو فیلم رسید به یک روز عید و سال تحویل . اولین سال تحویلی بود که مادربزرگمون تهران بود . برای همین هم ما سال تحویل رفته بودیم اونجا . یک کوچولو دیدیم و توی دلم غنج زد که حدود دو ماه دیگه مادر رو میبینم . بچه ها رفند خوابیدند . دختر دائی امین بهمون زنگ زد که دیروز مادر از بین ما رفت . خیلی سریع و خیلی راحت . نشستیم به گریه . امین گفت ۴۰ سال ازش خاطره دارم . گفتم بری من همین یازده سال خاطره اش هم قشنگه و از دست دادنش سخت ، نمیدونم تو چی میکشی . دوتایی نشستیم به گریه . بعد با خودم فکر کردم بازم چقدر خوشبخت بودم که در عمرم یازده سال مادر بزرگ به این خوبی و مهربونی داشتم .

مادر دلم خیلی برات تنگ بود و حالا تنگ تر شد .

پ.ن یک . از نظر خونی مادر ، مادر بزرگ امین بود . اما اگه من بخوام فقط یک نفر رو به عنوان مادر بزرگ قبول داشته باشم ، تنها مادر بزرگ من بود .

پ.ن دو .مسخره است که بگم کاشکی دوماه بیشتر زنده می موند ؟

+ نوشته شده در  Fri 6 Jun 2008ساعت 6:49 AM  توسط مهسا  | 

  این هم عکسهای تولد آرتا جونم . سمت راست تصویر ایوان رو میبینین و سمت چپ لیزا دوست همکلاسیش که اهل روسیه هستند .

کیک تولد

 عکس خواهر خوش اخلاق و برادر بد اخلاق . البته شادمهر جونم بد اخلاق نیست و توی این عکس اینطوری افتاده.

خواهر خوش اخلاق و برادر بد اخلاق !

 این هم آرتا و نگار که نگار کلاس پنجم یا چهارم هست و reading buddy  آرتا هست . این هم یعنی این که هفته ای یکبار بچه های کلاس بالاتر میرن توی کلاس پیش دبستانی و معمولا با یک هموطن خودشون جورشون میکنن و برای اون کوچیکتره کتاب میخونن . ظاهرا هدف اینه که کتابی خونده بشه و بچه ها با غیر از همسن خودشون هم بتونن ارتباط برقرار کنن .

منظور اصلی از این عکس نشون دادن دندون افتاده آرتا بود !

آرتا و نگار

در ضمن اون سه شماره رو هیچ کس نگفت پس حتما فقط من بودم که یاد فیلم ساز دهنی افتادم که مثلا میگفت تا سه شماره میتونین ساز بزنین !!

+ نوشته شده در  Tue 3 Jun 2008ساعت 11:48 PM  توسط مهسا  | 

۱- خب در مورد تولد آرتا جونم بنویسم . اما یک مقدمه داره . وفتی آرتا دو یا سه سالش بود یک روز از روی کابینت اپن آشپزخونه افتاد پایین و البته پر رو پر رو بدو بدو هم دوباره برگشت رفت بالا . اما چند دقیقه بعدش دیدیم که یکی از دوتا دندون جلوی بالا شکسته ! خلاصه رفتیم دندونپزشک و گفت که باید یک عکس از ریشه بگیریم که آسیب ندیده باشه و بعد با مواد همرنگ پرش کنم چون مینای دندون در اون قسمت از بین رفته و باعث پوسیدگی میشه . خلاصه پرش کرد اما به مرور زمان بد رنگ شد و خلاصه دخترمون از خوشگلی افتاد !! چند ماه پیش که دندونپزشکی بودیم دکتره دید که همون دندون لقه و ازش عکس گرفت و دید که بعله دندون بعد داره میاد . ما هم خوشجال که این دندون بد رنگ دیگه میره و از شرش راحت میشیم . همون موقع هم فرشته دندونها رفت و جایزه اش رو خرید و ته کمد قایم کرد که آماده باشه  اما این دندون نیفتاد که نیفتاد هفته قبل از تولدش یکهو امین گفت دخترم دهنت رو باز کن ببینم و دید که دندن اصلی از بالای دندون شیری و از وسط لثه در اومده . ای وای حسابی هول شدیم و زنگ زدیم به دندونپزشکمون و اون برای آخر هفته وقت نداشت و برای همین هم جمعه بعد از ظهر رفتیم یک دندونپزشکی نزدیک خونمون وقت اورژانسی گرفتیم و بردیمش . دکتر معاینه اش کرد و گفت چون تازه عکس گرفتین احتمالا چیز مهمی نیست ولی نمیدونم چرا این دندون شیریه جلوی اون اصلی رو گرفته و نگذاشته از جای اصلیش در بیاد و کشیدش . حالا چقدر آرتا رو قبل و بعدش ناز و نوازش کرد این دکتر و دستیارش خدا میدونه . یک جایزه بهش دادند و یک قوظی کوچولو به شکل موش آوردند که دندون رو بگذاره توش و بگذاره زیر بالشش . اومدیم خونه با یک جای خالی توی لثه . دکتره وقتی دندون رو کشید گفت آهان ببین ریشه این دندونه حل نشده بوده و سفت بوده برای همین به دندون جدید اجازه نداده بیاد بیرون و زیاد نگران جای دندون جدید که از بالا در اومده نباشین به احتمال زیاد دندونه حالا که راهش باز شده میاد سر جاش .

خلاصه اومدیم خونه و مشغول تدارکات برای تولد شدیم . شب هم که فرشته دندونها انجام وظیفه کرد و براش یک پازل آورد و فرداش هم که تولدش بود . بچه ها از ساعت ۱۲ اومدند و همه کادوهای بسیار خوبی آوردند که دستشون درد نکنه . نهار هم پیتزا خوردند و یک چیز دیگه که الان اصلا یادم نمیاد (پیری و هزار عیب ) شاید کباب بود و ساعت ۳ غریبه ترها رفتند . تازه اون موقع مامان ایوان بهمون ملحق شد و یک کم  نشست و بعد تازه بچه ها هوس پارک کردند و جمع شدیم رفتیم پارک (شادمهر و آرتا ـ ایوان و آریا و مادرهاشون ) و رفتیم پارک و همین .

کامپیوتر خونه رو بعد از اون قضیه فورمت کردیم و عکسها رو برای هیمن گذاشتیم توی کامپیوتر امین . برای همین هم ندارمشون . در فرصت مناسب میگذارمشون 

۲ - جای همگی خالی من الان از رستوران تایلندی میام . بین غذاهای بی فلفل تا سه فلفل من بی فلفل رو انتخاب کردم و هنوز داره دهنم میسوزه . اما خوشمزه بود .

۳- یک ای میل دستم رسید از دوست عزیزی که تخصص در فور وارد کردن ای میل داره . پیوستش یک فایل پاور پوینت بود . فایل رو دانلود کردم و باز کردم و دیدم یک آقایی به اسم مهرداد واردی یک پاور پوینت درست کرده و توش یک مقدار در مورد رفتارهای صحیح ترافیکی توضیح داده و با ارائه عدد  و رقم  شرح داده که اگه مثلا ماشینها وسط خط برونن سرعت رسیدن به مقصد بیشتر میشه تا اینکه خر تو خر برونن . اول از هم دستش درد نکنه زحمت کشیده بود و برای بهتر شدن جامعه اش قدمی برداشته بود . اما با خودم فکر کردم ظاهرا این کار کار صدا و سیما باید باشه . همین رو میتونن به عنوان کلیپ هفته ای سه بار نشون بدن اگه ۵ تا آدم هم پیامش رو بگیرن خودش کلیه . بعد با خودم گفتم چقدر بی انصافی آخه اونا نه وقتش رو دارن و نه بودجه اش رو . بیچاره ها تمام وقت و بودجه شون در این ۳۰ سال اخیر صرف این شد که گرفتن زن دوم رو توی جامعه جا بندازن که با توجه به اینکه مردها ایرانی نزده میرقصن این پیام اخلاقی رو خوب گرفتند . خواهش میکنم بهتون الکی بر نخوره . مگه توی کانادا مردهاش مرد نیستن ؟ چرا یک بار ندیدم توی اتوبوس و مترو خانمی که کنار آقایی نشسته خودشو جمع و جور کنه و یا با اخم از جاش بلند بشه که آقای کنارش ولنگ و واز نشسته ؟ البته خانمها هم بی تقصیر نیستن همین خانمهای عزیز ایرانی هستند که پسرهاشون انقدر خودخواه بار میارن که وقتی میشینن توی تاکسی خانم کناریش وظیفه داره خودش رو جمع کنه .

یک بار مدیر عامل سازمان ترافیک اومده بود توی یک برنامه مصاحبه تلویزیونی و توی صحبتهاش گفت صدا و سیما برای پخش یک کلیپ آموزشی از سازمان ترافیک همونقدر پول میخواد که برای تبلیغ پفک میخواد ! مجری هم بهش برخورد و گفت خب شهرداری هم برای اونی که دوتا اتاق میخواد بسازه همونقدر عوارض میگیره که یکی که میخواد پاساژ بسازه (به نسبت مساحت ) مدیر عامل سازمان ترافیک گفت :شهرداری ادعای کار فرهنگی نداره اما شما ادعای اینو  دارین . انصافا خوب گفت و مجری خفه شد . واقعا اگه بگذارن پشتش و فقط ایستادن درست توی صف و رانندگی درست رو یاد مردم بدن میدونین چقدر مشکلات حل میشه ؟

توی دانشگاه چند تا واحد اختیاری باید برمیداشتیم . یکیش رو من جامعه شناسی شهری برداشتم . استادی داشت به اسم دکتر پرویز پیران . یادش به خیر از استادهای به شدت مورد علاقه من بود . خیلی خیلی باسواد بود و کلاس رو مثل کلاس دبیرستان اداره نمیکرد . آدم احساس میکرد واقعا توی دانشگاهه . شاید به خاطر این بود که یک ترم آمریکا درس میداد و یک ترم ایران و یک مقدار سیستمش اونطرفی بود . بگذریم . در مورد رفتارهای جامعه حرف میزد و گفت فکر میکنین مردم اروپا از اول تاریخ وقتی میخواستن از عرض خیابون رد بشن میرفتن از روی خط کشی و چراغ عابر پیاده ؟ نه خیر زدند پس کله شون و به زور پلیس مجبورشون کردند این کارو بکنن بعد کم کم این کار جا افتاد . حالا توی ایران فقط لازمه یک مدت روی هر رفتار درستی کار بشه . ببینین واقعا یک مدت روی زن دوم گرفتن کار کردند و جا هم انداختنش . به خدا جدی میگم . جا ننداختن ؟ این پست فرانکلین رو بخونین . البته احتیاج به اثبات نیست و اظهر من الشمس هست اما خب تاکیدش ضرری نداره .

شاد و موفق باشین

پ.ن . همسن و سالهای من این  سه شماره عنوان رو میبینن یاد چیزی نمیفتین ؟

جواب در پست بعدی

+ نوشته شده در  Thu 29 May 2008ساعت 9:59 PM  توسط مهسا  | 

۱- از اینکه در مورد عریف منو راهنمائی کردین خیلی خیلی ممنونم مخصوصا از آقای حبیبی که معنی ای که نوشته بودند دقیقا همونی بود که من میخواستم .

۲- یک دوست عزیز به اسم منتظر کامنت خصوصی گذاشته و یک سوالی رو پرسیده بود . اما نه ای میل گذاشته نه آدرس سایت داده . البته سوالش خصوصی محسوب نمیشه . در مورد وسایل آوردن به کانادا حتما و حتما به لینک تهرانتوئی که در کنار همین صفحه هست مراجعه کنید . در همین مورد و بقیه موارد توضیح مفصل رو داده و من عمرا اگه بتونم اونجوری توضیح بدم . فقط به طور خلاصه در مورد لوازم برقی بگم که اصلا آوردنش به اینجا صرف نداره . باید هم قیمت نوی اون وسایل رو بدین ترانس براشون بخرین و آخرش هم براتون کار بکن نیست . بیخیالش بشین و به جای وسایل برقی تا میتونین ظرف و قاشق چنگال و قابلمه بیارین .

۳- نمیدونم برای چی رفته بودم آیکیا . اما برای خرید نبود . یا برای غذا با یکی از بچه ها رفته بودم یا برای بازی با هر دوتاشون به هر حال خرید زیادی نداشتم . یک دوری زدم و یکی دوتا خورد ریز گرفتم از جمله دستکش ظرفشویی که من فقط از آیکیا میگیرم برای اینکه دستکشاش ارزون و بادووم و خوش رنگه ! رفتم توی صف صندوق ایستادم . دوتا خانم مسن اومدن پشت سرم ایستادن . حدودا ۷۰ سال یا یک کم بیشتر داشتند . یکیشون دستکش رو توی دستم دید و گفت وای این چقدر خوشرنگه . حالا چی هست ؟! منو میگی گفتم دستکشه (gloves) گفت چه جالب اون وقت چه جوری استفاده میکنیش ؟ یک کم نگاهش کردم ببینم سرکارم گذاشته . دیدم نه خیر خیلی هم جدیه . گفتم موقع ظرف شستن دستم میکنم که مایع ظرفشویی پوستم رو خراب نکنه . گفت چه فکر خوبی . کناریش رو صدا کرد و گفت ببین چه فکر خوبی که این خانم کرده . موقع ظرف شستن دستکش دستش میکنه که پوستش خراب نشه . دومی خیلی عادی گفت آره میدونستم .

من هر چی دور و برم رو نگاه کردم دوربین مخفی پیدا نکردم . احتمالا دوربینش خیلی مخفی بوده اما میشه یک خانم ۷۰ ساله تا حالا توی عمرش دستکش ظرفشویی ندیده باشه .

پناه بر چیزهای ندیده .

+ نوشته شده در  Thu 22 May 2008ساعت 10:19 PM  توسط مهسا  | 

۱- داشتم به همکارم میگفتم ببین من چه وسایلی توی ایران داشتم که اینجا ندارم و هیچ مشکلی هم توی زندگی بوجود نیومده : پلوپز ، زودپز ، بخار پز ، آب میوه گیری ، مخلط کن ( اسموتی ) ، آسیاب ، چرخ گوشت ، آب مرکبات گیر برقی ، همزن ( برای کیک ) ، خرد کن ( برای پیاز و غیره ) - یک سرویس چینی دوازده نفره .

به جای بعضی از اونها ، اینها رو دارم : - یک شبکه توری استیل که میگذارم توی قابلمه و کار بخار پز رو میکنه - یک چند کاره براون که هم زن و مخلوط کن و خرد کن میشه - یک آب مرکبات گیر پلاستیکی

نه تنها تمام کارهام با همینها راه میفته بلکه چقدر خوشحالم که دورم اینقدر شلوغ نیست . راستی چرا آدم اینقدر چیزهای بیخودی دور خودش جمع میکنه ؟

 ۲- فیلمهایی که دیدیم

The Devil wears Prada : به نظر من عالی بود . شاید به خاطر اینکه پیروی از مد رو به نقد میکشوند که مساله ای هست که من هم باهاش مشکل دارم و همیشه فکر میکنم چرا باید یک نفر دیگه برای من تصمیم بگیره که چی بپوشم و چی نپوشم ؟ مگه من خودم عقلم نمیرسه که چی بپوشم . در هر صورت فیلم بسیار عالی بود با بازی بسیییییییییییییییییییییییییییییییار عالی مریل استریپ و Anne Hathaway  خیلی خوشمان آمد .

The Departed  به مقدار بسیار زیاد توش خشونت و بکش بکش داشت . اولش یک کم کسالت آور بود اما آخرش خوب بود و کشش داشت . در کل خوب بود  

مربای شیرین : فیلم خوبی بود از همه چیزش خوشم اومد غیر از آخرش . یعنی نفهمیدم چی شد

دایره : فیلم خوبی بود اما بعضی صحنه هاش بیخودی کشدار بود .

hair spary:  خیلی شاد بود . کلی خودمو سرش الکی تکون دادم . چقدر لباسهاشون شاد و قشنگ بود . خوشمان آمد.

failure to launch:  بد نبود . یک مقدار سرش خندیدیم اما خیلی عالی نبود .

golden compass , Iron man  , Speed racer  :  فیلمهایی بودند که اولش رو یک کم دیدم و بعد حوصله ام سر رفت و پاشدم رفتم .البته شادمهر تا آخرش رو با دهن باز دید .

Enchanted  :  با اینکه کمی تا قسمتی بچگونه بود اما خوشم اومد .

۳- یک موضوع بسیار مهم . من هر چی سرچ کردم یک فرهنگ فارسی به فارسی آنلاین پیدا نکردم . میشه بگین همچین چیزی هست یا نه ؟ و اگر میدونین معنی لغت "عریف" چی میشه همین هم کارم رو راه میندازه . تا جایی که یادمه یک شغل بود . اما بیشتر یادم نمیاد .

شاد باشین

+ نوشته شده در  Mon 19 May 2008ساعت 10:4 PM  توسط مهسا  | 

آی آدمها ، خالی نبندیدن . به خدا یک جا تقش در میاد کنفات سدیم میشین . دیدین اینهایی که خالی میبندن با توجه به کم حافظگی چه چیزهایی میگن که حسابی گند میزنه به نظرات قبلیشون ؟

مثلا میگه : بابای من از مدیران اداره دارایی زمان شاه بود .چند روز بعد میگه : بابای من وقتی مرد حتی یک خونه نداشت . میگم : تو مگه نگفتی پدرت از مدیران دارایی بود . اون هم زمان شاه که هر کارمندی دیگه یک خونه رو داشت . میگه : آخه پدر من خیلی پاک بود و مال مردم رو نمیخورد  . من با خودم فکر میکنم که ده نفر کارمند میشناسم که از اونها پاک تر وجود نداره و دیگه یک خونه رو بعد از میانسالی داشتند. اونهم الان ، زمان شاه که این چیزها راحت تر بود .

چند ماه بعد میگه : بابای من با دوستاش هر هفته دوره مشروب خوری و تریاک کشی داشتند . یک عالمه دوست دور هم جمع میشدن و بساط رو به راه مینداختن . فقط من نفهمیدم چرا همیشه این دوره خونه ما بود و همه مهمون بابای من بودن

اینجا معلوم شد که همه اون پولهای زحمت کشی نه تنها رفته تو وافور خود طرف بلکه هر هفته میرفته توی وافور دوست و آشنا . معنی پاکی رو هم فهمیدیم

بازم مثلا :

میگه : درآمد من ، پونزده سال پیش توی ایران رو اگه به دلار تبدیل میکردی از درآمد الان من و خانمم روی هم بیشتر بود ( مثلا اگه خودش و خانمش روی هم سالی ۹۰ هزار دلار میگیرن مالیات در رفته میشه ماهی ۵۴۰۰ دلار ، اگه پونزده سال پیش دلار کانادا ۴۰۰ تومن بوده ، ایشون ماهی دو ملیون و ۲۰۰ هزار تومن - به صورت رند - درآمد داشتند که حتی الانش درآمد زیادیه چه برسه به اون موقع ) . چند ماه بعد میپرسم :وقتی شما اومدین کانادا خونه ایرانتون رو چکار کردین ؟ میگه : ما خونه نداشتیم !

حالا یا اون درآمده مزخرف بوده ، یا اینکه این هم مثل باباش پاک بوده !!

بازم مثلا :

میگه :ما رفتیم آمریکا که بمونیم . من چهار روز بعد از رسیدنم رفتم سر کار ( ای ول )  همه چیز خوب بود اما من از محیط اونجا خوشم نیومد  و اومدیم کانادا . چند ماه بعد توی مهمونی - خانم همون شخص - میگه : ما که رفتیم آمریکا شوهرم رفت توی شرکت شوهر خواهرم مشغول به کار شد ( چه ظرایفی از قلم افتاده بود ! لازم به توضیحه که شرکت مال خود شوهر خواهره بوده ) اما خب میدونین که کار کردن برای باجناق راحت نیست و برای همین هم دووم نیاورد .

معنی محیط هم اینجا مشخص میشه . طرف که عرضه نداشته بره یک جای دیگه کار پیدا کنه . باجناق هم احتمالا آی کیوی پایینش رو میزده توی سرش و یا شاید اصلا اخراجش کرده ... از اونجا رفتند که اوضاع خراب نشه .

 خب بازم مثلا دیگه :  

من اند آرشیتکتی هستم . اینحا برای من کمه . من بیلدینگ کد رو فوت آبم . من دانشگاه ملی میرفتم . اسمشه که من لیسانس دارم من به اندازه یک فوق لیسانس واحد پاس کردم . باید اینجا مدرک منو فوق لیسانس ارزشیابی کنن . میگم :چرا بیشتر از نیاز واحد پاس کردی ؟ میگه : آخه من قبل از انقلاب دانشگاه میرفتم و بعد که انقلاب فرهنگی شد ما بدبخت  شدیم و کلی مچل شدیم  و واحدها عوض شد و خلاصه من مجبور شدم واحد بیشتر پاس کنم . توی یک مهمونی - یک مرد دیگه - میگه  :من قبل از انقلاب دانشگاه ملی میرفتم و بعد از انقلاب فارغ التحصیل شدم . میگم : جدی ؟ خب پس باید فلانی رو بشناسی . همون مرد میگه : آره میشناسم . آخه میدونی اینا مدرسه عالی .... (فکر میکنم فارابی ) میرفتن . شانسشون زد انقلاب شد مدرسه شون منحل شد بعد از انقلاب فرستادنشون دانشگاه ملی !!!!

حالا دانشگاه ملی رفتن طرف و پاس کردن واحد بیش از حد معنیش مشخص شد . جالب اینه که برای خودش لیسانس هم کم میدونه !!!

بهش میگم بعضی از مردها چقدر بی کلاسند . توی شرکت ایرانمون یک مهندسی بود . آدم با سوادی هم بود اما انقدر احمق بود که همیشه به عنوان افتخاراتش از این میگفت که یک بار با شهره خواننده رقصیده بود، مرتیکه .

میگه : عجب خری بوده . اگه این افتخاره که من باید به همه بگم که با گوگوش حشیش کشیدم !!!!

 از همون کله های سبز یک پنج شیش تا اینجا تصور کنین !!

+ نوشته شده در  Thu 15 May 2008ساعت 9:25 PM  توسط مهسا  | 

۱- هر چی در مورد روز مادر بگم کم گفتم . تا حالا روز مادر به این خوبی نداشته بودم  .به امین گفته بودم تو تازه برای من کادوی گنده خریدی دیگه روز مادر نباید کادو بخری و اونهم گفت پس به جاش شبش بریم رستوران و این شد که شب قبلش رفتیم یک رستوران ایرانی با موزیک زنده و کلی خوردیم و بیخیال رژیم. روز مادر صبح ساعت نه این طورها بود که بچه ها اومدند و به طور عشقولانه و با بوس بیدارم کردند . امین هم در حال فیلمبرداری بود و گفتند پاشو و چشمات رو ببند و با ما بیا . من هم فقط برای اینکه جلوی دوربین زیاد ضایع نباشه موهام رو تند شونه زدم و راه افتادم . رفتیم تا رسیدیم به هال و گفتند که چشمات رو باز کن بعد دیدم کلی کادو روی میز جلوی مبله و باز کردم و کلی کیف کردم و تازه امین باز هم کادو خریده بود . امیدوارم همیشه سر منو این جوری گول بماله !!!  وقتی کادو باز کردن تموم شد بچه ها اعلام کردند که برام صبحونه هم درست کردند ! دیدم میز چیده شده است و یک صبحونه مفصل روشه و امین هم همون موقع چایی ریخت و خلاصه کلی باحال بود . روز مادر همه مبارک باشه . البته با تاخیر . 

۲- یک سالگرد دیگه هم این روزها بود و اونهم سالگرد ورود به کانادامون بود . دو سال تموم شد . راستش رو بخواهین همه میگن سال اول خیلی سخته اما برای من سال دوم خیلی سخت تر بود . شاید به خاطر زمستون وحشتنکاش بود . به هر حال هنوز که هنوزه احساس کوفتگی میکنم از بدو بدوی این زمستون و باید خوب به درش کنم .

۳- فردا تولد دختر گلمونه که هوار تا دوستش داریم و نمونه تمام معصومیت و یک رنگی توی این دنیاست .  برای فردا کار خاصی نمیتونیم براش بکنیم اما برای آخر هفته داریم دوستاش رو دعوت میکنیم که براش تولد بگیریم . کادوهاش رو هم قبلا گرفتیم یک بازی leapfrog  و یک رولر اسیکت . احتمالا یک کم کادوی کوچکتر هم براش میگیریم اما این اصلیهاش بود . دخترمون ۶ سالش تموم میشه و خلاصه کلی خانوم شده برای خودش .

دیگه تولدی - سالگردی - روز مادری چیزی نبود ؟.... بریم ؟

 

+ نوشته شده در  Tue 13 May 2008ساعت 12:16 PM  توسط مهسا  |